![]() |
![]() |
|
| دوران دانشجویی دوران خیلی خوبیه اما برای ما فقط دوران سوتی دادن بود. |
|
دقيقا 2 سال چيزي تو اين وبلاگ ننوشتم. ديگه يه جورايي نوشتن برام معنا نداشت. به قول يكي از دوستام خاطره نوشتن بسه ديگه دارم مثل پيرزن ها ميشم J وبلاگ خاطرات دوران تدرسم هم كه فيلتر شد به سلامتي و وبلاگ نوشتن منم كلا تموم شد. ولي امرو ظهر كيان رو بردم پارك وقتي دانش آموز ها و دانشجو هاي پور شور و نشاط رو ميديدم كه از كلاس ها و مدرسه بر مي گشتن خونه ، ياد خودمون و خاطراتمون افتادم و دلم يهو گرفت خيلي دلم خواست جاي اونا بودم و يه انگيزه اي واسه گذروندن اين روزهاي پاييزي خسته كننده وجود داشت برام ولي حيف كه نه دانش آموزم نه دانشجو و نه معلم. اولين پاييز زندگيم كه صبح تا ظهر تو خونم و ...... چقدر شيرينه روزهاي درس خوندم و با دوست ها بودن. امروز به اين نتيجه رسيدم كه نوشتن خاطراتم خالي از لطف نيست حداقل اون روز ها رو تداعي مي كنه برام. شايد تو 25 سالگ پير شدم ؟؟؟ شايدم نه زياد با گذشته ام زندگي مي كنم؟؟؟ نميدونم چه حسي هست كه مي خوام دوباره خاطراتم رو بنويسم تلخ و شيرين. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:55 توسط نازی |
|
|
عید همگی مبارک.
امیدوارم همه شب یلدای قشنگی در کنار خانواده داشته باشن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام آذر 1386ساعت 9:5 توسط نازی |
|
|
يخچال ها هم ضد حال مي زنند! فروردين 1383 ، بعد از تعطيلات عيد ، عين بقيه ي دانشجوها براي كسب علم و دانش ، راهي شهر و دياري شديم كه توش دانشجو بوديم با اين تفاوت كه ما تو اين رشت همه چي كسب كرديم الا علم و دانش!! از اون جايي كه عمرا اهل غذا درست كردن و اين حرف ها نبوديم كلي خوراكي و انواع و اقسام غذا ها رو با خودم از خونه آورده بودم و مي خواستم همشونو تو يخچال بچپونم كه ديدم اي واييييييييي ، تو اين مدتي كه نبودم جا يخي به طرز فجيعي برفك زده. يخچال رو از برق كشيدم و رفتم دنبال كار و زندگيم و شب كه اومدم خونه ، يخچال رو زدم به برق و غذاها رو گذاشتم توش. چند دقيقه بعدش نسيم زنگ زد و گفت : ما 4 تا ( يعني اون 4 تا همخونه ) هر كدومشون كلي غذا آوردن و يخچالشون ديگه جا نداره و مي خواست يه مقدارشو بياره خونه ي من و منم گفتم كه بياره. فردا صبحش ، 8 صبح ، كلاس ايروبيك داشتم و از 12 ظهر هم تو uni كلاس داشتم در نتيجه از 5/7 صبح از خونه رفتم بيرون تا نمي دونم ساعت چند ولي تا حول و حوش 8 كه با ندا بيرون بوديم و بعدش يه خورده خريد كردم و خسته و كوفته اومدم خونه و وارد آشپز خونه كه شدم ديدم يه بويي مي آد . مسير بو رو دنبال كردم و ديدم كه از يخچاله. در يخچال و باز كردم ديدم هرچي توش بوده گنديده و يخچال اصلا از شب قبلش كه به پريز زده بودم روشن نشده بوده!!! هر چي پريز و ترانس يخچال و تكون دادم فايده اي نداشت و نفهميدم چي شد كه اين كه تا ديروز روشن بود حالا دار فاني رو وداع گفته ! زنگ زدم به ندا گفتم تعميركار سراغ داري؟ از مامانش پرسيد و گفت : نه! مونده بودم چي كار كنم كه ثمره به دادم رسيد . ثمره همون شب از تهران رسيده بود و اومده بود دم خونه تا بهم سر بزنه كه ديد قيافه ام آويزونه بدجور. وقتي فهميد غذا ها خراب شدن دوتايي با هم با كلي غصه تمام غذا هاي نازنين رو كه چندين روز قرار بود بخورمشون رو ريختيم دور ( قلب من تو اون لحظات داشت از جا در مي اومد ) اون موقع شب كسي به ذهنم نمي رسيد كه ازش كمك بخوام الا شهريار اينا ( تنها آشناي خوانوادگي كه ما تو رشت داشتيم و هر وقت كارم گير مي كرد آويزونش بودم ) با ثمره رفتيم دم مغازشون كه ديدم شهريار نيست به برادرش گفتم كه آشناي تعميركار سراغ نداره ؟! گفت كه سراغ داره ولي خودش سرش شلوغه و دوستش رو فرستاد تا با ما بياد دنبال تعمير كار و رفتيم دم مغازه ي اون آقاهه و در كمال تاسف ديديم كه بسته است ( از بس كه اين رشتي ها …) دست از پا درازتر برگشتيم خونه و مونده بوديم چي كار كنيم كه ثمره پيشنهاد داد غذاهايي رو كه سالم موندن رو تا اونا هم از دست نرفتن به خونه ي اون منتقل كنيم! ساك هامو خالي كردم و تمام محتويات يخچال اعم از سالم و نيمه سالم رو با زور تو دو تا ساك جا كرديم. من موندم ما دوتا رو چه حسابي ، گالينابلانكا و شويد خشك شده و زرشك رو هم برديم خونه ي ثمره؟؟!!! حالا تو اون موقعيت هم من هي آهنگ افشين رو ميذاشتم كه آخرش صداي ثمره در اومد كه ديگه دارم ميرم نروش! خلاصه با هر زحمتي كه بود همه چي رو تو ساك ها گذاشتيم كه اومديم كفشامونو بپوشيم ، از ثمره پرسيدم : ثمره راستي كي يخچال آوردي؟؟ آخه ثمره همون سال كامپيوتر گيلان قبول شده بود و نيمه ي دوم اومده بود رشت يعني تقريبا دو ماه بود اومده بود رشت و تمام اثاثيه اش رو كامل نياورده بود هنوز. و از اون جايي كه فقط 3 روز تو هفته مي اومد رشت تا اون موقع يخچال نياورده بود و اكثر اوقات وسايلش رو ميذاشت تو يخچال من) وقتي از ثمره اون سوال حياتي رو پرسيدم ، منو نگاه كرد و گفت: نازيييييييي ، يادم نبود كه يخچال ندارم. من اون لحظه داشتم غش مي كردم وقتي جوابشو شنيدم و سرم سوت كشيد. البته شنيدن همچين جوابي از ثمره اصلا دور از انتظار نبود! ثمره كه ديد وا رفتم گفت : عيب نداره حالا بيا ببريم خونه ي من ، اون جا خنتك تره چون من تازه امروز اومدم و خونم خنكه هنوز. دقيقا عين اون شبي كه بالش بغل كرده بودم و تو خيابون راه افتاده بودم تا به خونه يثمره برسم ( رجوع شود به پست هوب هوب ) اين دفعه خوراكي هامو بغل كرده بودم و رفتيم خونه ي ثمره و غذا ها رو گذاشتيم تو آشپزخونه و پنجره رو باز كرديم كه خنك بمونه. فرداش زنگ زدم به مهسا و برادرش يه تعميركار فرستاد و اومد يخچالمو درست كنه. آقا تعمير كاره گفت كه : ترموستات يخچالم سوخته و يخچال رو كه از برق كشيده بودم و رفته بودم بيرون ، يخ ها آب شدن و چيكه چيكه بارون نم نم ( جاي هومن سزاوار خالي ) ريختن روي ترموستات خدا بيامرز يخچالم و خرابش كردن و كلي پياده شدم تا يخچالم درست شد و غذاها رو از خونه ي ثمره آورديم خونه ي خودم وقتي نسيم ازم پرسيد كه چرا برديش اونجا خوب تو آشپز خونه ي خودت ميذاشتي و پنجره رو باز مي كردي!!! من فقط نگاش كردم و هيچ جواب منطقي نداشتم كه بهش بدم و فقط متوجه شدم كه خداييش خيلي خنگ تشريف دارم. واقعا رو چه حسابي اون كارو كردم ، نمي دونم ثمره هم كه ماشالله ……اصلا يادش نبود كه يخچال نداره!!!!!!!!!!!!! هر وقت به اون روز فكر مي كنم به عقلم شك مي كنم. البته اين تنها يه نمونه از سوتي هاي من و دوستانم بود. اين وسط فقط اسم پت و مت بد در رفته گويا ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:29 توسط نازی |
|
|
تولد وبلاگ خاطرات دانشجوييم يك ساله شد ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:45 توسط نازی |
|
|
دوشنبه 6مهر 1383 / 11 شعبان 1425 / 27 sept 2004 ساعت 5/2 كلاس فيزيولوژي گياهي 1 رو داشتم تو كلاس شماره ي 3 تو ساختمون كوشيار. جلسه ي اول بود، دقيقا يادم نيست چرا دير رسيدم سر كلاس ولي احتمال ميدم كه طبق معمول تو نت بودم ! به هر حال دليلش خيلي مهم نيست مهم اينه كه بعد از استاد با تاخيري حدود 15 دقيقه سر كلاس رسيدم و وارد كلاس كه شدم ديدم استاد ( مرحوم دكتر حق پرست ) داره درس ميده و رو تابلو يه چيزايي مي نويسه. دور و برم رو نگاه كردم ، ديدم ترانه هنوز نيومده سر كلاس! از اون جايي كه سه ماه تابستون هم ديگرو نديده بوديم و فقط سر كلاس جانوري (خانوم سيام منفور ) و آمار زيستي (دكتر صميمي ) همديگرو ديده بوديم ، كلي حرف داشتيم واسه گفتن. در نتيجه رديف جلوي كلاس اصلا محيط مناسبي براي انجام فريضه ي چت كردن از نوع pm دادن روي جزوات نبود به خاطر همين مجبور شدم تمام صندلي ها رو جابه جا كنم تا به رديف آخر كلاس برسم. انقدر سر و صدا كردم كه استاد برگشت و نگاه عاقل اندر سفيهي بهم كرد و گفت: همين هايي كه دير ميان سر كلاس ، شلوغ مي كنن ديگههههههههه!!!!!!!!! منم كه اصلا به روي مبارك نياوردم و دوباره صندلي ها رو جابه جا كردم تا يه جاي مناسب مستقر شدم و هنوز بند و بساطم رو پهن نكرده بودم كه ترانه خانوم وارد كلاس شد و اونم براي رسيدن به من ، يه بار ديگه تمام صندلي ها رو جابه جا كرد . اين دفعه استاد فقط يه چشم غره ي گنده بهش رفت و هيچي نگفت. ما هم كه سوء استفاده گر تا آخر كلاس حرف زديم و خنديديم. جلسه ي اول فيزيولوژي گياهي 1 با دكتر حق پرست ، اينگونه آغاز گشت!!! جلسه ي دوم دوشنبه 13مهر 1383 / 18 شعبان 1425 / 4 2005 0ct اين دفعه خيلي سعي كردم كه سر وقت برسم سر كلاس ولي در اثر شوكي كه يك ساعت قبلش بهم وارد شده بود ، باز هم دير رسيدم سركلاس ولي ترانه به خاطر اينكه مسبب شلوغي كلاس نشه سر موقع سر كلاس اومده بود و رديف سوم ، سمت ديوار جا گرفته بود و منم تا نشستم پيشش ، زود ، تند ، سريع در عرض سيم ثانيه تمام ماجراي اون روز رو كه مربوط مي شد به ( م. محمدي ) رو واسش تعريف كردم و اولش باورش نمي شد ولي وقتي ديد من به خاطر عادتي كه داشتم از شدت عصبانيت بدجوري دارم مي خندم ، فهميد موضوع جديه و چشماش 4تا شد و خنديد و يه برگه از سررسيدش كند و شروع كرد به نوشتن. من اصلا حواسم نبود كه چي مي نويسه تمام مدت داشتم به اعتماد به نفس ستودنيه اون پسره ( م. محمدي) و ... فكر مي كردم. انقدر حرصم در اومده بود كه يه لحظه هم قيافه ي پسره و اون چشمهاي سبزش و قد و قواره اش از جلوي چشمام نمي رفت L بعد از چند دقيقه ، ترانه اون برگه رو جلوي من گذاشت و چند خط اولش رو كه خوندم داشتم از خنده منفجر مي شدم و ترانه هي بهم مي گفت: نخند نازي ، استاد داره نگاهت مي كنه . ولي به قدري اون متن طنزي كه ترانه در مورد م.