تبليغاتX
خاطرات دوران دانشجویی
دوران دانشجویی دوران خیلی خوبیه اما برای ما فقط دوران سوتی دادن بود.
عید همگی مبارک.

امیدوارم همه شب یلدای قشنگی در کنار خانواده داشته باشن.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:5  توسط نازی | 

  يخچال ها هم ضد حال مي زنند!

 

 

  فروردين 1383 ، بعد از تعطيلات عيد ، عين بقيه ي دانشجوها براي كسب علم و دانش ، راهي شهر و دياري شديم كه توش دانشجو بوديم با اين تفاوت كه ما تو اين رشت همه چي كسب كرديم الا علم و دانش!!

 

 از اون جايي كه عمرا اهل غذا درست كردن و اين حرف ها نبوديم كلي خوراكي و انواع و اقسام غذا ها رو با خودم از خونه آورده بودم و مي خواستم همشونو تو يخچال بچپونم كه ديدم اي واييييييييي ، تو اين مدتي كه نبودم جا يخي به طرز فجيعي برفك زده.

 

يخچال رو از برق كشيدم و رفتم دنبال كار و زندگيم و شب كه  اومدم  خونه ، يخچال رو زدم به برق و غذاها رو گذاشتم توش.

 

 چند دقيقه بعدش نسيم زنگ زد و گفت : ما 4 تا ( يعني اون 4 تا همخونه ) هر كدومشون كلي غذا آوردن و يخچالشون ديگه جا نداره و مي خواست يه مقدارشو بياره خونه ي من و منم گفتم كه بياره.

 

فردا صبحش ، 8 صبح ، كلاس ايروبيك داشتم و از 12 ظهر هم تو  uni   كلاس داشتم در نتيجه از 5/7 صبح از خونه رفتم بيرون تا نمي دونم ساعت چند ولي تا حول و حوش 8 كه با ندا بيرون بوديم و بعدش يه خورده خريد كردم و خسته و كوفته اومدم خونه و وارد آشپز خونه كه شدم ديدم يه بويي مي آد . مسير بو رو دنبال كردم و ديدم كه از يخچاله.

 

در يخچال و باز كردم ديدم هرچي توش بوده گنديده و يخچال اصلا از شب قبلش كه به پريز زده بودم روشن نشده بوده!!!

 

هر چي پريز و ترانس يخچال و تكون دادم فايده اي نداشت و نفهميدم چي شد كه اين كه تا ديروز روشن بود حالا دار فاني رو وداع گفته !

 

زنگ زدم به ندا گفتم تعميركار سراغ داري؟ از مامانش پرسيد و  گفت : نه!

 

مونده بودم چي كار كنم كه ثمره به  دادم رسيد .

 

ثمره همون شب از تهران رسيده بود و اومده بود دم خونه تا بهم سر بزنه كه ديد قيافه ام آويزونه بدجور.

 

وقتي فهميد غذا ها خراب شدن دوتايي با هم با كلي غصه تمام غذا هاي نازنين رو كه چندين روز قرار بود بخورمشون رو ريختيم دور ( قلب من تو اون لحظات  داشت از جا در مي اومد )

 

اون موقع شب كسي به ذهنم نمي رسيد كه ازش كمك بخوام الا شهريار اينا ( تنها آشناي خوانوادگي  كه ما تو  رشت داشتيم و هر وقت كارم گير مي كرد آويزونش بودم ) با ثمره رفتيم دم مغازشون كه ديدم شهريار نيست به برادرش گفتم كه آشناي تعميركار سراغ نداره ؟!

 

گفت كه سراغ داره ولي  خودش سرش شلوغه و دوستش رو فرستاد تا  با ما بياد دنبال تعمير كار و رفتيم دم مغازه ي اون آقاهه و در كمال تاسف ديديم كه بسته است ( از بس كه اين رشتي ها …)

 

دست از پا درازتر برگشتيم خونه و مونده بوديم چي كار كنيم كه ثمره پيشنهاد داد غذاهايي رو كه سالم موندن رو تا اونا هم از دست نرفتن به خونه ي اون منتقل كنيم!

 

ساك هامو خالي كردم و تمام محتويات يخچال اعم از سالم و نيمه سالم رو با زور تو دو تا ساك جا كرديم.

 

من موندم ما دوتا رو چه حسابي ، گالينابلانكا و شويد خشك شده و زرشك رو  هم برديم خونه ي ثمره؟؟!!!

 

حالا تو اون موقعيت هم من هي آهنگ افشين رو ميذاشتم كه آخرش صداي ثمره در اومد كه ديگه دارم ميرم نروش!

 

خلاصه با هر زحمتي كه بود همه چي رو تو ساك ها گذاشتيم كه اومديم كفشامونو بپوشيم ،  از ثمره پرسيدم : ثمره راستي كي يخچال آوردي؟؟

 

آخه ثمره همون سال كامپيوتر گيلان قبول شده بود و نيمه ي دوم اومده بود رشت يعني تقريبا دو ماه بود اومده بود رشت و تمام اثاثيه اش رو كامل نياورده بود هنوز.

 و از اون جايي كه فقط 3 روز تو هفته مي اومد رشت تا اون موقع يخچال نياورده بود و اكثر اوقات وسايلش رو ميذاشت تو يخچال من)

 

وقتي از ثمره اون سوال حياتي رو پرسيدم ، منو نگاه كرد و گفت: نازيييييييي ، يادم نبود كه يخچال ندارم.

 

من  اون لحظه داشتم غش مي كردم وقتي جوابشو شنيدم و سرم سوت كشيد.

 

البته شنيدن همچين جوابي از ثمره اصلا دور از انتظار نبود!

 

ثمره كه ديد وا رفتم گفت : عيب نداره حالا بيا ببريم خونه ي من ، اون جا خنتك تره چون من تازه امروز اومدم و خونم خنكه هنوز.

 

دقيقا عين اون شبي كه بالش بغل كرده بودم و تو خيابون راه افتاده بودم تا به خونه يثمره برسم ( رجوع شود به پست هوب هوب ) اين دفعه خوراكي هامو بغل كرده بودم و رفتيم خونه ي ثمره و غذا ها رو گذاشتيم تو آشپزخونه و پنجره رو باز كرديم كه خنك بمونه.

 

فرداش زنگ زدم به مهسا و برادرش يه تعميركار فرستاد و اومد يخچالمو درست كنه.

 

آقا تعمير كاره گفت كه : ترموستات يخچالم سوخته و يخچال رو كه از برق كشيده بودم و رفته بودم بيرون ، يخ ها آب شدن و چيكه چيكه بارون نم نم ( جاي هومن سزاوار خالي ) ريختن روي ترموستات خدا بيامرز يخچالم و خرابش كردن و كلي پياده شدم تا يخچالم درست شد و غذاها رو از خونه ي ثمره آورديم خونه ي خودم وقتي نسيم ازم پرسيد كه چرا برديش اونجا خوب تو آشپز خونه ي خودت ميذاشتي و پنجره رو باز مي كردي!!!

 

من فقط نگاش كردم و هيچ جواب منطقي نداشتم كه بهش بدم و فقط متوجه شدم كه خداييش خيلي خنگ تشريف دارم.

 

واقعا رو چه حسابي اون كارو كردم ، نمي دونم ثمره هم كه ماشالله ……اصلا يادش نبود كه يخچال نداره!!!!!!!!!!!!!

 

هر وقت به اون روز فكر مي كنم به عقلم شك مي كنم. البته اين تنها يه نمونه از سوتي هاي من و دوستانم بود.

 

                     اين وسط فقط اسم پت و مت بد در رفته گويا !

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:29  توسط نازی | 

 

تولد

 

 

وبلاگ خاطرات دانشجوييم يك ساله شد !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:45  توسط نازی | 

دوشنبه  

6مهر 1383 /   11  شعبان 1425 /    27  sept   2004

  

  ساعت 5/2 كلاس فيزيولوژي گياهي 1 رو داشتم  تو كلاس شماره ي 3 تو ساختمون كوشيار.

 

    جلسه ي اول بود، دقيقا يادم نيست چرا دير رسيدم سر كلاس ولي احتمال ميدم كه طبق معمول تو نت بودم !

  به هر حال دليلش خيلي مهم نيست مهم اينه كه بعد از استاد با تاخيري حدود 15 دقيقه سر كلاس رسيدم و وارد كلاس كه شدم ديدم استاد ( مرحوم دكتر حق پرست ) داره درس ميده و رو تابلو يه چيزايي مي نويسه.

 

  دور و برم رو نگاه كردم ، ديدم ترانه هنوز نيومده سر كلاس!

 

  از اون جايي كه سه ماه تابستون هم   ديگرو نديده بوديم و فقط سر كلاس جانوري (خانوم سيام منفور ) و آمار زيستي (دكتر صميمي ) همديگرو ديده بوديم ، كلي حرف داشتيم واسه گفتن.

  در نتيجه رديف جلوي كلاس اصلا محيط مناسبي براي انجام فريضه ي چت كردن از نوع pm  دادن روي جزوات نبود به خاطر همين مجبور شدم تمام صندلي ها رو جابه جا كنم تا به رديف آخر كلاس برسم.  انقدر سر و صدا كردم كه استاد برگشت و نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت: همين هايي كه دير ميان سر كلاس ، شلوغ مي كنن ديگههههههههه!!!!!!!!!

 

  منم كه اصلا به روي مبارك نياوردم و دوباره صندلي ها رو جابه جا كردم تا يه جاي مناسب مستقر شدم و هنوز بند و بساطم رو پهن نكرده بودم كه ترانه خانوم وارد كلاس شد و اونم براي رسيدن به من ، يه بار ديگه تمام صندلي ها رو جابه جا كرد .

 

  اين دفعه استاد فقط يه چشم غره ي گنده بهش رفت و هيچي نگفت.

  ما هم كه سوء استفاده گر تا آخر كلاس حرف زديم و خنديديم.

 

  جلسه ي اول فيزيولوژي گياهي 1 با دكتر حق پرست ،  اينگونه آغاز گشت!!!

 

 

جلسه ي دوم

 

دوشنبه

 13مهر 1383 / 18 شعبان 1425 / 4 2005 0ct

 

اين دفعه خيلي سعي كردم كه سر وقت برسم سر كلاس ولي در اثر شوكي كه يك ساعت قبلش بهم وارد شده بود ، باز هم دير رسيدم سركلاس ولي ترانه به خاطر اينكه مسبب شلوغي كلاس نشه سر موقع سر كلاس اومده بود و رديف سوم ، سمت ديوار جا گرفته بود و منم تا نشستم پيشش ، زود ، تند ، سريع در عرض سيم ثانيه تمام ماجراي اون روز رو كه مربوط مي شد به               ( م. محمدي ) رو واسش تعريف كردم و اولش باورش نمي شد ولي وقتي ديد من به خاطر عادتي كه داشتم از شدت عصبانيت بدجوري دارم مي خندم ، فهميد موضوع جديه و چشماش 4تا شد و خنديد و يه برگه از سررسيدش كند و شروع كرد به نوشتن.

 

  من اصلا حواسم نبود كه چي مي نويسه تمام مدت داشتم به اعتماد به نفس ستودنيه اون پسره ( م. محمدي) و ... فكر مي كردم.

 

  انقدر حرصم در اومده بود كه يه لحظه هم قيافه ي پسره و اون چشمهاي سبزش و قد و قواره اش از جلوي چشمام نمي رفت L

 

  بعد از چند دقيقه ، ترانه اون برگه رو جلوي من گذاشت و چند خط اولش رو كه خوندم داشتم از خنده منفجر مي شدم و ترانه هي بهم مي گفت: نخند نازي ، استاد داره نگاهت مي كنه .

 

  ولي به قدري اون متن طنزي كه ترانه در مورد م.محمدي نوشته بود جذاب بود كه نمي تونستم خودمو نگه دارم و برگه رو برداشتم و از كلاس زدم بيرون و استاد فقط با نگاهش منو دنبال كرد و چيزي نگفت.

 

  بعد از چند دور خوندن از روي اون متن و كلي خنديدن تو حياط uni داشتم مي اومدم تو ساختمون كوشيار كه ديدم نوشين اومده دنبالم و قراره كه شب بياد خونه ي من و از اون جايي كه مي دونستم بعد از كلاس با ترانه بايد كل ماجراي اون روز رو از اول بررسي كنيم بهش گفتم ميرم كلاس و كليد خونمو با يكي از بچه ها مي فرستم واست كه معطل نشي.

 

با لباني خندان اومدم سر كلاس و دنبال يكي گشتم كه كليد رو باهاش بفرستم واسه نوشين چون ديگه واقعا روم نمي شد از كلاس دوباره برم بيرون.

 

ديدم مهسا ، مناسب ترين فرد در اون موقعيته و كلي نشونه هاي نوشين رو دادم بهش و اونم كليد رو گرفت و بعد از كلي تابلو بازي از كلاس بيرون رفت.

 

استاد هم فهميد كه تمام اين برنامه ها زير سر من و ترانه هست ولي به ما چيزي نگفت و من تو دلم گفتم عجب استاده محترميه!

 

  جلسه ي دوم هم اينجوري گذشت و نتونستيم مثل بچه ي آدم سر كلاس بشينيم.

 

  هنوز هم بعد از 3 سال ، اون برگه ي پاره پوره اي رو كه ترانه در وصف (م . محمدي) نوشته بود رو نگه داشتم و هر وقت مي خونمش مثل بار اولي كه خوندمش كلي مي خندم و ياد (م.محمدي) و اعتماد به نفس بالاش و پيشنهادش مي افتم J

 

  آخر همين جلسه ي دوم دكتر حق پرست ، اعلام كردند كه : حضور فيزيكي افراد اصلا براشون مهم نيست و هر كسي نمي خواد بياد سر كلاس ، نياد و اصلا حضور و غياب نمي كنه.

 

  فكر مي كنم منظورش من و ترانه بوديم و ترجيح مي داد ما دوتا اصلا تو كلاساش نباشيم!

 

  من و ترانه هم از خوشحالي در پوست خودمون نمي گنجيديم و ازبس كه پررو تشريف داشتيم ديگه سر كلاس فيزيولوژي گياهي نرفتيم.

 

 

 

 11 آبان 1383

 

    واقعا يادم نمياد كه اون روز رو چه حسابي من و ترانه رفتيم uni  و سر كلاس دكتر حق پرست كه حضور غياب نمي كرد هم نشستيم!!!

 

  مرحوم حق پرست داشت در مورد خاك و املاح موجود در خاك و هوموس و ... صحبت مي كرد.

 

  ما كه اصلا در جريان درس نبوديم و يك ماهي از آخرين جلسه اي نشسته بوديم سر كلاس ميگذشت و  در و ديوار رو نگاه مي كرديم ، گاهي اوقات هم يه نگاهي به تابلو مي انداختيم.

 

استاد رو تابلو نوشته بود:

 

اسيد هوميك : خاكستري

اسيد همويك 2 : قهوه اي

هماتولان : زرد متمايل به قهوه اي

هوموس: سياه

 

بعدشم استاد توضيح دادن كه : با افزوده شدم مواد هوميني رنگ خاك سياه تر مي شود و از مواد هوميني پر ميشه و به مرور زمان تيره شدن رنگ خاك مشاهده ميشه!

 

تا اينجاي درس رو گوش داديم و بعدش شروع كرديم به حرف زدن و ترانه انقدر آروم صحبت مي كرد كه من به سختي متوجه مي شدم.

 

در عين صحبت كردن ، ترانه يه چيزي گفت كه من فكر كردم تو هم تو پر شدي به مرور زمان. فكر كردم منظورش اينه كه : سياه شدي به مرور زمان دقيقا عين مواد هوميني خاك!

 

اين كج انديشيه من بر مي گرده به رنگ پوستم و مسخره شدن هميشگيم توسط اين ترانه خانوم!

 

از بس بهم مي گفت سياه سوخته كه ديگه بهم تلقين شده بود سياه سوختم!

 

منه بيچاره افتاده بودم بين يه مشت شماليه سفيد ، هي منو مسخره مي كردن .

 

منم حرف يكي از بچه ها رو ، رو هوا زده بودم و هميشه در جوابشون مي گفتم : من سبزه ي با نمكم !

 

واسه اين كه كم نيارم ، بهشون مي گفتم : شير برنج.

 

ترانه هم كه هميشه در وصف خودش مي گفت: سفيده كولي         ( ماهي سفيد به زبون رشتي)

 

وبلاگ ، همراه با آموزش زبان رشتي!

 

البته ، خودمونيم ها ، اين مساله ي رنگ پوست من و حساسيت من به اين موضوع ، ريشه در دوران طفوليتم هم داره!

 

بچه كه بودم هيچ وقت فسنجون نمي خوردم چون فكر مي كردم كه سياه تر ميشم و هميشه ماست مي خوردم تا سفيد بشم واسه همين هنوز هم كه هنوزه ماست خيلي دوست دارم.

 

هميشه هم صورتمو مي ماليدم به گردن مامان تا شايد يه فرجي شد و سفيد شدم J

 

هر وقت هم فرناز مي گفت دستت رو بذار كنار دستم تا ببينيم كي سفيد تره؟! من مي گفتم: آي آي همين الان دستم يهويي درد گرفت و زير بار نمي رفتم كه رنگ پوستمون رو مقايسه كنيمJ

 

ولي خداييش بزرگ كه شدم بر عكس مواد هومينيه خاك ، سفيد شدم به جاي اينكه سياه تر بشم ولي خوب تو شمال در مقابل اون همه آدم سفيد ، يه خورده تابلو بودم ديگه!

 

اين ترانه هم كه هميشه اين موضوع رو چوب مي كرد و مي زد تو سره من.

 

بعد از اينكه سر كلاس فيزيولوژي ، حرف ترانه رو خوب نفهميدم بالاي جزوه اش نوشتم: خودت سياهي ها!

 

ترانه: چي مي گي؟

 

نازي: فكر كردم مي گي تو پر شدي به مرور زمان يعني سياه شدي!

 

ترانه: خنديد و نوشت: نه عزيزم من چيزايي كه خودت nderstand مي شي رو ديگه تكرار نمي كنمJ

 

نازي: انقدر گفتي ، تلقين شده واسم.

 

خنديديم و چند ثانيه بعد ، ترانه يه تيكه كاغذ داد دستم كه روش نوشته بود:

 

اسيد نازليك : زرد رنگ

اسيد همانازولان : زرد قهوه اي

اسيد نازوميك: خاكستري

اسيد نازوميك 2 : قهوه اي

خود نازيلا : سياه

 

وقتي اينا رو خوندم از تشبيه اي كه كرده بود من و با مواد هوميني كلي خنده ام گرفت و خنديدم و ترانه هم با من مي خنديد.

 

اون روز ما افتاده بوديم رو دوره خنده بدجور . به هيچ عنوان نمي تونستيم خودمونو كنترل كنيم . منم كه وقتي مي خندم خيلي تابلو تشريف دارم.

 

هر دفعه هم كه مي خنديدم ، استاد بر مي گشت و نگاهمون مي كرد و من يهويي لب هامو غنچه مي كردم و با زور مي خواستم خنده ام رو نگه دارم.

 

تا اينكه بعد از چند بار تكرار شدن همين صحنه ، دكتر حق پرست ، رو به من كرد و گفت: 1 بار / 2 بار / 3 بار / به طور متوالي هرقت پشتم به شماست داري مي خندي و تا من بر مي گردم لباتو غنچه مي كني و مثلا نمي خندي و عين صحنه ي تئاتر اداي منو در آورد دقيقا عين خودمJ

 

تمام اين حرف ها رو هم با خنده مي زد و اصلا عصباني نبود.

بعد از اجراي تئاتر استاد هم كه همه ي بچه ها خنديدن و ترانه مي گفت: نازي تا مي توني بخند عوض اون همه خنده اي كه جمع شده !

 

خداييش من هنوزم كه هنوزه موندم دكتر حق پرست كه انقدر جلسه ي اول جدي بود چي شد كه به ما ديگه هيچي نمي گفت!

 تا آخره كلاس هم كه من تمام عضلات صورتم مي لرزيد و خندم گرفته بود ولي خودمو نگه داشته بودم ولي به قول مامان مثل هميشه ، چشمام مي خنديد .

 

وقتي درس تموم شد و استاد مي خواستند برن بيرون رو به من كرد و يه لبخندي زد و گفت : خسته نباشيييي!

 

اون لحظه من واقعا قلبم واسه دكتر حق پرست تپيد و احساس كردم كه خيلي دوستش دارم .

 

آخر كلاس يكي از پسراي كلاس به ترانه گفت: ميشه جزوه هاتونو بدين تا فتو بزنم؟

 

ترانه: من جزوه نمي نويسم؟

 

اون پسره: وااااااااا ،،، شما از اول كلاس كه داشتين جزوه مي نوشتين؟؟!!!

 

ترانه:.....................

 

بعد از رفتن اون پسره :

 

ترانه: واقعا اينا فكر مي كردن من جزوه مي نوشتم؟؟؟؟؟؟؟        فكر مي كردن تو به جزوه هام مي خندي؟؟؟؟؟؟؟

 

اون موقع بود كه فهميديم چقدر ما دوتا كارمون درسته كه اين پسراي رديف پشت سرمون  كه هميشه و تو همه ي كلاس ها  كله شون تو سررسيد هاي ما بود نفهميده بودن ما همه چي تو سررسيد هامون مي نويسيم الا درسي كه استاد ميده!

 

بعد از چند جلسه ، بچه ها پيغام دادن كه امتحان ميان ترم فيزيولوژي گياهي رو داريم.

 

من و ترانه هم سر جلسه ي امتحان حاضر شديم ولي دريغ از 1 صفحه درس كه خونده باشيم.

 

 سر جلسه هم كنار هم نشستيم و همديگرو نگاه مي كرديم و هيچي بلد نبوديم كه از روي هم بنويسيم.

 

اول و آخر 1 يا 2 تا سوال رو من در آوردي جواب داديم و دست از پا درازتر برگشتيم.

 

هفته ي بعدش رفتيم سر كلاس تا نمره هاي درخشانمونو بگيريم كه استاد اومد نمره ها رو تو كلاس خوند و به برگه ي من كه رسيد ، گفت : به به ، خيلي خط قشنگي داري ، آفرين / آفرين.

 

كلي از خط و برگه ي تميزم تعريف كرد و آخرش گفت: شدي 75/0

راحله هم گفت: اونم احتمالا واسه خطش بوده!!!

 

خداييش خيلي حرصم در اومد اون لحظه و كلي خويشتن داري كردم كه بعد از كلاس چيزي نگفتم بهش. مثلا جزء دوست هاي صميميه من بود!!!

 

ترانه مي گفت: خط من قشنگ تر از خطه تو هست ولي از اون جايي كه چيزي تو برگه ننوشته بودم ، استاد خطمو نديد!!!

 

آخره اون جلسه استاد راجع به املاح معدني و اثراتشون روي گياه ها صحبت كرد و من شديدا به اين مبحث علاقه مند شدم و از اون جايي كه قبلا يك بار قلبم واسه استاد تپيده بود ، تصميم گرفتم با اينكه استاد حضور و غياب نمي كرد ،سر كلاس ها شركت كنم و اين موضوع رو با ترانه در جريان گذاشتم و خيلي سعي كردم رو مخش كار كنم ولي فايده اي نداشت و از جلسه ي بعد خودم تنهايي سر كلاس ها مي رفتم و عين دانشجوهاي خوب جزوه مي نوشتم و ...

 

شديدا به استاد و درسش علاقه مند شده بودم كه موسم امتحانات فرا رسيد.

 

چون 5 نمره از ميان ترم از دست داده بوديم كلي درس خوندم كه از 15 نمره ، نمره ي خوبي بگيرم و چون هم مبحث رو دوست داشتم و هم استاد رو ، حسابي مسلط بودم به جزوه و روز امتحان هم ، شاد و خندون از جلسه بيرون اومدم و گفتم كه: نمره ي خوبي خواهم گرفت و كلي رو نمره اش حساب كرده بودم براي جستن از مشروطي!

 

( دقيقا همون ترم 5 ، كه من و ترانه تركونديمممممممممم )

 

هفته ي بعد كه نمرات رو اعلام كردن من از 20 واحدي كه داشتم ، 2 واحد حذف كرده بودم و 5 واحد هم افتاده بودم و منتظره بقيه ي نمره ها بودم كه خانوم شايگان گفت: نمره هاتونو دكتر حق پرست از كشاورزي فرستاده اينجا و بياين بگيرين و ما هم رفتيم دنبال نمره و منم كه منتظره نمره ي خوب بودم در كمال نا باوري ديدم شدم 5 !!!

خداييش ، امتحانمو خوب داده بودم ، هنوزم كه هنوزه مطمئنم اشتباه شده بود (عين معارف 1 كه شدم 6).

 

اون لحظه كه خانوم شايگان نمره ام رو گفت ، باورم نشد و فكر كردم حتما 15 شدم موقع وارد كردن نمره يكش جا ونده و اشتباهي 5 شده!

 

با ترانه پاشديم رفتيم دانشكده كشاورزي ولي دكتر رو پيدا نكرديم و فرداش با سارا.ف رفتم و پيداش كردم و ديدم نخير ، همون 5 رو شدم و هر چقدر چونه زدم كه من 5 نمي شدم فايده اي نداشن كه نداشت و دكتر حتي حاضر نشد برگمو يه بار ديگه نگاه كنه و من آخرش نفعميدم واسه چي افتادم واسه خنده هام؟! واسه چي؟!

 

هنوزم دلم واسه افتادنم مي سوزه ولي با اين حساب يه خورده هم از علاقه ام نسبت به دكتر حق پرست كم نشد.

 

با اين درس تعداد واحد هاي افتاده ام شد 7تا !

 

ترم 7 ، اوايل مهر بود كه شنيدم دكتر حق پرست ، سرطان كبد گرفته بودن و فوت كردن.

 

خيلي ناراحت شدم از شنيدن اين خبر.

دكتر حق پرست واقعا حيف بود كه انقدر زود بره .

 

( اون موقع اصلا فكرشم  نمي كردم كه اين بلا شايد يه روزي سر يكي از اعضاي خانواده ي خودم بياد . (عجب عضو درد سر سازيه اين كبد ))

 

هنوزم هر وقت ياد دكتر مي افتم محال كه واسش صلوات نفرستم و فاتحه نخونم.

 

با اينكه 5 شدم ها ولي نمي دونم اين دكتر حق پرست با من چي كار كرد كه انقدر دوستش داشتم.

 

خنده هاش و نگاه هاي مهربونش ، لهجه ي شيرينش و حرف هاي دلنشينش  كاره خودشو كرده بود.

 

خيلي دوست دارم حتي براي يك بار كه شده سر خاك دكتر برم ولي حتي نمي دونم كه كجا دفن شده آقاي دكتر.

 

كاش اون موقع كه زنده بود ، جراتشو داشتم كه به خودش بگم كه چقدر دوستش داشتم ولي الان با نوشتن خاطراتش ، اون روزا رو واسه خودم تداعي مي كنم و ...

 

خاطراتمون با دكتر حق پرست به تلخ ترين شكل ممكن تموم شد!