محمدي نوشته بود جذاب بود كه نمي تونستم خودمو نگه دارم و برگه رو برداشتم و از كلاس زدم بيرون و استاد فقط با نگاهش منو دنبال كرد و چيزي نگفت. بعد از چند دور خوندن از روي اون متن و كلي خنديدن تو حياط uni داشتم مي اومدم تو ساختمون كوشيار كه ديدم نوشين اومده دنبالم و قراره كه شب بياد خونه ي من و از اون جايي كه مي دونستم بعد از كلاس با ترانه بايد كل ماجراي اون روز رو از اول بررسي كنيم بهش گفتم ميرم كلاس و كليد خونمو با يكي از بچه ها مي فرستم واست كه معطل نشي. با لباني خندان اومدم سر كلاس و دنبال يكي گشتم كه كليد رو باهاش بفرستم واسه نوشين چون ديگه واقعا روم نمي شد از كلاس دوباره برم بيرون. ديدم مهسا ، مناسب ترين فرد در اون موقعيته و كلي نشونه هاي نوشين رو دادم بهش و اونم كليد رو گرفت و بعد از كلي تابلو بازي از كلاس بيرون رفت. استاد هم فهميد كه تمام اين برنامه ها زير سر من و ترانه هست ولي به ما چيزي نگفت و من تو دلم گفتم عجب استاده محترميه! جلسه ي دوم هم اينجوري گذشت و نتونستيم مثل بچه ي آدم سر كلاس بشينيم. هنوز هم بعد از 3 سال ، اون برگه ي پاره پوره اي رو كه ترانه در وصف (م . محمدي) نوشته بود رو نگه داشتم و هر وقت مي خونمش مثل بار اولي كه خوندمش كلي مي خندم و ياد (م.محمدي) و اعتماد به نفس بالاش و پيشنهادش مي افتم J آخر همين جلسه ي دوم دكتر حق پرست ، اعلام كردند كه : حضور فيزيكي افراد اصلا براشون مهم نيست و هر كسي نمي خواد بياد سر كلاس ، نياد و اصلا حضور و غياب نمي كنه. فكر مي كنم منظورش من و ترانه بوديم و ترجيح مي داد ما دوتا اصلا تو كلاساش نباشيم! من و ترانه هم از خوشحالي در پوست خودمون نمي گنجيديم و ازبس كه پررو تشريف داشتيم ديگه سر كلاس فيزيولوژي گياهي نرفتيم. 11 آبان 1383 واقعا يادم نمياد كه اون روز رو چه حسابي من و ترانه رفتيم uni و سر كلاس دكتر حق پرست كه حضور غياب نمي كرد هم نشستيم!!! مرحوم حق پرست داشت در مورد خاك و املاح موجود در خاك و هوموس و ... صحبت مي كرد. ما كه اصلا در جريان درس نبوديم و يك ماهي از آخرين جلسه اي نشسته بوديم سر كلاس ميگذشت و در و ديوار رو نگاه مي كرديم ، گاهي اوقات هم يه نگاهي به تابلو مي انداختيم. استاد رو تابلو نوشته بود: اسيد هوميك : خاكستري اسيد همويك 2 : قهوه اي هماتولان : زرد متمايل به قهوه اي هوموس: سياه بعدشم استاد توضيح دادن كه : با افزوده شدم مواد هوميني رنگ خاك سياه تر مي شود و از مواد هوميني پر ميشه و به مرور زمان تيره شدن رنگ خاك مشاهده ميشه! تا اينجاي درس رو گوش داديم و بعدش شروع كرديم به حرف زدن و ترانه انقدر آروم صحبت مي كرد كه من به سختي متوجه مي شدم. در عين صحبت كردن ، ترانه يه چيزي گفت كه من فكر كردم تو هم تو پر شدي به مرور زمان. فكر كردم منظورش اينه كه : سياه شدي به مرور زمان دقيقا عين مواد هوميني خاك! اين كج انديشيه من بر مي گرده به رنگ پوستم و مسخره شدن هميشگيم توسط اين ترانه خانوم! از بس بهم مي گفت سياه سوخته كه ديگه بهم تلقين شده بود سياه سوختم! منه بيچاره افتاده بودم بين يه مشت شماليه سفيد ، هي منو مسخره مي كردن . منم حرف يكي از بچه ها رو ، رو هوا زده بودم و هميشه در جوابشون مي گفتم : من سبزه ي با نمكم ! واسه اين كه كم نيارم ، بهشون مي گفتم : شير برنج. ترانه هم كه هميشه در وصف خودش مي گفت: سفيده كولي ( ماهي سفيد به زبون رشتي) وبلاگ ، همراه با آموزش زبان رشتي! البته ، خودمونيم ها ، اين مساله ي رنگ پوست من و حساسيت من به اين موضوع ، ريشه در دوران طفوليتم هم داره! بچه كه بودم هيچ وقت فسنجون نمي خوردم چون فكر مي كردم كه سياه تر ميشم و هميشه ماست مي خوردم تا سفيد بشم واسه همين هنوز هم كه هنوزه ماست خيلي دوست دارم. هميشه هم صورتمو مي ماليدم به گردن مامان تا شايد يه فرجي شد و سفيد شدم J هر وقت هم فرناز مي گفت دستت رو بذار كنار دستم تا ببينيم كي سفيد تره؟! من مي گفتم: آي آي همين الان دستم يهويي درد گرفت و زير بار نمي رفتم كه رنگ پوستمون رو مقايسه كنيمJ ولي خداييش بزرگ كه شدم بر عكس مواد هومينيه خاك ، سفيد شدم به جاي اينكه سياه تر بشم ولي خوب تو شمال در مقابل اون همه آدم سفيد ، يه خورده تابلو بودم ديگه! اين ترانه هم كه هميشه اين موضوع رو چوب مي كرد و مي زد تو سره من. بعد از اينكه سر كلاس فيزيولوژي ، حرف ترانه رو خوب نفهميدم بالاي جزوه اش نوشتم: خودت سياهي ها! ترانه: چي مي گي؟ نازي: فكر كردم مي گي تو پر شدي به مرور زمان يعني سياه شدي! ترانه: خنديد و نوشت: نه عزيزم من چيزايي كه خودت nderstand مي شي رو ديگه تكرار نمي كنمJ نازي: انقدر گفتي ، تلقين شده واسم. خنديديم و چند ثانيه بعد ، ترانه يه تيكه كاغذ داد دستم كه روش نوشته بود: اسيد نازليك : زرد رنگ اسيد همانازولان : زرد قهوه اي اسيد نازوميك: خاكستري اسيد نازوميك 2 : قهوه اي خود نازيلا : سياه وقتي اينا رو خوندم از تشبيه اي كه كرده بود من و با مواد هوميني كلي خنده ام گرفت و خنديدم و ترانه هم با من مي خنديد. اون روز ما افتاده بوديم رو دوره خنده بدجور . به هيچ عنوان نمي تونستيم خودمونو كنترل كنيم . منم كه وقتي مي خندم خيلي تابلو تشريف دارم. هر دفعه هم كه مي خنديدم ، استاد بر مي گشت و نگاهمون مي كرد و من يهويي لب هامو غنچه مي كردم و با زور مي خواستم خنده ام رو نگه دارم. تا اينكه بعد از چند بار تكرار شدن همين صحنه ، دكتر حق پرست ، رو به من كرد و گفت: 1 بار / 2 بار / 3 بار / به طور متوالي هرقت پشتم به شماست داري مي خندي و تا من بر مي گردم لباتو غنچه مي كني و مثلا نمي خندي و عين صحنه ي تئاتر اداي منو در آورد دقيقا عين خودمJ تمام اين حرف ها رو هم با خنده مي زد و اصلا عصباني نبود. بعد از اجراي تئاتر استاد هم كه همه ي بچه ها خنديدن و ترانه مي گفت: نازي تا مي توني بخند عوض اون همه خنده اي كه جمع شده ! خداييش من هنوزم كه هنوزه موندم دكتر حق پرست كه انقدر جلسه ي اول جدي بود چي شد كه به ما ديگه هيچي نمي گفت! تا آخره كلاس هم كه من تمام عضلات صورتم مي لرزيد و خندم گرفته بود ولي خودمو نگه داشته بودم ولي به قول مامان مثل هميشه ، چشمام مي خنديد . وقتي درس تموم شد و استاد مي خواستند برن بيرون رو به من كرد و يه لبخندي زد و گفت : خسته نباشيييي! اون لحظه من واقعا قلبم واسه دكتر حق پرست تپيد و احساس كردم كه خيلي دوستش دارم . آخر كلاس يكي از پسراي كلاس به ترانه گفت: ميشه جزوه هاتونو بدين تا فتو بزنم؟ ترانه: من جزوه نمي نويسم؟ اون پسره: وااااااااا ،،، شما از اول كلاس كه داشتين جزوه مي نوشتين؟؟!!! ترانه:..................... بعد از رفتن اون پسره : ترانه: واقعا اينا فكر مي كردن من جزوه مي نوشتم؟؟؟؟؟؟؟ فكر مي كردن تو به جزوه هام مي خندي؟؟؟؟؟؟؟ اون موقع بود كه فهميديم چقدر ما دوتا كارمون درسته كه اين پسراي رديف پشت سرمون كه هميشه و تو همه ي كلاس ها كله شون تو سررسيد هاي ما بود نفهميده بودن ما همه چي تو سررسيد هامون مي نويسيم الا درسي كه استاد ميده! بعد از چند جلسه ، بچه ها پيغام دادن كه امتحان ميان ترم فيزيولوژي گياهي رو داريم. من و ترانه هم سر جلسه ي امتحان حاضر شديم ولي دريغ از 1 صفحه درس كه خونده باشيم. سر جلسه هم كنار هم نشستيم و همديگرو نگاه مي كرديم و هيچي بلد نبوديم كه از روي هم بنويسيم. اول و آخر 1 يا 2 تا سوال رو من در آوردي جواب داديم و دست از پا درازتر برگشتيم. هفته ي بعدش رفتيم سر كلاس تا نمره هاي درخشانمونو بگيريم كه استاد اومد نمره ها رو تو كلاس خوند و به برگه ي من كه رسيد ، گفت : به به ، خيلي خط قشنگي داري ، آفرين / آفرين. كلي از خط و برگه ي تميزم تعريف كرد و آخرش گفت: شدي 75/0 راحله هم گفت: اونم احتمالا واسه خطش بوده!!! خداييش خيلي حرصم در اومد اون لحظه و كلي خويشتن داري كردم كه بعد از كلاس چيزي نگفتم بهش. مثلا جزء دوست هاي صميميه من بود!!! ترانه مي گفت: خط من قشنگ تر از خطه تو هست ولي از اون جايي كه چيزي تو برگه ننوشته بودم ، استاد خطمو نديد!!! آخره اون جلسه استاد راجع به املاح معدني و اثراتشون روي گياه ها صحبت كرد و من شديدا به اين مبحث علاقه مند شدم و از اون جايي كه قبلا يك بار قلبم واسه استاد تپيده بود ، تصميم گرفتم با اينكه استاد حضور و غياب نمي كرد ،سر كلاس ها شركت كنم و اين موضوع رو با ترانه در جريان گذاشتم و خيلي سعي كردم رو مخش كار كنم ولي فايده اي نداشت و از جلسه ي بعد خودم تنهايي سر كلاس ها مي رفتم و عين دانشجوهاي خوب جزوه مي نوشتم و ... شديدا به استاد و درسش علاقه مند شده بودم كه موسم امتحانات فرا رسيد. چون 5 نمره از ميان ترم از دست داده بوديم كلي درس خوندم كه از 15 نمره ، نمره ي خوبي بگيرم و چون هم مبحث رو دوست داشتم و هم استاد رو ، حسابي مسلط بودم به جزوه و روز امتحان هم ، شاد و خندون از جلسه بيرون اومدم و گفتم كه: نمره ي خوبي خواهم گرفت و كلي رو نمره اش حساب كرده بودم براي جستن از مشروطي! ( دقيقا همون ترم 5 ، كه من و ترانه تركونديمممممممممم ) هفته ي بعد كه نمرات رو اعلام كردن من از 20 واحدي كه داشتم ، 2 واحد حذف كرده بودم و 5 واحد هم افتاده بودم و منتظره بقيه ي نمره ها بودم كه خانوم شايگان گفت: نمره هاتونو دكتر حق پرست از كشاورزي فرستاده اينجا و بياين بگيرين و ما هم رفتيم دنبال نمره و منم كه منتظره نمره ي خوب بودم در كمال نا باوري ديدم شدم 5 !!! خداييش ، امتحانمو خوب داده بودم ، هنوزم كه هنوزه مطمئنم اشتباه شده بود (عين معارف 1 كه شدم 6). اون لحظه كه خانوم شايگان نمره ام رو گفت ، باورم نشد و فكر كردم حتما 15 شدم موقع وارد كردن نمره يكش جا ونده و اشتباهي 5 شده! با ترانه پاشديم رفتيم دانشكده كشاورزي ولي دكتر رو پيدا نكرديم و فرداش با سارا.ف رفتم و پيداش كردم و ديدم نخير ، همون 5 رو شدم و هر چقدر چونه زدم كه من 5 نمي شدم فايده اي نداشن كه نداشت و دكتر حتي حاضر نشد برگمو يه بار ديگه نگاه كنه و من آخرش نفعميدم واسه چي افتادم واسه خنده هام؟! واسه چي؟! هنوزم دلم واسه افتادنم مي سوزه ولي با اين حساب يه خورده هم از علاقه ام نسبت به دكتر حق پرست كم نشد. با اين درس تعداد واحد هاي افتاده ام شد 7تا ! ترم 7 ، اوايل مهر بود كه شنيدم دكتر حق پرست ، سرطان كبد گرفته بودن و فوت كردن. خيلي ناراحت شدم از شنيدن اين خبر. دكتر حق پرست واقعا حيف بود كه انقدر زود بره . ( اون موقع اصلا فكرشم نمي كردم كه اين بلا شايد يه روزي سر يكي از اعضاي خانواده ي خودم بياد . (عجب عضو درد سر سازيه اين كبد )) هنوزم هر وقت ياد دكتر مي افتم محال كه واسش صلوات نفرستم و فاتحه نخونم. با اينكه 5 شدم ها ولي نمي دونم اين دكتر حق پرست با من چي كار كرد كه انقدر دوستش داشتم. خنده هاش و نگاه هاي مهربونش ، لهجه ي شيرينش و حرف هاي دلنشينش كاره خودشو كرده بود. خيلي دوست دارم حتي براي يك بار كه شده سر خاك دكتر برم ولي حتي نمي دونم كه كجا دفن شده آقاي دكتر. كاش اون موقع كه زنده بود ، جراتشو داشتم كه به خودش بگم كه چقدر دوستش داشتم ولي الان با نوشتن خاطراتش ، اون روزا رو واسه خودم تداعي مي كنم و ... خاطراتمون با دكتر حق پرست به تلخ ترين شكل ممكن تموم شد! روحش شاد و يادش گرامي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 23:58 توسط نازی |
|
|
دو سال پيش دو سال پيش در چنين روزي ( در تقويم تاريخ قمري )( 17 رمضان ) من و نيلوفر ( پت و مت رشت ) براي شركت در مراسم شب قدر ، به مسجد منظريه رفتيم و بعد از 2 ساعت گريه و زاري كردن فهميديم كه اشتباهي مجلس ختم يه بنده خدايي رفتيم . چقدر زود گذشت اين 2 سال و چقدر اتفاقات مختلف افتاد واسه من تو اين دو سال ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم مهر 1386ساعت 23:11 توسط نازی |
|
|
عناصر شيميايي تو كامنته پست قبلي ، فروغ جون زحمت كشيده بود دكتر مستشاري رو وصف كرده بود و حالا من مي خوام وارد جزييات بشم. دكتر مستشاري : يه پيرمرده تپل مپلي و سفيد با چشم هاي آبي و لهجه ي شديدا رشتي . با يه دست كت و شلوار طوسيه راه راه كه عين اين 4 سال تو تنش بود طوري كه شلوارش واسش كوتاه شده بود J. يه آدم با حال به معناي واقعي . من كه خيلي دوستش داشتم يه جورايي به دل مي شست از اين پير مرد هاي گوگولي مگولي بود . سوم دبيرستان كه بودم تعداد عناصر شيميايي رو تو كتابمون عدد نوشته بود كه خانوم آميغ ( دبير شيمي مون مي گفت اين تعداد تغيير كرده روز به روز داره به تعدادشون افزوده ميشه) سال سوم دانشگاه كه شيمي عمومي 1 رو با دكتر عليزاده داشتيم من خودم رو كشتم و هزار تا دروغ جور كردم كه كلاسهام تداخل دارن و ... تا يه نامه از آموزش گرفتم كه با دكتر مستشاري بردارم اين واحد رو چون از همون سال اول من دكتر مستشاري رو دوست داشتم و انقدر باهاش سلام ملك كردم كه سال سوم با اينكه استاد گروه ما نبود ، منو خيلي خوب مي شناخت. جلسه ي اول كه اومد كلاس ، شروع كرد به درس دادن و گفت : خوب مندليف رو كه ميشناسين و جدولش رو هم ميدونين چيه؟! يه جدولي داره به نام جدول مندليف كه خيلي مهمه!!! تا حالا اسمش رو شنيده بودين؟؟!! بچه ها همه ساكت بودن و با تعجب استاد رو نگاه مي كردن. استاد : مي دونين كلا چند تا عنصر داريم ما؟؟!! ما تا اومديم دهنمون رو باز كنيم ، خودش سريع گفت: آره آفرين ما فقط 94 عنصر داريم!!! هر چقدر ما مي گفتيم كه از شكاف هسته اي چند تا عنصر ديگه هم اضافه شده به جدول ، گوش نكرد كه نكرد مي گفت : الا و بلا كه همين 96 تاست . من ميدونم يا شما؟! همون روز من فهميدم كه ، از زماني كه دكتري شو تو رشته ي شيمي گرفته بود ديگه هيچ كتابي در مورد شيمي نخونده بود. برگه هايي رو كه استاد از روش درس ميداد ، ديدني بود همشون زرد شده بودن و فكر كنم تا چند سال ديگه بذارنشون تو موزه ي ملي. كاملا مشخص بود مال خيلي سال پيشه و تو اين سالياني كه استاد عزيز تو دانشگاه گيلان تدريس كرده بوده از روي همين برگه ها درس ميداده و يك كلمه يجديد هم بهشون اضافه نشده بود و همشون همون چيزايي بود كه تو دبيرستان خونده بوديم تا من كه پيش بهمن بازرگاني كه كلاس مي رفتم واسه كنكور جزوه هاش از اين سخت تر بود. منم تنبل از بچه هاي سال بالايي جزوه شون رو گرفتم و ديگه زحمت جزوه نوشتن رو به خودم نمي دادم چون جمله بندي ها هم عوض نشده بود. سومين يا چهارمين جلسه بود كه يكي از پسراي