 

 

                      روحش شاد و يادش گرامي

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:58  توسط نازی | 

                               

                                      دو سال پيش

 

 

  دو سال پيش در چنين روزي ( در تقويم تاريخ قمري )( 17 رمضان ) من و نيلوفر   ( پت و مت رشت ) براي شركت در مراسم شب قدر ، به مسجد منظريه رفتيم و بعد از 2 ساعت گريه و زاري كردن  فهميديم كه اشتباهي مجلس ختم  يه بنده خدايي رفتيم .

 

   چقدر زود گذشت اين 2 سال و چقدر اتفاقات مختلف افتاد واسه من تو اين دو سال !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:11  توسط نازی | 

  عناصر شيميايي

 

 

   تو كامنته پست قبلي ، فروغ جون زحمت كشيده بود دكتر مستشاري رو وصف كرده بود و حالا من مي خوام وارد جزييات بشم.

 

 دكتر مستشاري :

 

  يه پيرمرده تپل مپلي  و سفيد با چشم هاي آبي و لهجه ي شديدا رشتي .

 

   با  يه دست كت و شلوار طوسيه راه راه  كه عين اين  4 سال تو تنش بود طوري كه شلوارش واسش كوتاه شده بود J.

 

   يه  آدم با حال به معناي واقعي .

 

من كه خيلي دوستش داشتم يه جورايي به دل مي شست از اين پير مرد هاي گوگولي مگولي بود .

 

  سوم دبيرستان كه بودم تعداد عناصر شيميايي رو تو كتابمون  عدد  نوشته بود كه خانوم آميغ ( دبير شيمي مون مي گفت اين تعداد تغيير كرده روز به روز داره به تعدادشون افزوده ميشه)

 

  سال سوم دانشگاه كه شيمي عمومي 1 رو با دكتر عليزاده داشتيم من خودم رو كشتم و هزار تا دروغ جور كردم كه كلاسهام تداخل دارن و ... تا يه نامه از آموزش گرفتم كه  با دكتر مستشاري بردارم اين واحد رو چون از همون سال اول من دكتر مستشاري رو دوست داشتم و انقدر باهاش سلام ملك كردم كه سال سوم با اينكه استاد گروه ما نبود ، منو خيلي خوب مي شناخت.

 

   جلسه ي اول كه اومد كلاس ، شروع كرد به درس دادن و گفت : خوب مندليف رو كه ميشناسين و جدولش رو هم ميدونين چيه؟!

 

  يه جدولي داره به نام جدول مندليف كه خيلي مهمه!!! تا حالا اسمش رو شنيده بودين؟؟!!

 

  بچه ها همه ساكت بودن و با تعجب استاد رو نگاه مي كردن.

 

  استاد : مي دونين كلا چند تا عنصر داريم ما؟؟!!

 

  ما تا اومديم دهنمون رو باز كنيم ، خودش سريع گفت: آره آفرين ما فقط 94 عنصر داريم!!!

 

  هر چقدر ما مي گفتيم كه از شكاف هسته اي چند تا عنصر ديگه هم اضافه شده به جدول ، گوش نكرد كه نكرد مي گفت : الا و بلا كه همين 96 تاست . من ميدونم يا شما؟!

 

  همون روز من فهميدم كه ، از زماني كه دكتري شو تو رشته ي شيمي گرفته بود ديگه هيچ كتابي در مورد شيمي نخونده بود.

 

  برگه هايي رو كه استاد از روش درس ميداد ، ديدني بود همشون زرد شده بودن و فكر كنم تا چند سال ديگه بذارنشون تو موزه ي ملي.

 

  كاملا مشخص بود مال خيلي سال پيشه و تو اين سالياني كه استاد عزيز تو دانشگاه گيلان تدريس كرده بوده از روي همين برگه ها درس ميداده و يك كلمه يجديد هم بهشون اضافه نشده بود و همشون همون چيزايي بود كه تو دبيرستان خونده بوديم تا من كه پيش بهمن بازرگاني كه كلاس مي رفتم واسه كنكور جزوه هاش از اين سخت تر بود.

 

   منم تنبل از بچه هاي سال بالايي جزوه شون رو گرفتم و ديگه زحمت جزوه نوشتن رو به خودم نمي دادم چون جمله بندي ها هم عوض نشده بود.

 

  سومين يا چهارمين جلسه بود كه يكي از پسراي كلاس كه شبيه انيشتين هم بود البته از نوع پاچه خوارش ، يه مقاله آورده بود در مورد فضا و نجوم و اين حرفها كه از نظر شيميايي بررسي كرده بود و گير داده بود سر كلاس اين مقاله رو بخونه و كلاس كه تموم شد مقالش رو خوند هيچ وقت قيافه ي مستشاري رو يادم نميره دهنش باز موند بود و با تعجب پسره رو نگاه مي كرد و هيچي سر در نمي آورد از اين مقاله اي كه مي خوند اون پسره . بعدش هم پسره كلي در مورد همين مقاله اي كه خونده بود با مستشاري بحث كرد كه من خيلي دلم واسه استاد سوخت چون معلوم بود هيچي نمي فهمه و اصلا تو باغ نيست.

 

  آخر سر هم استاد گفت : اصلا ديگه نمي خواد از هفته ي بعد از اين مقاله ها بياري هاااااااا وقت كلاس رو مي گيري همش تو !!!

 

  ولي بر عكسه خانوم سيام ( با اون امتحاناش)  ، امتحاناي دكتر مستشاري خيلي راحت بود و دقيقا عين جزوه مي داد و تو مساله ها اعداد رو هم عوض نمي كرد جوري كه من امتحان پايان ترم،  جزوه رو ضبط كردم و سر جلسه ي امتحان مساله ها رو با كمك هدفون جونم به درستي حل كردم و عمرا هم كسي شك نكرد.

 

  شيمي عمومي 2 رو هم سال چهارم با دكتر مستشاري گذروندم و به راحتي از شر شيمي مورتيمر راحت شدم.

 

  در كل  دكتر مستشاري آدم دوست داشتني و مهربوني  بود و من  هميشه احترام خاصي براش قائل بودم.

 

  فروغ از شاهكارهاي دكتر نجفي هم نوشته بود ولي از اون جايي كه دلم خيلي از دست اون نجفي خيلي پره ، ترجيح ميدم هيچي در موردش ننويسم و اصلا بهش فكر نكنم و الا ...

 

  به اميد روزي كه امثال دكتر فاضل نجفي ياسوري تو دانشگاه هاي ما نباشن. ( اين آرزوي هميشگيه منه )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:44  توسط نازی | 

             دکتر ولی پووووووووووووووووووووووووور.

 

 

 بعد از معرفی خانوم سیام ٬ میریم سراغ دکتر ولی پور ( ملقب به استاد چرتكه = chortokeh).

 

 یک استاد update  به معنای واقعی!!!

 

 کسی که تو سن 50 سالگی  هنوز حرف زدن بلد نیست .

 

  دو زار سواد که بماند ٬ محض رضای خدا شعور استفاده از کلمات رو هم نداره .

 

 استادی که با یک تی تاپ ٬ بلا نسبت درازگوش میشه!

 

 ولی با تمام این حرفها جزء هیئت علمی دانشکده انسانیه !

 

  خدا رو شکر که من باهاش درس نداشتم  وگرنه اگه من سر کلاس همچین استادی بودم از دانشکده اخراجم می کردن از بس که می خندیدم!

 

با اینکه سر کلاساش نبودم ولی همیشه در جریان سوتی هاش بودم .( چون که سال اول افتاده بودم تو اکیپ ایلناز اینا و همش با بچه های مدیریت 78 و 79 بودم. )

 

 

                            سوتی های ولی پور :

 

 

ولی پور: بچه هااااااااااا. من امروز رفتم اتاق آقای انوری ٬ یه معجزه دیدم!

 

بچه ها: همه سرا پا گوش تا ببینن معجزه چی بوده؟

 

ولی پور: آقای انوری از توی کمدش یه تیکه فلز در آورد و گذاشت تو کامپیوتر و توش 200 تا آهنگ بنان بود !!!

 

بچه ها: همه زدن رو سرشون و سرشون رو انداختن پایین . یه عده خندیدن و یه عده ای هم مثل ایلناز کلی غصه خوردن که همچین استادی دارن که تو سال 2003 هنوز CD ندیده بوده و نميدونسته mp3   چيه !!!

 

چند روز بعد از اینکه استاد فهمیدن٬CD  و mp3  چیه ٬ یکی از دانشجوها میرن اتاقش و می بینه که استاد  داره غر میزنه که سیستم های این دانشکده همه خرابن و ...

 

دانشجوهه می پرسه که مشکلتون چیه؟

 

ولی پور میگه CD drive   من خرابه.

 

دانشجوهه می بینه که : استاد داره CD رو اشتباهی میذاره یعنی برعکس و پشت و رو میذاره!!!

 

بعد از راهنمایی استاد ولی پور کلی ذوق میکنه و به دانشجوهه می گه: آفرین آفرین کلاس کامپیوتر میریییی!!!

 

 

 

ولی پور در حال درس دادن و بچه های بیرون از کلاس و تو راهرو در حال سر و صدا کردن و پنجره های کلاس هم باز.

 

ولی پور: با اینکه من خیلی سردمه ولی جهنم اون پنجره ها رو ببندین تا صدای اینا نیاد داخل!!!

 

 

ولی پور: جوون های امروز که دیگه شورش رو در آوردن . پسر دوستم درس نخوند. دوستم بیچاره گفت: چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟ آخرش گفت: یه بوتیک می زنم براش  ٬ تا توش صندلی های رنگی رنگی و سبز و زرد و قرمز بذاره و جوون ها بیان و پسرم هم قهوه و نسكافه و .. بفروشه!!!

 

نفهمیدیم که منظورش از اینی که می گفت٬ بوتیک ٬ کافی شاپ یا پارک بود؟

 

 

ولی پور: انقدر درس نخونین تا مغزتون کوچیک بشه و آخرش بترکه!

 

 

ولی پور: بچه هاي دانشكده فني يه سازه هاي بتوني ساختن كه اگه زلزله ي 99 ريشتر هم بياد اين سازه ها تكون نمي خورن !!!

اگه زلزله 99 ريشتر بياد ماه و ستاره ها  مي افتن پايين و در واقع قيامت شده ولي سازه هاي بچه هاي فني تكون نمي خوره! ( دمشون گرم )

 

ولی پور: فكر كنين 3 تا گنجشك سمت راست من نشستن و 2تا هم سمت چپ من هستن. 2 تا از اين گنجشك ها مي پرن  در نتيجه 2 تا گنجشك باقي  مي مونه!!!

 

البته من خيلي خوشحالم كه يكي ديگه پيدا شده كه رياضيش از من ضعيف تره چون من تونستم اين مساله ي پيچيده ي رياضي رو حل كنم ولي ، ولي پور از عهده اش بر نيومد.

 

 

 

ولی پور: اوووی پسر چرا این جوری نشستی؟؟( اشاره به یکی از پسرای کلاس)

 

حمیده: استاد ، حتما معتاد شده ( برای شوخی و سر به سر گذاشتن ولی پور )

 

ولی پور: آره؟ آره؟ معتاد شدی؟ تو بي خود كردي معتاد شدي؟  تو خجالت نمی کشی؟ نه ؟ خجالت نمی کشی ؟ انگل جامعه! شرم و حیات کجا رفته؟ ها؟ ها؟ ها؟

 

اون پسره : فقط داشت به استاد نگاه می کرد و چیزی نمی گفت.

 

قابل ذكر است كه اين انگل جامعه الان دانشجوي ترم دوم كارشناسي ارشده !

 

 

 

سر جلسه ی امتحان پایان ترم:

 

یکی از دانشجوهاي زرنگ : ببخشید استاد میشه بیاین؟

 

ولی پور: ها؟

 

همون دانشجوي زرنگ: سوال 4 رو میشه یه خورده توضیح بدین؟

 

ولی پور: نه ٬ اصلا نمی خواد حل کنی ٬ در حد تو نیست!!!

 

 

 

ولي پور :  درست صحبت كنين ببينم . ادبي كه صحبت مي كنين ٬ حاليم نميشه  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

ولي پور : خيلي زود ٬ 2 دقيقه . 1 دقيقه هم نه ! نيم دقيقه. ؟؟؟؟!!!!

 

 

استاد  وارد كلاس شده و :

 

ولي پور: اه اه . اينجا چقدر بوي نا مدفوع مياد!!!

                           

 

                                تيكه هاي استاد :

 

1.    راديو ضبط سياه و سفيد.

2.    تاقاضا = تقاضا

3.    ساعت ككي = ساعت كوكي.

4.    ماداد=مداد

5.    مچد=مسجد.

6.    اگزيژن=اكسيژن

7.    اي ميل= ايميل imil=email /

8.    آلان=الان

9.    osans=esans

10.         chortke=chortokeh

 

براي حفظ آبروي استاد عزيز ٬ از ذكر ساير موارد خودداري مي كنيم.

 

  ولي خالي از لطف نيست كه بگيم ٬ يكي ديگه از استاد هاي ايلناز اينا ( دكتر الف) وقتي مي خواست آدرس ايميلشو به دانشجوهاش بده ٬ پسوردشم مي داد.

 

  بنده خدا فكر مي كرده كه پسوردشم بايد بده!

 

  دكتر  فاضل نجفي یاسوری هم كه پسورد سيستمشو به من داده بود ٬كلي سفارش كرد كه به بقيه دانشجو ها ندم ٬ احتمالا فكر مي كرده هر كسي با سيستم خودش اگه پسورد نجفي رو بزنه٬ مي تونه فايل هاي اونو ببينه.!!!