كلاس كه شبيه انيشتين هم بود البته از نوع پاچه خوارش ، يه مقاله آورده بود در مورد فضا و نجوم و اين حرفها كه از نظر شيميايي بررسي كرده بود و گير داده بود سر كلاس اين مقاله رو بخونه و كلاس كه تموم شد مقالش رو خوند هيچ وقت قيافه ي مستشاري رو يادم نميره دهنش باز موند بود و با تعجب پسره رو نگاه مي كرد و هيچي سر در نمي آورد از اين مقاله اي كه مي خوند اون پسره . بعدش هم پسره كلي در مورد همين مقاله اي كه خونده بود با مستشاري بحث كرد كه من خيلي دلم واسه استاد سوخت چون معلوم بود هيچي نمي فهمه و اصلا تو باغ نيست. آخر سر هم استاد گفت : اصلا ديگه نمي خواد از هفته ي بعد از اين مقاله ها بياري هاااااااا وقت كلاس رو مي گيري همش تو !!! ولي بر عكسه خانوم سيام ( با اون امتحاناش) ، امتحاناي دكتر مستشاري خيلي راحت بود و دقيقا عين جزوه مي داد و تو مساله ها اعداد رو هم عوض نمي كرد جوري كه من امتحان پايان ترم، جزوه رو ضبط كردم و سر جلسه ي امتحان مساله ها رو با كمك هدفون جونم به درستي حل كردم و عمرا هم كسي شك نكرد. شيمي عمومي 2 رو هم سال چهارم با دكتر مستشاري گذروندم و به راحتي از شر شيمي مورتيمر راحت شدم. در كل دكتر مستشاري آدم دوست داشتني و مهربوني بود و من هميشه احترام خاصي براش قائل بودم. فروغ از شاهكارهاي دكتر نجفي هم نوشته بود ولي از اون جايي كه دلم خيلي از دست اون نجفي خيلي پره ، ترجيح ميدم هيچي در موردش ننويسم و اصلا بهش فكر نكنم و الا ... به اميد روزي كه امثال دكتر فاضل نجفي ياسوري تو دانشگاه هاي ما نباشن. ( اين آرزوي هميشگيه منه ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:44 توسط نازی |
|
|
دکتر ولی پووووووووووووووووووووووووور. بعد از معرفی خانوم سیام ٬ میریم سراغ دکتر ولی پور ( ملقب به استاد چرتكه = chortokeh). یک استاد update به معنای واقعی!!! کسی که تو سن 50 سالگی هنوز حرف زدن بلد نیست . دو زار سواد که بماند ٬ محض رضای خدا شعور استفاده از کلمات رو هم نداره . استادی که با یک تی تاپ ٬ بلا نسبت درازگوش میشه! ولی با تمام این حرفها جزء هیئت علمی دانشکده انسانیه ! خدا رو شکر که من باهاش درس نداشتم وگرنه اگه من سر کلاس همچین استادی بودم از دانشکده اخراجم می کردن از بس که می خندیدم! با اینکه سر کلاساش نبودم ولی همیشه در جریان سوتی هاش بودم .( چون که سال اول افتاده بودم تو اکیپ ایلناز اینا و همش با بچه های مدیریت 78 و 79 بودم. ) سوتی های ولی پور :
ولی پور: بچه هااااااااااا. من امروز رفتم اتاق آقای انوری ٬ یه معجزه دیدم! بچه ها: همه سرا پا گوش تا ببینن معجزه چی بوده؟ ولی پور: آقای انوری از توی کمدش یه تیکه فلز در آورد و گذاشت تو کامپیوتر و توش 200 تا آهنگ بنان بود !!! بچه ها: همه زدن رو سرشون و سرشون رو انداختن پایین . یه عده خندیدن و یه عده ای هم مثل ایلناز کلی غصه خوردن که همچین استادی دارن که تو سال 2003 هنوز CD ندیده بوده و نميدونسته mp3 چيه !!! چند روز بعد از اینکه استاد فهمیدن٬CD و mp3 چیه ٬ یکی از دانشجوها میرن اتاقش و می بینه که استاد داره غر میزنه که سیستم های این دانشکده همه خرابن و ... دانشجوهه می پرسه که مشکلتون چیه؟ ولی پور میگه CD drive من خرابه. دانشجوهه می بینه که : استاد داره CD رو اشتباهی میذاره یعنی برعکس و پشت و رو میذاره!!! بعد از راهنمایی استاد ولی پور کلی ذوق میکنه و به دانشجوهه می گه: آفرین آفرین کلاس کامپیوتر میریییی!!!
ولی پور در حال درس دادن و بچه های بیرون از کلاس و تو راهرو در حال سر و صدا کردن و پنجره های کلاس هم باز. ولی پور: با اینکه من خیلی سردمه ولی جهنم اون پنجره ها رو ببندین تا صدای اینا نیاد داخل!!!
ولی پور: جوون های امروز که دیگه شورش رو در آوردن . پسر دوستم درس نخوند. دوستم بیچاره گفت: چی کار کنم؟ چی کار نکنم؟ آخرش گفت: یه بوتیک می زنم براش ٬ تا توش صندلی های رنگی رنگی و سبز و زرد و قرمز بذاره و جوون ها بیان و پسرم هم قهوه و نسكافه و .. بفروشه!!! نفهمیدیم که منظورش از اینی که می گفت٬ بوتیک ٬ کافی شاپ یا پارک بود؟
ولی پور: انقدر درس نخونین تا مغزتون کوچیک بشه و آخرش بترکه!
ولی پور: بچه هاي دانشكده فني يه سازه هاي بتوني ساختن كه اگه زلزله ي 99 ريشتر هم بياد اين سازه ها تكون نمي خورن !!! اگه زلزله 99 ريشتر بياد ماه و ستاره ها مي افتن پايين و در واقع قيامت شده ولي سازه هاي بچه هاي فني تكون نمي خوره! ( دمشون گرم )
ولی پور: فكر كنين 3 تا گنجشك سمت راست من نشستن و 2تا هم سمت چپ من هستن. 2 تا از اين گنجشك ها مي پرن در نتيجه 2 تا گنجشك باقي مي مونه!!! البته من خيلي خوشحالم كه يكي ديگه پيدا شده كه رياضيش از من ضعيف تره چون من تونستم اين مساله ي پيچيده ي رياضي رو حل كنم ولي ، ولي پور از عهده اش بر نيومد.