 

پسوردشم  lili  بود! ( فكر كنم  ٬ طرف اسمش ليلا بوده و دكتر جون lili  صداش مي كرده)

 

 

  و اينها هستن ٬ دكتر ها و اساتيد دانشگاه هاي ما.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:15  توسط نازی | 

                             

 

                      سوالات تستی بدون گزینه 2

 

 

  یادم میاد از بچگی همه می گفتن که کسی رو مسخره نکنین چون خدا عین همونو جلوتون در میاره.

 

  منم که بچه حرف گوش کن ٬ زیاد کسی رو مسخره نمی کردم الا این خانوم سیام که بعد از 2ترم افتادن جانورشناسی 2 ٬ من و آیدا هر جا میشستیم ادای این سیام رو در می آوردیم.

 

  آیدا که اجرای شوی شهره ( شهره  = اسم کوچیک خانوم سیام ) شده بود کار همیشگیش!

 

  تمام حرفها و حرکات سیام رو دقیقا عین خودش اجرا می کرد ولی من خودمو کشتم٬ نتونستم  ادای لهجه ی سیام رو دربیارم.

 

  خلاصه انقدر این سیام رو تو این 3 سال مسخره کردیم مخصوصا امتحان گرفتنشو از نوع سوالات تستی بدون گزینه ( تو چند پست قبلی ٬قبل از اتفاق افتادن این ضایعه ٬نوشته بودمش  ) ٬ که خدا آخر سر یکی رو عین این سیام جلوم در آورد!!!!

 

  چند وقت پیش نیلوفر اتحان نمایندگی 2 رو برای چندمین بار داشت و قرار بود این دفعه بترکونه و چند هفته ای هم جو گیر شده بود و درس می خوند و کسی رو تحویل نمی گرفت و منم که چند روز رفته بودم رشت به جرات می تونم بگم که بیشتر از 50 کلمه با من حرف نزد و منم تو دلم گفتم : ای ول نیلووو حتما این سری قبول میشه!!!

 

  کارم که تو رشت تموم شد و برگشتم خونه ٬یه روز یه  sms    از نیلو دریافت نمودم با  این محتوا:

|

Hi khobi Ostade bozorg nazaret dar morede taghalob ba hands

Free  chiye?

 

منم جواب دادم:

 

 Khobe vali hazinash ziyad mishe. Zabt kon ba khodeto bebar injori ham riskesh kamtare ham hazinash.

 

   2 روز بعد دوباره نیلوفر  sms  داد که می خواد تقلب کنه و سر جلسه زنگ بزنه به بهروز (شوهر دختر داییش ٬ همون آقایی که من یه بار جلوش به طرز ضایعی سوتی دادم ) که سوالات ریاضی رو براش حل کنه.

 

  لازم به ذکر است که : این آقای بهروز استاد ریاضی دانشکده ی ما بود.

 

  چند روز بعد از امتحان پیغامی از نیلوفر تو سایت کلوب داشتم که متنش این بود:

 

 خوبي؟

اگه بدوني چيكار كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سر جلسه امتحان نمايندگيم با هندس فري به بهروز زنگ زدمو سولاي رياضي رو خوندم گفت يه ساعت ديگه زنگ بزن جوابارو بگم .............تو اين فاصله دفترچه شماره يك رو كه رياضي هم توش بود گرفتن و منم زرنگي كردم سوالارو باشماره هاشونو تو چك نويس نوشتم ...........خلاصه بعد از نيم ساعت زنگ زدم گفتش سواله مثلا يك جوابش صفره سواله دو منفي يك و...............فكرشو كن اومدم تو پاسخنامه علامت بزنم كه ديدم اي دل غافل سوالارو بدون گزينه ها نوشتم.

بعدش 20 سوال رياضي رو از دست دادم و گرنه اين سري حتما قبول بودم.

 

آخه يول تر از من ديدي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 من اون لحظه ای که این پیغام رو خوندم ٬ به حرف بزرگتر ها ایمان آوردم و گفتم : واقعا حرف قدیمی ها رو باید با طلا نوشت و قاب کرد ٬زد رو دیوار مخصوصا بالای میز کامپیوتر تا موقع نوشتن وبلاگ دیگرون رو مسخره نکنی!!!!

 

  منم  تصمیم گرفتم که دیگه کسی رو مسخره نکنم!!!

 

  آخه کی فکرشو می کرد که نیلوفر این کارو بکنه؟؟؟ انگاری که آقای بهروز گزینه ها رو تو خونه می دونسته!!!

  نتیجه ی آزمون نمایندگی 2 هم که تازگی اومده و ...

  فقط خوبیش اینه که هزینه ی ثبت نام تو این آزمون از 25000 تومن به 15000 تومن کاهش یافته و نیلوفر دفعات بیشتری میتونه تو آزمون نمایندگی 2 شرکت کنه و هر دفعه 10000 تومن میمونه تو جیبش!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:42  توسط نازی | 

                             يه روز خدا

 

 

   امروز  يكشنبه  3 / 4 / 1386  يه روز خدا بود  از نوع اون روزايي كه تو اين 5 سال من بهمن ماه ها و تير ماه ها زياد داشتم.

 

  دقيقا عين امروز  تو اين 4 سال  من بعد از امتحانات دنبال استادها راه مي افتادم و طلب نمره مي كردم.

 

  ولي امروز با همه ي روزهاي قبلي يه جورايي فرق داشت  شايد به خاطر اينكه كم كم درسم  داره تموم ميشه و منم اسباب اثاثيه ام رو دارم جمع مي كنم و ديگه بايد با رشت و رشتي هاي عزيز خداحافظي كنم.

 

  ديروز 8 صبح امتحان فيزيولوژي گياهي 2 رو با دكتر نورسته نيا داشتم با اينكه 4 ماه وقت داشتم ولي به طرز فجيعي گند زدم و افتادم دنبال آقاي دكتر كه دوباره از من امتحان بگير.( ديگه بزرگ شدم و دانشجوي ترم آخري ام و انتظاراتم هم مثل خودم بزرگ شدن) .

 

 

  آقاي نورسته نيا كه ديروز يه پوشه گرفته بود جلو دهنش و گفت: كه امروز مريضم و فردا صبح بيا تا با هم صحبت كنيم!

 

  من هم امروز 8 صبح رفتم دانشكده و منتظر استاد موندم تا 5/8 ولي نيومد و منم گفتم حالا كه وقت دارم برم بانك.

 

  چشمتون روز بد نبينه اين همه راه رفتم سبزه ميدون و تو بانك صف موندم و نوبت من كه شد آقاهه گفت: از اين شعبه نميشه و بايد بري اون يكي شعبه!

 

  ييهويي عصباني شدم و تو دلم داشتم غر مي زدم ولي با ديدن اون آقايي كه پشت اون يكي باجه بود و من هميشه پول شهريه ام رو از اون باجه واريز مي كردم  همه چي يادم رفت و زندگي شيرين شد. آخه اون آقا بانكيه خيلي مهربون بود و هميشه كار منو زود راه مي انداخت و خيلي هم آدم شوخ طبعي بود.

 

  رفتم اون يكي شعبه ي بانك  خدا مي دونه كه چقدر بانك شلوغ  بود ولي خوب من كه عمرا نميتونم ساكت بشينم و حرف نزنم و تو اون يك ساعتي كه تو نوبت بودم كلي دوست پيدا كردم ( يكيشون كه آرايشگر بود و قرار شد كه يه بار ديگه كه اومدم رشت حتما يه سر برم آرايشگاهش).

 

  نفهميدم چي شد كه يه دفعه تو بانك دعوا شد و اين به اون مي پريد و اون يكي به بغل دستيش بد و بيراه مي گفت و بغل دستيشم تو جوابش فحش هاي بد بد داد  و يه پيرزنه هم كه حوصله اش سر رفته بود  رفت پشت باجه ي سيبا و گفت: همين جا مي مونم تا كارم راه بيوفته و ...

 

 بالاخره همه اونجا عصباني بودن و منم براي اينكه صداشونو نشنوم مجبور يودم هي صداي mp3 player رو بلند كنم . آخرشم كه كارم راه افتاد تا از در بانك اومدم بيرون هنوز 50 قدم جلوتر نرفته بودم كه يه دست فروش با يه آقاهه كه دكه ي روزنامه فروشي داشت دعواشون شده بود سر اينكه چرا اون آقاهه روزنامه هاشو جاي بساط اون يكي آقاهه چيده بود و داد و بيداد راه انداخته بودن وسط خيابون.

 

 بالاخره همه ي عوامل دست به دست هم دادن كه منم عصباني بشم و تازه داشتم ميرفتم تو حال و هواي عصبانيت كه از لاكاني پيچيدم به سمت شهرداري و يه دفعه اون دكه روزنامه فروش و آقا روزنامه فروش مهريوني رو ديدم كه سال اول  ٬ ازش روزنامه مي خريدم و اونم  روزنامه ي كار و كارگر رو و واسه ي من ميذاشت كنار.( هنوز همون جا كار مي كرد) باورم نمي شد كه شناختمش ولي در هر صورت با ديدنش يه لبخند گوشه ي لب هام نشست و دوبار زندگي شيرين شد.

 

  اصلا امروز صبح يه جوره ديگه بود. من تو مسيري كه داشتم مي رفتم از تك تك صحنه هايي كه ميديدم  ٬قبلا خاطره داشتم (چه تلخ چه شيرين)!

 

  به ياد تمام دوستاني كه قبلا داشتم و اونايي كه هنوز دارم مي افتادم و همش داشتم با خودم فكر مي كردم چقدر خوبه كه آدم همه اطرافيانشو دوست داشته باشه چون وقتي كه اعصابش ميريزه بهم با ديدن اونا همه چي رو فراموش ميكنه.

 

  خلاصه از شهرداري رفتم چهارراه گلسار و اون جا هم كلي دوندگي كردم و ساعت نزديك هاي 11 رسيدم دانشكده و ديدم كه آقاي دكتر نيست و يه خانومي كه اونجا بود گفتن : استاد همين الان رفت.

 

 واااااااااااااااااااااااااااااااااااي داشت حرصم در مي اومد . رفتم آزمايشگاه گياهي دنبالش كه يه خانومه گفت: آقاي دكتر رفتن دانشكده كشاورزي.

 

منم رفتم پيش آقاي معالي كه نمره ي پلانكتونم رو بگيرم و فكر مي كردم 17 بشم ولي 12 شدم و يهويي قاطي كردم و اومدم بيرون از اتاق آقاي معالي و اومدم بيام خونه تا از خونه دوباره برم كشاورزي و انقدر عصباني بودم كه شده بودم عين اين آقايون ترسناك كه مامان هايي كه مي خواين بچه هاشونو بترسونن مي گن: ميگم اون  آقاهه يا لولو بخوردتاااااااااااااا.

 

فكر كنم اگه يه ذره تمركز مي كردم از دهنم هم عين اژدها آتيش در مي اومد و همون موقع مامان زنگ زد و منم دق دليمو سر مامان بيچاره در آوردم ولي از اون جايي كه مامان ديگه ٬ ناراحت نشد .

 

در اوج عصبانيت داشتم از خونه مي اومدم بيرون كه برم كشاورزي كه آيدا زنگ زد و گفت: بيا باهم بريم و منم گل از گلم شكفت.

 

دوتايي رفتيم كشاورزي ولي داخل مجتمع رو طبق معمول گم كرديم و هي اون جا دور دور مي نموديم. از هر طرف مي رفتيم مي رسيديم به دانشكده فني.

 

 بالاخره پيدا كرديم و از همون نگهباني شروع كرديم به پرس و جو و دنبال دكتر نورسته نيا گشتن تا منشي دفتر رياست دانشكده و اتاق سمعي و بصري و...

 

آخرشم نورسته نيا رو پيدا نكرديم ولي در عوض آقاي دكتر اونجا بچه معروف شد و اونايي هم كه نمي شناختنش امروز اونو  شناختن .

 

بعد از اینکه کشاورزی رو بهم ریختیم ٬ تصمیم گرفتیم که برگردیم علوم پایه که بازم راه رو گم کردیم و رفتیم و رفتیم که یهویی دیدم رسیدیم به دانشکده پزشکی و رفتیم داخل محوطه پزشکی دور زدیم و برگشتیم و بالاخره موفق شدیم راه برگشت رو پیدا کنیم و برگردیم.

 

  تو جاده که می رفتیم یه موتور با دو تا سرنشین افتاده بودن دنبالمون و حرکات عجیب غریب و آکروباتیک از خودشون در می آوردن و یه سری چرت و پرت هم می گفتن که ما اصلا نمی فهمیدیم.

 

  اونا داشتن واسه خودشون حال می کردن که من یاده روزی افتادم که یه دوچرخه سوار افتاده بود دنبالمون و وقتی به آیدا گفتم ٬ کلی با هم خندیدیم و دوباره  یادم رفت که نورسته نیا رو پیدا نکردم.

 

   ماجرا از این قرار بود که: سال دوم و ترم سوم که بودیم یه بار با آیدا رفته بودیم بیرون ( دقیقا یادم نیست که کدوم کلاسمون رو دو در کرده بودیم) ٬ جلوی پارک شهر  ٬ یه دوچرخه سوار که یه آقایه مسنی هم بود پیچید جلومون و آیدا هم بهش بوق زد تا حواسش رو جمع کنه که این بوق ردن به اون آقاهه خیلی بر خورده بود . افتاده بود دنبالمون و تهدیدمو می کرد که حالمون رو می گیره.

 

   ما هم هی تو ترافیک توتون کاران گیر می کردیم و این پیرمرده هم انقدر سریع رکاب می زد و از لا به لای ماشین ها خودشو می رسوند به ما و داد و بیداد می کرد و ما هم تو تا ترسووووووووووووو ٬ شیشه ها رو کشیدیم بالا و قفل مرکزی رو زده بودیم!