ولی پور: اوووی پسر چرا این جوری نشستی؟؟( اشاره به یکی از پسرای کلاس) حمیده: استاد ، حتما معتاد شده ( برای شوخی و سر به سر گذاشتن ولی پور ) ولی پور: آره؟ آره؟ معتاد شدی؟ تو بي خود كردي معتاد شدي؟ تو خجالت نمی کشی؟ نه ؟ خجالت نمی کشی ؟ انگل جامعه! شرم و حیات کجا رفته؟ ها؟ ها؟ ها؟ اون پسره : فقط داشت به استاد نگاه می کرد و چیزی نمی گفت. قابل ذكر است كه اين انگل جامعه الان دانشجوي ترم دوم كارشناسي ارشده !
سر جلسه ی امتحان پایان ترم: یکی از دانشجوهاي زرنگ : ببخشید استاد میشه بیاین؟ ولی پور: ها؟ همون دانشجوي زرنگ: سوال 4 رو میشه یه خورده توضیح بدین؟ ولی پور: نه ٬ اصلا نمی خواد حل کنی ٬ در حد تو نیست!!!
ولي پور : درست صحبت كنين ببينم . ادبي كه صحبت مي كنين ٬ حاليم نميشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ولي پور : خيلي زود ٬ 2 دقيقه . 1 دقيقه هم نه ! نيم دقيقه. ؟؟؟؟!!!!
استاد وارد كلاس شده و : ولي پور: اه اه . اينجا چقدر بوي نا مدفوع مياد!!! تيكه هاي استاد : 1. راديو ضبط سياه و سفيد. 2. تاقاضا = تقاضا 3. ساعت ككي = ساعت كوكي. 4. ماداد=مداد 5. مچد=مسجد. 6. اگزيژن=اكسيژن 7. اي ميل= ايميل imil=email / 8. آلان=الان 9. osans=esans 10. chortke=chortokeh براي حفظ آبروي استاد عزيز ٬ از ذكر ساير موارد خودداري مي كنيم. ولي خالي از لطف نيست كه بگيم ٬ يكي ديگه از استاد هاي ايلناز اينا ( دكتر الف) وقتي مي خواست آدرس ايميلشو به دانشجوهاش بده ٬ پسوردشم مي داد. بنده خدا فكر مي كرده كه پسوردشم بايد بده! دكتر فاضل نجفي یاسوری هم كه پسورد سيستمشو به من داده بود ٬كلي سفارش كرد كه به بقيه دانشجو ها ندم ٬ احتمالا فكر مي كرده هر كسي با سيستم خودش اگه پسورد نجفي رو بزنه٬ مي تونه فايل هاي اونو ببينه.!!! پسوردشم lili بود! ( فكر كنم ٬ طرف اسمش ليلا بوده و دكتر جون lili صداش مي كرده) و اينها هستن ٬ دكتر ها و اساتيد دانشگاه هاي ما. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 10:15 توسط نازی |
|
|
سوالات تستی بدون گزینه 2 یادم میاد از بچگی همه می گفتن که کسی رو مسخره نکنین چون خدا عین همونو جلوتون در میاره. منم که بچه حرف گوش کن ٬ زیاد کسی رو مسخره نمی کردم الا این خانوم سیام که بعد از 2ترم افتادن جانورشناسی 2 ٬ من و آیدا هر جا میشستیم ادای این سیام رو در می آوردیم. آیدا که اجرای شوی شهره ( شهره = اسم کوچیک خانوم سیام ) شده بود کار همیشگیش! تمام حرفها و حرکات سیام رو دقیقا عین خودش اجرا می کرد ولی من خودمو کشتم٬ نتونستم ادای لهجه ی سیام رو دربیارم. خلاصه انقدر این سیام رو تو این 3 سال مسخره کردیم مخصوصا امتحان گرفتنشو از نوع سوالات تستی بدون گزینه ( تو چند پست قبلی ٬قبل از اتفاق افتادن این ضایعه ٬نوشته بودمش ) ٬ که خدا آخر سر یکی رو عین این سیام جلوم در آورد!!!! چند وقت پیش نیلوفر اتحان نمایندگی 2 رو برای چندمین بار داشت و قرار بود این دفعه بترکونه و چند هفته ای هم جو گیر شده بود و درس می خوند و کسی رو تحویل نمی گرفت و منم که چند روز رفته بودم رشت به جرات می تونم بگم که بیشتر از 50 کلمه با من حرف نزد و منم تو دلم گفتم : ای ول نیلووو حتما این سری قبول میشه!!! کارم که تو رشت تموم شد و برگشتم خونه ٬یه روز یه sms از نیلو دریافت نمودم با این محتوا: | Hi khobi Ostade bozorg nazaret dar morede taghalob ba hands Free chiye? منم جواب دادم: Khobe vali hazinash ziyad mishe. Zabt kon ba khodeto bebar injori ham riskesh kamtare ham hazinash. 2 روز بعد دوباره نیلوفر sms داد که می خواد تقلب کنه و سر جلسه زنگ بزنه به بهروز (شوهر دختر داییش ٬ همون آقایی که من یه بار جلوش به طرز ضایعی سوتی دادم ) که سوالات ریاضی رو براش حل کنه. لازم به ذکر است که : این آقای بهروز استاد ریاضی دانشکده ی ما بود. چند روز بعد از امتحان پیغامی از نیلوفر تو سایت کلوب داشتم که متنش این بود: خوبي؟ اگه بدوني چيكار كردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سر جلسه امتحان نمايندگيم با هندس فري به بهروز زنگ زدمو سولاي رياضي رو خوندم گفت يه ساعت ديگه زنگ بزن جوابارو بگم .............تو اين فاصله دفترچه شماره يك رو كه رياضي هم توش بود گرفتن و منم زرنگي كردم سوالارو باشماره هاشونو تو چك نويس نوشتم ...........خلاصه بعد از نيم ساعت زنگ زدم گفتش سواله مثلا يك جوابش صفره سواله دو منفي يك و...............فكرشو كن اومدم تو پاسخنامه علامت بزنم كه ديدم اي دل غافل سوالارو بدون گزينه ها نوشتم. بعدش 20 سوال رياضي رو از دست دادم و گرنه اين سري حتما قبول بودم.