 

  خلاصه تا از پارک شهر تا نامجو این آقای دوچرخه سوار دنبالمون کرد و کلی  ATP  سوزوند و کالری مصرف کرد ولی از رو نمی رفت. آخر سر دیدیم انگاری که اصلا قصد نداره بی خیال بشه و بره ما هم رفتیم دانشکده ( اون موقع که این شریعت رو نداشتیم ٬ از دانشکده به عنوان پارکینگ خصوصی استفاده می کردیم و آیدا هم یه جای مخصوص واسه ماشینش داشت و سایر افراد هم واسه حفظ سلامت ماشینشون ٬ عمرا کنار ماشین اون پارک نمی کردن).

 

  ما انقدر ترسو بودیم که وقتی رفتیم تو حیاط داشکده ٬ آیدا می گفت: نازیلا پشت رو نگاه کن ببین نیاد یه وقت تو دانشکده!

 

  ماشین رو گذاشتیم و پیاده از دانشکده خارج شدیم و رفتیم دنبال کارمون   و دیدیم که هه هه این پیرمرده تو منظریه داره کشیک می کشه ما از دانشکده خارج بشیم و ولی رو دست خورد و ما از کنارش رد شدیم ولی اون

چشمش دنبال 206 سفید می گشت و متوجه ما نشد!

 

  تا این خاطره رو تو ذهنمون مرور کنیم رسیدیم به علوم پایه و رفتیم و دیدیم نورسته نیا نیست و خانوم هادوی و خانوم شایگان گفتن: آقای دکتر همین الان رفت خونه!!!

 

  این دفعه دیگه عصبانی نشدم ولی می خواستم گریه کنم که یادم افتاد

  ٬ صبح نیلوفر بهم گفته بود: اگه وقت کردی یه سر بیا پیشم منم که بچه حرف گوش کن ٬ رفتم پیش نیلوفر و همه چیز رو یادم رفت و طبق معمول سازمان بورس رو ریختم بهم و سمانه.ف که اومد تو اتاق نیلوفر اینا و قرار شد دوتایی واسه نیلو رو بذاریم سرکار.

 

  آقای خوشنود که دید من حالا حالا تصمیم ندارم برم خودش از اتاق خارج شد و نمیدونم کجا رفت؟! ( خداییش به این میگن آدم باشعور)

 

 آخرسر هم که دست از پا درازتر برگشتم خونه تا ببینم فردا می تونم نورسته نیا رو پیدا منم یا نه؟!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:3  توسط نازی | 

 

                                         خبر فوري

 

 

چهارشنبه 30/ 3/ 86

 

  ساعت 3 بعد از امتحان پلانكتون وارد حياط دانشكده كه شدم اكرم و شيرين رو ديدم و بعد از كلي رو بوسي و گل گفتن و گل شنيدن در جمع دوستان درس خون خبري رو شنيدم كه چند ثانيه رو فضا بودم.

 

  خبر مهم اين بود كه خانوم سيام جون ( عشق من و آيدا ) عضوء هيئت علمي دانشكده است.

 

   اگه اكرم كه دانشجوي سال دوم كارشناسي ارشده نگفته بود عمرا باور نمي كردم و مي گفتم شايعه است ولي از اون جايي كه اين دوستاني كه در جمعشون بودم اصلا اهل شوخي و سر ب سر گذاشتن نيستن خيلي زود باور كردم و به زمين برگشتم.

 

  از اين به بعد من واقعا خجالت مي كشم بگم كه دانشكده اي درس خوندم كه سيام عضوء هيئت علمي اونه!

 

   آخه يعني چي اون وقت؟؟؟؟؟

 

به خدا دوزار سواد نداره اين سيام!

 

 من به کی باید بگم اینو؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:24  توسط نازی | 

        بازي

 

  نهال منو به يه بازي دعوت كرده . بازيه ترس ها و آرزوها تا يه كم از حال و هواي خاطره نويسي بيرون بيام.

 

ترس:

 

1_ بچه كه بودم از سرسره خيلي مي ترسيدم.

 

   اصلا هم حاضر نبودم سرسره بازي كنم چونكه از اول  ٬جون دوست بودم و مي ترسيدم يه وقت موقع سر خوردن چپه بشم و يه بلايي سرم بياد!

 

   يادمه يه بار ايلناز و هدي و الهام ٬ با زور منو از پله هاي سرسره ي پارك شهرك بردن بالا تا بازي كنيم .

 

  مي خواستيم اداي خانواده ي دكتر ارنست رو در بياريم كه بالاي درخت زندگي مي كردن . ولي از اونجايي كه نمي تونستيم بريم بالاي درخت تصميم گرفتيم كه بريم بالاي سرسره و منم چون از همه كوچكتر بودم ٬ نقش دني ( پسر خانواده ي دكتر ارنست ) رو داده بودن به من.

 

  بازي كه تموم شد ٬ همه اومدن پايين الا من! نه از پله ها مي اومدم پايين نه سر مي خوردم.

 

  انقدر اون بالا موندم و گريه كردم كه آخر سر از دور خانوم زمان بيگي رو ديديم و صداش كرديم و اونم منو بغل كرد و آورد پايين.

 

  اين  ٬ اولين و آخرين باري بود كه رفتم بالاي سرسره. فقط خوبيش اين بود كه بعد از اون ديگه بچه ها بهم اصرار نمي كردن كه بيا بريم سرسره بازي.

 

الان هم از ارتفاع خيلي مي ترسم ولي از سرسره ديگه نه!

 

2_ از نقص عضو شدن و داشتن يه بيماريه لاعلاج خيلي مي ترسم.

 

3_ از اينكه ايليا ( خواهر زاده ام ) بيفته زمين و زخمي بشه هم خيلي مي ترسم . نمي خوام دست و پاهاش حتي يه خراش كوچولو ببينه.

 

خيلي دوست دارم بدونم  ٬ من كه اين همه ايليا رو دوست دارم ٬ پس ساناز و رامين ديگه چقدر دوستش دارن؟!

 

4_هميشه از اين مي ترسيدم كه يه روزي يكي از عزيزترينامو از دست بدم كه اين اتفاق 15 بهمن 1385 افتاد و بابام فوت كرد.

 

از اون روز به بعد اين ترس بيشتر و بيشتر شده و هميشه ديگه نگران خانواده ام و دوستام هستم.

 

5_ از اينكه يه آدم افسرده  و دپرسي بشم هم خيلي مي ترسم.

 

6_ از گناه و گناهكار بودن واقعا مي ترسم و هر دفعه يه غلطي مي كنم همون شب خوابشو مي بينم مثلا يه بار غيبت يكي از بچه ها رو با نيلو كرديم ٬ همون شب خواب ديدم كه يه سگ گنده داره گوشت اون دختره كه ما راجع بهش حرف مي زديم رو مي كنه. (غيبت كردن عين اينه كه گوشت تن طرف رو بخوري ديگه!!!)

 

7_ همين الان يادم افتاد كه از سگ هم خيلي مي ترسم.

 

8_ از خانوم ها  و آقايون پليس هم مي ترسم. ( در اين زمينه خيلي هم بد شانسم ).

 

 

آرزوها :

 

1_ هرچي زودتر ويزاي ايلناز بياد و بعد از رفتن اون ٬ من اقدام كنم .

 

2_ تموم شدن درسم و گرفتن اين ليسانس كذايي ( ديگه براي من واقعا داره به يه آرزو تنبديل ميشه ) !

 

3_ يه روزي بياد كه ديگه هيچ فقير و گرسنه اي تو دنيا نباشه.

همه ي بچه ها پيش خانواده هاشون باشن و پرورشگاه ها انقدر شلوغ نباشن.

كسي غمگين نباشه ٬ همه شاد باشن و بخندن و با هم مهربون باشن و يه عالمه آرزوهاي خوب خوب.

 

4_ آرزو مي كنم هيچ وقت پير و از كار افتاده نشم.

 

5_ دوباره همون نازيلاي سرزنده و شادي بشم كه همه مي گفتن: خنده هاتو هيچ وقت يادمون نميره.

 

بهترين ها:

 

خوب ٬ خبر هاي خوب / روزهاي خوب / خاطره هاي خوب / دوست هاي خوب  ٬ خيلي زيادن ولي من فقط چند تا از بهترين خبرهايي رو كه تو دو سال پيش شنيدم رو ميگم.

 

1_ خرداد 1384 ( دقيقا 2 سال پيش ) من و سارا.ب رفته بوديم بيرون و تو راه برگشت به خونه من هر بچه اي رو كه ميديدم لوپشو مي كشيدم و قربون صدقه اش مي رفتم. سارا هم مي

گفت: واااااااااااااي آخه چقدر تو بچه دوست داري؟؟؟ بچه هاي مردم تو خيابون از دست تو آسايش ندارن!!

 

وقتي كه رسيدم خونه ٬ مامان زنگ زد و گفت: سلام خاله نازي.

 

دوزاريم افتاد و سريع پرسيدم : ساناز يا فرناز؟؟

مامان گفت: ساناز.

 

واااااااااااااااااااااااااااااااااي كه چقدر لحظه ي قشنگ و فراموش نشدني بود براي من.

 

انگاري كه تمام دنيا رو بهم داده بودن .

 

2_ 21 دي 1384 روز عيد قربان ٬ خدا به ما ايليا رو عيدي داد . بهترين عيدي اي كه تو دنيا گرفتم.

 

3_ بهمن 1384 . خبر پاس كردن ژنتيك با همكاريه ... كه بالاخره بعد از يه سال بردمش تك. ( بچه ام عاشق كباب ترش تك )

 

4_ مرداد 1385 . خبر پاس كردن فيزيولوژي 2 دوباره توسط ...    ( كه قراره ببرمش آكواريوم ولي هنوز بعد از يك سال نبردم. )

 

5_ خبر عروسي سارا. ب ٬ خيلي خوشحالم كرد.

 

6_ ايلناز تو امتحان  IELTS  اون نمره اي كه مي خواست رو آورد و من خيلي خوشحال شدم.

 

7_ تازگي ها هم چند تا از دوستاي قديميمو ( دوران ابتدايي و راهنمايي ) از طريق يكي ديگه از دوستام پيدا كردم كه خيلي خوشحالم.

 

بدترين ها:

 

بدترين ها رو هم فقط مال يه سال آخرو ميگم.

 

1_ 15 بهمن 1385  بدترين روز عمرم بود.

 

14 بهمن ٬ بابام رو بردن ICU  و 15 بهمن كه رفتيم ملاقاتش٬    ( صبح زود) داشتيم مي رفتيم سمت ICU ٬ كه دائيم گفت: چند دقيقه صبر كنين و بعدشم ما رو برد بخش موروگ.

 

بعد از اونم كه همه چيز تاريك و تلخ و سرد بود.

هنوزم يادآوري اون روزها بعداز 4 ماه ٬ دلمو ريش ريش مي كنه.

 

2_ مردن fethal

 

طفلكي عمرش به دنيا نبود ٬ به دنيا نيومده  ٬ مرد.

 

اون روز كه ساناز خبرشو داد ٬ من خيلي غصه خوردم.

 

3_ دفعه ي اول كه خونمون رو دزد زد و تمام طلاهاي مامان و ... رو برد ناراحت شدم ولي نه به اندازه ي دفعه ي دوم كه آقا دزده دوربين عكاسي و 50000 تومن من رو برد.

 

اين همه وسايل و طلا و پول و مدارك از خونمون برد ولي من خيلي دلم واسه دوربين و 50000 تومن خودم سوخت.

 

بدتر از اون اينه كه آقا دزده رو بعد از چند تا دزديه ديگه گرفتن ولي با وثيقه آزاد شده و آقا داره راست راست مي گرده و انگار نه انگار ٬ هيچي رو پس نميده و آقاي قاضيه محترم گفتن كه : جوونه ٬ رضايت بدين و بي خيال اموال از دست دادتون بشين!!!

 

4_ تازه هم خبر دار شدم كه پسر يكي از دوستهاي مامانم با دوستش داشته كشتي مي گرفته كه ميزنه دست دوستش رو ناكار مي كنه و الان هم آواره ي دادگاه و ... شدن.

 

 خيلي سعي كردم كه از حال و هواي خاطره نويسي بيام بيرون ولي فكر نكنم كه زياد موفق شده باشم.

 

 منم چند تا از دوستامو دعوت مي كنم به اين بازي:

 

                  مهدي /  حديث / نيلوفر / سعيد.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:57  توسط نازی | 
كسي ميدونه مشمولين نظام وظيفه يعني چي؟؟؟

.

.

.

ولي خيلي ها نميدونن يعني چي..............................

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:11  توسط نازی | 

                      سوالات تستی بدون گزینه!!!

 

 

  تو این چند ترمی که رفتیم دانشگاه ٬ با استاد های مختلفی سر و کله زدیم.

 

  بعضی هاشون خدایی با سواد و با شخصیت بودن مثل دکتر فرهاد مشایخی ٬ دکتر زیور صالحی ٬ دکتر روضاتی ٬ دکتر آقا معالی ٬دکتر جعفر ندایی ٬ دکتر افشار محمدی و ...

 

  ولی بعضی دیگشونو خدا نصیب گرگ بیابون نکنه مثل دکتر فاضل نجفی یاسوری ٬ خانوم سیاااااااااااااااااام و...

 

  این خانوم سیام معروف واسه خودش اعجوبه ای بود !!!

 

  دو ترم من و آيدا رو به خاطر یه درس مزخرف جانورشناسی2 انداخت که آخرسر هم با اعتراض زیاد بچه های دانشکده ٬ عوضش کردن و ما این درس رو با دکتر حاصلی گذروندیم.

 

  این خانوم سیام ما تمام عقده های دوران کودکیش و نو جوانی و جوانیش رو می خواست سره ما خالی کنه!!

 

  البته بگم که ترم 3 که باهاش اکولوژی داشتیم ٬ تا این حد عقده ای نبود ولی از بس بچه های کلاس ما باهاش ور رفتن و سر به سرش گذاشتن اینجوری شد.

 

  آخه خیلی از استادها می گفتن تاحالا تو گروه بیولوژی ٬ کلاسی مثل  بچه های ورودی 81 نداشتن و به گفته ی دکتر قنادزاده (شوهر دکتر سریری ) ما خیلی بی ادب بودیم!!!

 

  من و آيدا هم این وسط چوب کارهای اونارو می خوردیم چون که ما اصولا با کسی کاری نداشتیم و سرمون به کار خودمون گرم بود و البته بیشتر کلاس ها دودر بودن و درواقع دانشکده نمی رفتیم تا با کسی از جمله اساتید کاری داشته باشیم.

 

  از اون جایی که خانوم سیام خیلی شبیه ایزما بود ( اون جادوگر تو کارتون امپراطور) ٬ بچه ها خیلی سر به سرش میذاشتن.

 

  یه روز سر کلاس آزمایشگاه اکولوژی ٬ سارا . ف به خانوم سیام گفت: ببخشید استاد چرا انقدر زیر چشماتون سیاهه؟   مشکل خاصی دارین؟ من از یه کرم دور چشمی استفاده می کنم که خیلی خوبه . می خواین شما هم از اون استفاده کنین بلکه یه فرجی شد!!!

 

   سیام بیچاره که جلو بچه ها ضایع شده یود فقط گفت: برو بروووو.

 

  خانوم سیام خیلی هم بد تیپ بود. یه مانتو شلوار سورمه ای داشت که انگار به تنش دوخته بودن. دیگه همه ی بچه ها به اون دست لباس خانوم سیام حساسیت پیدا کرده بودن.

 

  یه روز که قرار بود بریم ایستگاه هواشناسی ٬ راس ساعت 8 همه تو دانشکده و جلو ساختمون مرکزی منتظر بودیم که دیدیم به به خانوم سیام از دور دارن تشریف می آرن اما با یه دست مانتو شلوار قهوه ای و بالاخره لباسشون عوض شده.

 

 وقتی اومد جلو تینا.ش بهش گفت: استاد مانتوتون مبارکه!

 

سیام: ممنون ( همراه با لبخند)

 

تینا: خیلی بهتون میاد.

 

سیام: ممنون ( همراه با لبخند)

 

تینا: مانتو پلوخوریتونه؟؟

 

سیام بیچاره لبخندش خشک شد و دیگه چیزی نگفت و سوار اتوبوس شد.

 

  پسرهای کلاسمون هم که همیشه کلاس رو به هم می ریختن و سیام هم اصلا  نمی تونست کلاس رو درست حسابی اداره کنه.

 

  روزهایی که بچه ها کنفرانس داشتن ٬ دیگه آخرش  بود.

 

  سیام می نشست یه گوشه ی کلاس ما هم هرکدوم مشغول کار خودمون بودیم .

 

  من و آيدا چت می کردم ٬ یکسری از بچه ها  sms  بازی می کردن ٬ یه عده ای هم آهنگ گوش می دادن ٬ روزنامه می خوندن ٬ بعضی وقتا هم اسم و فامیل یا نقطه بازی می کردیم که همیشه حافظه می برد و تا من بیام یه خونه بگیرم آيدا همه ی خونه ها رو به اسم خودش زده بود.

 

  پسرهامون هم که دنبال سوژه بودن تا کسی رو که داره کنفرانس میده دست بندازن.

 

  ولی خداییش سر کنفرانس من و آيدا خیلی خویشتن داری کردن و مسخره بازی در نیاوردن!!! ( از بس که از طرف پرهام ما دوتا سفارش شده بودیم)

 

  خلاصه اینجورایی  شد که سیام با بر و بچ  ورودی 81 چپ افتاد و ترم 5 که باهاش جانورشناسی 2 داشتیم ٬ حسابی تلافی کرد.

 

 موسم  امتحان میان ترم که شد ٬ سیام اومد سر کلاس و گفت: امسال هم مثل پارسال ازتون امتحان میان ترم رو تستی میدم با این تفاوت که این دفعه گزینه نداره!!!!!!!!!!!!!!!!

 

  همه با هم گفتیم: واااااااااااااااااااااااااا. یعنی چی استاد؟؟؟؟؟؟

 

  سیام: سوالاتتون تستی هست ولی به صورت جا خالی!!!

 

  مجتبی : استاد نمی شه حالا گزینه بدین؟

 

  سیام: آهااااا ٬ فکر کردین ٬ گزینه بدم که مثل پارسال همتون تقلب کنین؟؟؟

 

  بچه ها: سکوت مطلق.

 

  سیام: تازه سوالاتتون نمره منفی هم داره.

 

  بچه ها: یعنی چی استاااااد؟

 

  سیام: هر جای خالی 5/0 نمره داره که اگه غلط بنویسین 75/0 ازتون کم میشه!!!

 

 بچه ها: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!

 

 سیام: با من چونه نزنین. سوالاتتون رو طرح کردم و دیگه نمی تونم عوض کنم.

 

بچه ها: استاد پس جمله سازیه نه تستی؟!

  

 

 هفته ی بعد که سوالات رو دیدیم ٬ فهمیدیم که نه بابا این خانوم سیام حسابی عوض شده چون که سوال تفاوت وزغ و قورباغه و علایم تشخیص قورباغه ی نر رو از ماده نداده بود!!!

 

   چون خانوم سیام از سالی که استاد دانشگاه گیلان شده بود تا سر ما همیشه یه سوال طرح کرده بود که هر سال اونو دوباره تکثیر می کرد . حتی سر اکولوژی و آزمایشگاهش هم همینطور بود و ما فقط سوالات ترم قبل رو خونده بودیم.

 

  سر پایان ترم هم که یه حال اساسی به ما داد و نصف بیشتر بچه های کلاس افتادیم و مجبور شدیم ترم 7 دوباره برداریم که دوباره عین ترم قبل سوال داد و به هیچ عنوان نمی شد تقلب کرد و دوباره افتادیم.

 

 سر هر دو ترم من فقط سوالات رو نگاه می کردم و همون 5 دقیقه ی اول اطلاعاتم تموم می شد و منتظر می موندم تا یکی برگشو بده که منم پشت سرش برگه ی خالیمو تحویل بدم و هر دو ترم این فداکاری رو داوود.ش در حق من کرد!  

 

  هر دو ترمی هم که باهاش داشتم من و آيدا یه مبحث رو کنفرانس دادیم.

 

  من دوزیستان ( مبحث قورباغه) و آيدا خزندگان ( تمساح) رو کنفرانس دادیم که هر دو ترم به من  از 2 نمره 5/1 داد.

 

  تازه ترم 5 که برای اولین بار با سیام این درس روداشتیم ٬ آيدا بعد از اعلام نتایج رفته بود پیشش که به ما نمره بده یا حداقل یه نمره ای بده که مشروط نشیم بهش گفته بود: شما دو تا خیلی سر کلاس شلوغ بودین و اذیت می کردین ٬ حالا اون ...( منو می گفت) دختر خوبیه!!! به خاطر اون بهتون چند صفحه ای از کتابی رو که نوشتم میدم تا تایپ کنین و بهتون نمره بدم!!!

 

  ما هم که ساده ٬ نشستیم همشو تایپ کردیم و دادیم بهش ولی وقتی کارنامه ها رو دادن دیدیم دریغ از 25/0 که به ما داه باشه.

 

 سرمون کلاه گذاشت و فقط ازمون بیگاری کشید.

 

 آخرشم اون کتاب طلعت حبیبی  رو که  خلاصه کرده بود و نصفشو ما تایپ کرده بودیم رو به اسم خودش چاپ کرد.

 

  ترم بعدش که بازم باهاش واحد داشتیم و افتادیم هر کی می رفت تو اتاقش می گفت: چیه؟؟؟ واسه اون ... و ... نمره می خواین؟؟( من و آيدا رو می گفت) ما آخرش نفهمیدیم که چرا سیام چرا انقدر با ما بود؟!

 

  خانوم سیام آخرها انقدر شورش رو در آورده بود که بچه ها رو تنظیم خانواده هم  می انداخت!!!

 

  ما شانس آوردیم که ترم 3 این واحد رو برداشته بودیم و هنوز با ما خیلی لج بود.

 

  من و آيدا این یکی رو از دستش جستیم ٬ من با نمره ی 13 و حافظه  5/11 ! 

 

   ترم های آخر که بودیم یه شب آيدا sms  زد که نازی ٬ من بالاخره فهمیدم چرا سیام انقدر با ما لج بود؟؟!

 

  فکر کنم سیام با مصطفی .م  ٬ نسبتی داره . آخه این پسره  خیلی شبیه سیام بود . از اون جایی که تو حال اونو گرفتی ٬ سیام هم یه حال اساسی  از ما گرفت و منم به آتیش تو سوختم.

 

  ( قصه ی این آقای مصطفی خان یا به قول آيدا چراغ نفتی  خیلی جالب ولی حیف که جاش اینجا نیست ٬ بنوسیم . چون اگه بخوام بنویسم انقدر باید سانسور بشه که میشه عین این فیلم های هندی 3 ساعته که تو ایران 1 ساعته پخشش می کنن و نصف حرفهاشونو تو دوبله عوض می کنن. )

 

  حالا قراره بعد از تموم شدن درسم و فارغ التحصیلی با آيدا بریم و با سیام عکس یادگاری بگیریم و با عکس خانوم سیام دارت درست کنیم.

  

  فکر کنم تو رشت و دانشکده علوم ٬ خوب فروش بره چون به قول دکتر آقامعالی قربانی های خانوم سیام ٬ کم نبودن!!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:32  توسط نازی | 

        استادی ماهرتر  از نیلوفر (در زمینه ی سوتی دادن ) !

 

  دو هفته پیش که رفته بودم قزوین پیش ساناز اینا با فاطمه     ( یکی از دوست های کلاس زبانم ) که قزوین درس می خونه  قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون.

 

  داشتیم خاطرات دوران دانشجویی و خونه دانشجویی و دانشکده و ... برای همدیگه تعریف می کردیم که من عملا در مقابل فاطمه و سوتی هاش کم آوردم!!!

 

  بعد خدا رو شکر کردم که فاطمه دانشجوی رشت نیست و گرنه من و نیلوفر که همین جوری پت و مت رشت هستیم ٬ اگه فاطمه هم اونجا بود می شدیم 3 کله پوک!!!

 

بابا ما سوتی می دادیم ولی فاطمه آخرشه دیگه!

 

 چند تاشو به عنوان مثال ببینین:

 

 خونه ی فاطمه اینه تو قزوین دو طبقه هست و طبقه ی اول فاطمه و سمانه و فرشته هستن که البته امسال زهرا ( خواهر فاطمه ) قزوین قبول شده و با این سه تا هم خونه شده.

 

 طبقه ی دوم هم خانواده ی عرب ( صاحب خونشون ) زندگی می کنن که دوتا دختر دارن به اسم های نیلوفر و شقایق.

 

خواهشا این نیلوفر رو با نیلوفر ما تو رشت در واقع مت من اشتباه نگیرین.

 

 نیلوفر و شقایق خانوم عرب اینا هم سن و سال فاطمه اینا هستن و حسابی با هم جورن.

 

  درست مثل ما که با سارا دختر خانوم سوارکار ( صاحب خونمون تو رشت) خیلی جوریییییییییییم. البته فقط موقع کرایه خونه گرفتن سارا با ما مهربون میشه و در سایر اوقات ...

 

  هر وقت که خانوم و آقای عرب خونه نبودن ٬ این 3تا که الان 4تا هستن سریعا می رفتن بالا پیش اون 2تا!

 

  یه شب که خانوم و آقای عرب رفته بودن مهمونی ٬ نیلوفر که چندتا از دوستاش خونشون بودن ٬ زنگ می زنه به اینا که پاشین بیاین بالا .

 

 از اون جایی که فاطمه یه کم ( البته یه خورده از یه کم بیشتر ) ترسو تشریف داره ٬ نیلوفر و فرشته تصمیم می گیرن که بترسوننش و میرن یواشکی از خونه بیرون و زنگ خونه رو می زنن و صدایی که تو گوشیشون ضبط شده بود رو جلو آیفون می گیرن.

 

  افراد داخل خونه هم فکر می کنن که یکی داره اذیتشون می کنه ولی فاطمه نه.

 

از اونجایی که همیشه همه ی مسائل رو جدی می گیره ٬ این دفعه هم موضوع رو جدی می گیره و فکر می کنه که دزد اومده و میره تو اتاق و دور از چشم سایر افراد زنگ می زنه به 110.

 

 110 هم بر خلاف همیشه در عرض 2 دقیقه خودشو می رسونه و زنگ در رو می زنه و فاطمه جواب میده .

 

  آقا پلیسه : در رو باز کنین .

 

 فاطمه : شما کی هستین؟

 

 آقا پلیسه: ما از کلانتری .. اومدیم.

 

 فاطمه که فکر می کنه که این آقایون همون دزد های گرامی هستن و حرف آقا پلیسه رو باور نمی کنه ٬ میگه:

 

 اگه شما راستی راستی پلیس هستین ٬ از دیوار بیاین بالا!!!

 

( می خواست رو دست شنگول و منگول بلند بشه و زرنگ بازی در بیاره وگرنه می گفت دستاتونو نشون بدین!)

 

  و در اون لحظه ٬ مامورهای وظیفه شناس  و شجاع نیروی انتظامی مثل مور و ملخ از دیوار سرازیر میشن داخل حیاط !

 

  فرشته و نیلوفر که هنوز بیرون بودن ٬ تا قبل از پریدن پلیس ها به حیاط  تو شک بودن ولی بعد از پریدنشون ٬ نیلوفر از حال می ره!!!

 

 فرشته هم سریع خودشو می رسونه به داخل خونه و ماجرا را تعریف میکنه.

 

  بعدشم به آقایون پلیس کلی خالی می بندن که یکسری مزاحم  اذیتمون کردن و احتمالا فهمیده بودن مامان و بابامون خونه نیستن و از این حرفها.

 

  از اون جایی که فاطمه از ترس داشته سکته می کرده و نیلوفرهم از اون ور از حال رفته بود ٬ مامورهای نیروی انتظامی حرفاشونو باور می کنن و کلی سفارش می کنن که درها رو از پشت قفل کنن و مراقب خودشون باشن و در رو روی هر کسی باز نکنن و دست به کبریت نزنن و ...

 

  خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث دیگه ٬ این ماجرا به خوبی و خوشی تموم میشه و خانوم و آقای عرب شب میاین خونه و اینا هم میگن : بای بای شب بخیر و بعدشم میرن پایین خونه خودشون.

 

فقط شانس آوردن که پلیسها حرفاشونو باور کرن!

 

 

 

فاطمه امسال سال سوم ولی چون خیلی بچه درس خون تشریف دارن  این ترم که ترم 6 هست درسشو داره تموم می کنه و فارغ التحصیل میشه.                                            

                            ( قابل توجه من!)

 

 برای شرکت تو امتحان کارشناسی ارشد فکر می کنم 3 تا قطعه عکس لازم هست ( البته  دقیقا نمیدونم با تعداد قطعات عکس برای پاسپورت قاطی کردم) .

 

  حالا تعداد  قطعات خیلی مهم نیستن ٬ مهم نفس عمل!

 

  فاطمه به همراه زهرا میرن عکاسی تا فاطمه عکس بگیره .

 

آقای عکاس چندتا عکس از فاطمه می گیره و نشونش میده تا فاطمه یکی رو انتخاب کنه و فاطمه بامشاوره ی زهرا یکی رو انتخاب می کنه و آقای عکاس هم یه خورده رو عکس کار می کنه و به فاطمه می گه: موقع تحویل گرفتن ٬ عکستون بهتر میشه چون این فقط  % 5 ا ز کار ماست.

 

( امیدوارم منظور آقای عکاس رو متوجه شده باشین که چی بود؟!)

 

(آفرین / درسته / منظورش همینی بود که گفتین.

 

گل گفتی و گل گفتی دی ری ری ری ری

 

مثل یه بلبل گفتی دی ری ری ری

 

جواب عالی دادییییییییییییی

 

ولی شرمنده از جایزه خبری نیست!!!)

 

  منظورش این بوده که روی عکس باید کار بشه و روتوش بشه ولی فاطمه درست متوجه قضیه نمیشه و دوباره میره می شینه تا آقای عکاس ازش عکس بگیره و این کار رو چند بار در مقابل نگاه های متعجب زهرا و جناب آقای عکاس تکرار می کنه .

 

 آخر سر زهرا بهش می گه: چقدر عکس می گیری ؟؟ یعنی از هیچ کدوم از عکس ها  خوشت نیومد؟؟

 

فاطمه: نه دیگه. آقاهه خودش گفت اون عکس 5% کارمونه خوب باید 100 % بشه دیگه !!!

 

  من واقعا می تونم حال زهرا رو تو اون موقعیت درک کنم چون از این بلاها نیلوفر سرم زیاد آورده ٬ مثل اون روزی که رفتیم طلا بخریم و بعد از کلی بهم ریختن مغازه یکی رو انتخاب کردیم و نیلو کارت پارسیانش رو داد به آقاهه ولی رمزش رو یادش رفته بود و آقاهه فکر کرد که ما یا دزدیم یا کارت رو پیدا کردیم!!!

 

حالا زهرا با اون حالش از فاطمه می پرسه: یعنی می خوای 20 بار بشینی و پاشی و عکس بگیری تا 100% بشه؟؟

 

فاطمه: آره دیگه آقاهه خودش گفت که 5% / 5% کار می کنه!!

 

ما خودمون سوتی زیاد میدیم ولی خداییش  اصلا نمیتونم تو این یه مورد فاطمه رو درک کنم!!!

 

 انقدر من به این فاطمه می گم شب ها بیدار نمون و درس نخون و حالا اگه درس می خونی انقدر دیگه زبان انگلیسی و فرانسه و ... نخون ٬ گوشش  بدهکار نیست ٬ آخر و عاقبتش هم میشه این!!

 

  البته بسیاری از نوابغ اینجوری هستن.

 

  منم واسه همین هر وقت فاطمه رو می بینم کلی باهاش عکس می گیرم که اگه یه روز یه کاره ای شد ٬ بگم که دوست من بوده!!!

 

 

 

فاطمه و هم خونه هاش که معماری می خونن از طرف دانشکده میرن یزد و بعد از کلی ماجراها برمی گردن تهران .

 

 ساعت 4 صبح می رسن آزادی و فاطمه میاد که با آژانس بره ولی با اصرار زیاد سمانه که برادرش اومده بود دنبالش از تصمیمش صرف نظر می کنه و با اونا میره.

 

( ولی ای کاش با همون آژانس می رفت)

 

حول و حوش خونشون که می رسن ٬ چون 4 صبح بود تمام مغازه ها بسته بودن و فاطمه که همیشه اونارو نشون می گرفته خونشونو گم می کنه و همشون سرگردون میشن تو خیابونا تا خونه ی فاطمه اینا رو پیدا کنن!!!

 

 دقیقا خاطرم نیست که کدوم یکی از دانشمندها اینجوری بود ولی هانسل و گرتل رو خوب  یادم که نون و شیرینی می ریختن پشت سرشون تا مسیر رو پیدا کنن!!!

 

 من قبلا  این توصیه رو به فاطمه کرده بودم  ولی متاسفانه حرفمو جدی نگرفت.

 

بعد از این ماجرا بهش پیشنهاد کردم که مامانش آدرس خونشونو بنویسه و تو جامدادیش بذاره ٬ یکی هم بچسبونه به کیفش تا وقتی گم شد بقیه خونشونو براش پیدا کنن!!!

 

البته بگم ما خودمون ( یعنی من و فرناز ) در جهت یابی و پیدا کردن مسیرها  مشکل داریم ولی اوضاع مون تا این حد وخیم نیست ٬ حداقل خونمونو خودمون پیدا می کنیم!

 

لازم به ذکر است که فاطمه تا پیش دانشگاهی با مامانش می رفته مدرسه و بر می گشته چون اون موقع هم تا دیر وقت بیدار بوده و درس می خونده و مامانش هم بنده خدا ترجیح می داده اونو ببره مدرسه و بره دنبالش تا اینکه تا شب تو کلانتری ها دنبالش بگرده!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:49  توسط نازی | 
اردیبهشت ۱۳۸۳

چند ماه بود که من و نیلوفر با هم همخونه شده بودیم.

دوتایی با هم رفتیم ماسوله.

اون روز برای من و نیلو سرتاسر خاطره بود. اونم خاطره های واقعا قشنگ.

مخصوصا اون پیرمرد فروشنده که به من و نیلو گفت: ان شاااله دفعه ی دیگه با یکی دیگه می آین اون وقت من بهتون جایزه میدم!!

 

بنده خدا دید اونجا همه  bf & gf  اند به جزء من و نیلو برامون جایزه تعیین کرد تا شاید به غیرتمون بر بخوره ولی ...

 

خلاصه اون روز یکی از به یاد موندنی ترین روزهای ما بود.

 

ماسوله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:53  توسط نازی | 
پارک انشکده 

خرداد ۱۳۸۵

پارک دانشکده .

من و آيدا .

 آخرهای ترم بود و نزدیکای امتحانات پایان ترم.

مقابل آلاچیق هایی که شریعت تله گذاشته بود تا به بچه های مردم شبیخون بزنه!

ولی ما زرنگ تر از این حرف ها بودیم و گول شریعت رو نخوردیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:30  توسط نازی | 
اردوی لونک که سال سوم رفتیم ولی نفهمیدیم چی شد که از لاهیجان و بام سبز سر در آوردیم!!!

 اردیبهشت ۱۳۸۴

من و آيدا و الهه .

اردوی سال سوم که رفتیم لونک ولی نفهمیدیم چی شد که از لاهیجان و بام سبز سر در آوردیم!!!

همون اردویی که که من مامان یکی از بچه های اکیپ شده بودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:44  توسط نازی | 

 اردیبهشت ۱۳۸۵

من و حافظه.

کلاس زیست پرتو رو دوتایی باهم دودر کردیم و اومدیم حیاط تا زاغ سیاه بعضی ها رو چوب بزنیم!!!

آخه واقعا ستم که اردیبهشت ماه اونم  تو شمال بشینی سر کلاس!

این عکس هم برای رد گم کنی گرفتیم و اصلا تمام هدف ما ۳ نفر دیگه بودن که می خواستیم ازشون عکس یادگاری بگیریم

بیچاره دکتر حسنی تو کلاس داشت خودشو می کشت و ما...........

البته امتحان میان ترم رو با به خدمت در آوردن تکنولوژی از ۸ نمره ۷ شدیم !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:42  توسط نازی | 

                       

                          متانت / وقار / شخصیت /

 

 

ترم  سوم  سیستماتیک گیاهی 1 رو با دکتر شهریار سعیدی داشتیم.

 

همیشه تو همه ی کلاس ها ما ردیف آخر کلاس می نشستیم ولی نمیدونم چی شد که یه بار سر کلاس سعیدی تصمیم گرفتم که ردیف اول بشینم و آیدا رو هم با اصرار زیاد دنبال خودم راه انداختم و رفتیم جلوی کلاس ولی ردیف اول پر بود و ردیف دوم و کنار دیوار و دقیقا جلوی جا استادی نشستیم.

 

اون روز ما مرض خنده گرفته بودیم و واسه ترک دیوار هم می خندیدیم.

 

استاد هم ما رو می دید و من تو چشم استاد نگاه می کردم ولی بازم می خندیدم.

 

استاد داشت طبقه بندی گیاه ها رو می گفت که رسید به خانواده ی بنفشه و می خواست اسم علمی اونو بگه که گفت:

 

Violatacea

 

  گفت: بنفش که می دونین انگلیسی چی میشه؟

 

هیچکی صداش در نیومد.

 

من گفتم میشه dark pink !

 

بچه ها هم خندیدن.

 

استاد نشنید که من چی گفتم و از اون جایی که اعتماد به نفس نداشت فکر کرد که داریم به اون می خندیم که یهویی عصبانی شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن و به من گفت:

 

چیه خانوم؟ چرا می خندی؟ از اول کلاس دارم نگات می کنم و شما داری می خندی!

 

مگه ما اینجا جوک تعریف می کنم؟

 

اگه اتفاق خنده داری افتاده به ما  هم بگیم تا ما هم بخندیم.

 

گفت و  گفت و گفت.

 

به جرات میتونم بگم نیم ساعت  غر زد و گفت دیگه شماها شورش رو در آوردین چند رو پیش رفتم سر یه کلاس برق ها رفت وقتی که اومد همه صلوات فرستادن وسط کلاس!!!

 

اینو که گفت سایه و سارا که پشت سر ما نشسته بودن زدن زیر خنده و من از خنده ی اونا دوباره خندم گرفت!

 

استاد گفت: همین کارا رو می کنین که تو کشورهای دیگه ما رو مسخره می کنن!!!

 

برای  پایان سخنرانیش هم تو چشم های من نگاه کرد و گفت: آدم باید شخصیت داشته باشه / وقار و متانت داشته باشه!!!

 

بیچاره سعیدی اون روز خیلی سعی کرد منو آدم کنه ٫ ولی حرفاش نتیجه ای در پی نداشت و من روز به روز بدتر شدم!!!

 

اون روز هم بعد از حرفاش من و آیدا بازم داشتیم می خندیدیم.

 

بعد از کلاس که اومدیم حیاط دیدم س.ه با انگشت داره منو به دوستاش ( ع.د و م.ب ) نشون میده و اونا هم هرهر می خندن.

 

دقیقا عین بچه های مهدکودک ! 

 

من یاد روزی افتادم که 5 ساله بودم و تو مهدکودک ٫ خانوم افشار به بچه ها گفت: کلاغ سیاه ها خبر آوردن که نازیلا غذا نمی خوره و می ریزه زیر میز و  حالا همه با هم هوووووش کنین و بچه های مهد سریعا دستورشو اجرا کردن !

 

البته من حال اون س خان رو گرفتم اساسی و نا خواسته پته شو پیش دوستهای خانوادگیشون ریختم رو آب!

 

حال ع.د رو هم که بدجور گرفتم  ولی خداییش این یکی دیگه واقعا ناخواسته بود.

 

سال سوم ( ترم 6 ) یه شب که خونه ثمره بودم یکی از دوستاش اومد پیشش و من ازش خیلی خوشم اومد و با هم  کلی زدیم و رقصیدیم و حرف زدیم و نسترن  فهمید که علوم پایه درس می خونم و سر شام ازم پرسید تو دانشکدتون علی.د می شناسی؟؟

 

منم گفتم: اه اه.  آره بابا می شناسمش. کسی نیست که اونارو نشناسه . خودشو و اکیپشون جزء منفورترین افراد دانشکدمون هستن.

 

تو از کجا می شناسیش؟

 

گفت: با گروه کوهشون هر هفته میریم کوه.

 

گفتم: دیگه باهاشون نرو. چون من که سال اول که بودم یکی از بچه ها به من گفت دور و بر اینو نرو باهاشون نپر و من شانس آوردم که مرجان بهم گفت وگرنه...

 

گفتم و گفتم و نسترن هم بعد از اینکه کلی کسب اطلاعات کرد گفت : من دوست دخترش هستم. ( ابته یکی از دوست دختراش بود)

 

اولش باورم نشد چون از همون لحظه ای که اومد خونه ثمره هومن هومن می کرد و من فکر کرده بودم اون دوست پسرش!!

 

 ولی وقتی جلوی من زنگ زد به ع و....

 

باورم شد و فهمیدم که اون هومن هم دوست پسر قبلیش بوده.

 

هرچقدر بهش گفتم که بهش نگو ولی جلوی من بهش همه چی رو تعریف کرد و من حالم خراب شد.

 

البته اونا هم نامردی نکردن و تمام عقده هاشونو سر ثمره ی بیچاره خالی کردن و حال اونو گرفتن!

 

آخرش هم که ثمره انتقالی گرفت و برگشت تهران وگرنه این داستان همچنان ادامه داشت و با رفتن ثمره  این چرخه ی حال گیری نیمه کاره باقی موند!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:36  توسط نازی | 

                            

                             حوادث غیر مترقبه

 

سال دوم دانشگاه هم سال پر از خاطره ای بود برامون و از این سال خاطره ها و  حوادث تلخ و شیرین زیادی برامون به جا مونده ٫ ولی از اونجایی که خاطره های تلخ مثل خارپشت می مونن و اگه بخوایم بهشون نزدیک بشیم ٫ خارهاشون اذیتمون می کنه ٫ بهتره که همیشه سراغ خاطرات شیرین بریم!!!

 

 منم فقط خاطره های شیرینشو می نویسم که  شاید به مرور زمان خاطره های بدی که تو اون سال داشتم از یادم بره!

 

آذر 1382

 

آخرهای ماه رمضون بود و نزدیکای عید فطر.

 

فکر می کنم یکشنبه بود و ما ساعت 5/8 صبح با دکتر سعیدی کلاس سیستماتیک گیاهی 1 رو داشتیم.

 

اون موقع هنوز بچه مثبت بودم و سر ساعت 15/8 تو کلاس حاضر شدم و ردیف های آخر کلاس برای خودم و آیدا جا گرفتم و از کلاس اومدم بیرون و هرچقدر منتظر آیدا  موندم ٫ نیومد.

 

وسط های کلاس ٫ آیدا با قیافه ای آویزون اومد کلاس و نشست بغل دستم و شروع کردیم به چت کردن.                   

 

_ (از نوع نوشتن  pm  ها بالای جزوه هامون. البته در ترم های بعد ٫  جزوات ما فقط  pm  هایی بود که سر کلاس بهم میدادیم. البته این pm  ها بعضی وقت ها هم به کمکمون می اومدن. مثلا : شب امتحان پایان ترم فیزیولوژی که با دکتر شعبانی پور داشتیم ٫ من داشتم تند و تند جزوه های برگ برگمو می خوندم که یهویی دیدم وسط برگه ٫ آیدا  نوشته که: اه این کلاس مشایخی هم تموم نمیشه!!! و در اون لحظه بود که من فهمیدم دارم جزوه های بافت شناسی رو اشتباهی تو این فرصت کم می خونم!!!! ) _

 

اون روز آیدا  نوشت که: نازیلا ماشین رو زدم.

 

نازیلا: وااااااااااااااااای

 

نازیلا: کی؟ کجا؟

 

آیدا : 1 ساعت پیش. تو  uni.

 

آیدا : اومدم پارک کنم که محکم کوبیدم به جدول و جلوی ماشین پیاده شد!

 

بعد از کلاس رفتیم و شاهکار آیدا رو تماشا کردیم و دیدیم که به به همون طوری که خودش گفت ٫ جلوی ماشین پیاده شده !

 

تو حیاط که قدم میزدیم و داشتیم فکر می کردیم که کی ببریم برای صافکاری ٫ از تیکه های پسرهای فیزیک هم بهره می بردیم که هی می گفتن: بابا این 206 رو نزن دیواااااااااااااااااااااااار!

 

دیوار زندگییییییییییییییییی ست!!!

 

ما هنوزم نفهمیدیم که یعنی چی دیوار زندگی است؟؟؟!

 

بعضی ها هم پیشنهاد می کردن که ماشین رو ببریم حسن چکشی واسه صافکاری!

 

اون روز تا موقع افطار کلاس داشتیم و آیدا  دیر وقت رفت خونه تا باباش زودتر از اون  بره خونه و ماشینشو پارک کنه و حافظه ماشینو بچسبونو به ماشینه باباش تا کسی متوجه ی شاهکارش نشه!!.

 

فردای اون روزقرار  شد تا  دو تایی بریم نمایندگی ایران خودرو ولی از اونجایی که ما تو کلاسمون یه پطروس فداکار داشتیم ٫ قرار شد که این پطروس فداکار هم با ما بیاد . ( این پطروس فداکار کسی نبود به جزء پرهام )

 

پرهام با ما اومد و اون روز تا دم دمای عصر اونجا بودیم و این دوتا هم به خاطر من که روزه بودم ٫ بدون ناهار موندن و از گرسنگی مردن! 

(فکر کنم پرهام تمام مدت تو دلش به من بد و بی راه می گفت.)

 

ماشین رو درست کردن و رنگ زد و ماشینو بر داشتیم و آوردیم تو یکی از کوچه های منظریه تا امتحان کنیم ببینیم که خشک شده یا نه؟ آیدا همچین دستشو کشید رو ماشین که جای انگشتاش موند و مجبور شدیم کلی خودمون همونجا صافکاری کنیم ماشینو!

 

خلاصه به هر ترتیبی بود ٫ این قضیه ی ماشین رو ماست مالی کردیم و کسی متوجه نشد.

 

ولی جدولی که آیدا  تو دانشکده بهش زده بود رو نتونستیم کاری بکنیم و جدول تا دو هفته شکسته اون جا افتاده بود تا اینکه بالا خره درستش کردن.

 

دو هفته بعد از شاهکار آیدا  ٫ سر کلاس بیوشیمی 1 که با خانوم دکتر سریری داشتیم  ( کلاس 4 / ساختمون کوشیار) ٫ وسط های کلاس می خواستم  از کلاس جیم بزنم و برم سایت دانشکده ٫ تا خانوم دکتر روشو برگردوند و رفت سمت تخته ٫ سیم ثانیه خودمو رسوندم به دم در و در کلاس بسته بود . اومدم در رو باز کنم ولی بازنشد و من با شدت تمام در رو کشیدم و یهویی نفهمیدم چی شد که دیدم دستگیره ی در کلاس تو دستم!!!

 

با تعجب داشتم نگاهش می کردم که یکی از پسرای روزانه که اسمشو نمیدونم دید و به بغل دستیش گفت و همه فهمیدن و خندیدن و استاد برگشت و پرسید چی شده؟ که دید دستگیره دست من و در باز نمیشه و همه زندانی شدیم تو کلاس!!!

 

خانوم دکتر می گفت: در رو بکش و من هی می کشیدم ولی باز نمیشد و بچه ها مسخره بازی در می آوردن که هممون می میریم و زندانی شدیم و استاد بسه و خسته نباشین و ...

 

خانوم دکتر به من گفت : بیا بشین دخترم .

 

منم گفتم: نه . من می خوام برم بیرون. زنگ بزنیم به یکی بیاد در رو باز کنه.

 

خانوم دکتر: حالا کارت خیلی فوریه؟؟؟

 

خانوم دکتر: اگه کارت مهم نیست بعد از کلاس زنگ می زنیم.

 

منم دست از پا درازتر اومدم و سرجام نشستم.

 

مثلا می خواستم یواشکی جیم بزنم!

 

بعد از نشستن من یکی از پسرای مهربون روزانه ٫ هی با در کلاس ور رفت و بالاخره موفق شد که در رو باز کنه و همه براش کف زدن و سوء استفاده گرها ٫ هورا هورا کردن و سعی می کردن که کلاس رو یه جوری بهم بریزن. (  همه که مثل من با شخصیت و متین و با وقار نیستن!!! / اینو خودم نگفتم ها ٫ دکتر سعیدی گفته! )

 

خانوم دکتر تا دید در باز شد به من گفت: حالا برو!

 

تا بلند شدم ٫ خانوم دکتر گفت: اول یه بسم الله بگو و بعد برو!

 

بنده خدا ترسید این دفعه سقف کوشیار رو بیارم پایین!!!

بعد از جمله ی دکتر سریری ٫ از شدت خنده ی بچه ها ٫ دیوار داشت ترک می خورد!!!

 

هفته ی بعد که رفتیم کلاس ٫ دیدیم که دستگیره ی در رو آویزون کردن به جارختی ای که بالای جااستادی بود!

 

بعدا کاشف به عمل اومد کاره همون پسر کرمانشاهیه بود که یه بار سال اول سر آزمایشگاه شیمی 1 به ما گفته بود: اه اه اینا شبانه هستن؟؟ بی کلاس ها!!!

 

( آخر سر من اسم این بچه های روزانه رو یاد نگرفتم و همیشه  از رو ظاهرشون آدرس میدادم  از بس که با کلاس بودن!!!)

 

خلاصه ٫ اینم خسارتی بود که من به دانشکدمون وارد کردم.

 آیدا  می گفت: موقع تسویه حساب از من و تو به خاطر صدماتی که به اموال دانشکده وارد کردیم ٫ کلی خسارت می گیرن!!!

 

واسه همین  که  من حالا حالا قصد ندارم فارغ التحصیل بشم و می خوام نام مقدس دانشجو روم بمونه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:31  توسط نازی | 
 

نظر به استقبال بی نظیر شما عزیزان و تقاضای دوستان عزیز که خواستار نوشتن خاطره ی ۱۳بدر پارسال بودن این عکس رو که متعلق به آن دوران می شود را در این پست گذاشتم ولی شرمنده متنشو نمیتونم بذارم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:36  توسط نازی | 

                                 چراغ جادووووو

 

 

جمعه 25 اسفند 1385 / 16 march 2007 / 26 صفر 1428

 

صبح مراسم چهلم بابام بود و رفته بودیم بهشت زهرا و واقعا لحظاتی تلخ برای من و بقیه افراد خانواده بود.

 

عصر همون روز برای خرید یکسری وسایل رفته بودم بیرون که نیلوفر بهم این sms رو  زد:

 

hi chetori khoosh migzare che khabara

 

طبق معمولمsms  ش نه نقطه داشت و نه علامت سوال و ...

باز اون موقع که  nokia  داشت بهتر بود الان که  sony ericsson  گرفته ٫ همین یکی ٫ دوتا  sms  هم به زور میده و میگه با این گوشیه خیلی برام سخته  msg  دادن!!!!!!!!

 

البته بگذریم از این موضوع که من دیگه عادت کردم به این مدل  sms خوندن.

 

باز صد رحمت به نیلوفر ٫ آیدا که بری اینکه تمام حرفاشو تو یه  sms  خلاصه کنه و خدای نکرده sms  هاش 2 تا نشن ٫ نصف حروف رو می خوره و من خودم شخصا باید تشخیص بدم که منظورش چیه!

 

بعنوان مثال:

 

 babak= bbk

 

mm=mamanam

 

dd=babam

 

 

 

خلاصه ٫ جواب  sms  نیلوفر رو دادم و گفتم که امروز مراسم چهلم بابام بود و نیلو هم دیگه چیزی نگفت.

 

شنبه 26 اسفند 1386 /  17 march 2007 / 27 صفر 1428

 

نزدیکای ساعت 3 یا 4 بود که حوصله ام سر رفت و طبق عادت همیشگی ٫ برای فرار از تنهایی به نت پناه آوردم و داشتم  mail هامو چک می کردم که نیلو  on شد و صدام کرد و شروع کردیم به چت کردن.

 

 Nilo: chetori

 

Nazi: bah bah

 

Nazi: salam malekom

 

Nazi: ahvalate shoma?

 

Nilo: salam

 

Nilo: khubi?

 

Nazi: mamnoon

 

Nazi: u khubi?

 

Nilo: khubam .

 

Nilo: elnaz khube?

 

Nazi: are onam khube.

 

Nazi: che khabara?

 

Nazi: rasht che khabar?

 

Nazi:bar o bach khuban?

 

Nilo: are hame khuban. Khooshi injast dare namaz mikhune.

 

Nazi:eee

 

Nazi: salame garme mano be khooshi o sayere doostan beresun.

 

Nilo: nazila

 

Nilo: man ye kari kardam

 

Nazi:baz chi kar kardi?

 

Nazi: che daste goli be ab dadi?

 

Nazi: ha? Ha? Ha?

 

Nilo:diroz dashtam khone tekoni mikardam

 

Nazi: khob

 

 

Nilo:  on cheragh sabzaro yadete  ke bad az    barfe rasht avorde bodi ke bargh taft rooshanesh konim

 

Nazi: khoooob

 

Nilo: poshte parde ye panjereye dame dare khone gozashte bodish

 

Nazi: are

 

Nilo: dastm khord behesh

 

Nazi: khob

 

Nilo: badesh oftad zamin

 

Nazi:khoob

 

Nilo: badesham ke shekast dige

 

اومدم بنویسم فدای سرت عزیزم که یاد  sms  دیروز نیلو افتادم و دو زاریم افتاد که چرا دیشب sms زده بوده و می خواسته بهم خبر بده ولی چون دیده بود از مراسم بابام برگشتم ٫ پشیمون شده بود!

 

 یهویی یه ابری بالای سرم تشکیل شد و دوباره از اون فکرهای خوشگل زد به سرم و تصمیم گرفتم که بذارمش سرکار!!!

 

Nazi: waaaaaaaaaaaaaaaaaay

 

Nazi: niloooooooooooooooooo

 

Nazi: on jahiziyeye madare madar bozorge haji mir hamzeh bud.

 

Nilo: haji mir hamzeh kiye dige??