آخه يول تر از من ديدي !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من اون لحظه ای که این پیغام رو خوندم ٬ به حرف بزرگتر ها ایمان آوردم و گفتم : واقعا حرف قدیمی ها رو باید با طلا نوشت و قاب کرد ٬زد رو دیوار مخصوصا بالای میز کامپیوتر تا موقع نوشتن وبلاگ دیگرون رو مسخره نکنی!!!! منم تصمیم گرفتم که دیگه کسی رو مسخره نکنم!!! آخه کی فکرشو می کرد که نیلوفر این کارو بکنه؟؟؟ انگاری که آقای بهروز گزینه ها رو تو خونه می دونسته!!! نتیجه ی آزمون نمایندگی 2 هم که تازگی اومده و ... فقط خوبیش اینه که هزینه ی ثبت نام تو این آزمون از 25000 تومن به 15000 تومن کاهش یافته و نیلوفر دفعات بیشتری میتونه تو آزمون نمایندگی 2 شرکت کنه و هر دفعه 10000 تومن میمونه تو جیبش!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:42 توسط نازی |
|
|
يه روز خدا امروز ‚ يكشنبه 3 / 4 / 1386 ‚ يه روز خدا بود ‚ از نوع اون روزايي كه تو اين 5 سال من بهمن ماه ها و تير ماه ها زياد داشتم. دقيقا عين امروز ‚ تو اين 4 سال ‚ من بعد از امتحانات دنبال استادها راه مي افتادم و طلب نمره مي كردم. ولي امروز با همه ي روزهاي قبلي يه جورايي فرق داشت ‚ شايد به خاطر اينكه كم كم درسم داره تموم ميشه و منم اسباب اثاثيه ام رو دارم جمع مي كنم و ديگه بايد با رشت و رشتي هاي عزيز خداحافظي كنم. ديروز 8 صبح امتحان فيزيولوژي گياهي 2 رو با دكتر نورسته نيا داشتم با اينكه 4 ماه وقت داشتم ولي به طرز فجيعي گند زدم و افتادم دنبال آقاي دكتر كه دوباره از من امتحان بگير.( ديگه بزرگ شدم و دانشجوي ترم آخري ام و انتظاراتم هم مثل خودم بزرگ شدن) . آقاي نورسته نيا كه ديروز يه پوشه گرفته بود جلو دهنش و گفت: كه امروز مريضم و فردا صبح بيا تا با هم صحبت كنيم! من هم امروز 8 صبح رفتم دانشكده و منتظر استاد موندم تا 5/8 ولي نيومد و منم گفتم حالا كه وقت دارم برم بانك. چشمتون روز بد نبينه اين همه راه رفتم سبزه ميدون و تو بانك صف موندم و نوبت من كه شد آقاهه گفت: از اين شعبه نميشه و بايد بري اون يكي شعبه! ييهويي عصباني شدم و تو دلم داشتم غر مي زدم ولي با ديدن اون آقايي كه پشت اون يكي باجه بود و من هميشه پول شهريه ام رو از اون باجه واريز مي كردم ‚ همه چي يادم رفت و زندگي شيرين شد. آخه اون آقا بانكيه خيلي مهربون بود و هميشه كار منو زود راه مي انداخت و خيلي هم آدم شوخ طبعي بود. رفتم اون يكي شعبه ي بانك ‚ خدا مي دونه كه چقدر بانك شلوغ بود ولي خوب من كه عمرا نميتونم ساكت بشينم و حرف نزنم و تو اون يك ساعتي كه تو نوبت بودم كلي دوست پيدا كردم ( يكيشون كه آرايشگر بود و قرار شد كه يه بار ديگه كه اومدم رشت حتما يه سر برم آرايشگاهش). نفهميدم چي شد كه يه دفعه تو بانك دعوا شد و اين به اون مي پريد و اون يكي به بغل دستيش بد و بيراه مي گفت و بغل دستيشم تو جوابش فحش هاي بد بد داد و يه پيرزنه هم كه حوصله اش سر رفته بود رفت پشت باجه ي سيبا و گفت: همين جا مي مونم تا كارم راه بيوفته و ... بالاخره همه اونجا عصباني بودن و منم براي اينكه صداشونو نشنوم مجبور يودم هي صداي mp3 player رو بلند كنم . آخرشم كه كارم راه افتاد تا از در بانك اومدم بيرون هنوز 50 قدم جلوتر نرفته بودم كه يه دست فروش با يه آقاهه كه دكه ي روزنامه فروشي داشت دعواشون شده بود سر اينكه چرا اون آقاهه روزنامه هاشو جاي بساط اون يكي آقاهه چيده بود و داد و بيداد راه انداخته بودن وسط خيابون. بالاخره همه ي عوامل دست به دست هم دادن كه منم عصباني بشم و تازه داشتم ميرفتم تو حال و هواي عصبانيت كه از لاكاني پيچيدم به سمت شهرداري و يه دفعه اون دكه روزنامه فروش و آقا روزنامه فروش مهريوني رو ديدم كه سال اول ٬ ازش روزنامه مي خريدم و اونم روزنامه ي كار و كارگر رو و واسه ي من ميذاشت كنار.( هنوز همون جا كار مي كرد) باورم نمي شد كه شناختمش ولي در هر صورت با ديدنش يه لبخند گوشه ي لب هام نشست و دوبار زندگي شيرين شد. اصلا امروز صبح يه جوره ديگه بود. من تو مسيري كه داشتم مي رفتم از تك تك صحنه هايي كه ميديدم ٬قبلا خاطره داشتم (چه تلخ چه شيرين)! به ياد تمام دوستاني كه قبلا داشتم و اونايي كه هنوز دارم مي افتادم و همش داشتم با خودم فكر مي كردم چقدر خوبه كه آدم همه اطرافيانشو دوست داشته باشه چون وقتي كه اعصابش ميريزه بهم با ديدن اونا همه چي رو فراموش ميكنه. خلاصه از شهرداري رفتم چهارراه گلسار و اون جا هم كلي دوندگي كردم و ساعت نزديك هاي 11 رسيدم دانشكده و ديدم كه آقاي دكتر نيست و يه خانومي كه اونجا بود گفتن : استاد همين الان رفت. واااااااااااااااااااااااااااااااااااي داشت حرصم در مي اومد . رفتم آزمايشگاه گياهي دنبالش كه يه خانومه گفت: آقاي دكتر رفتن دانشكده كشاورزي. منم رفتم پيش آقاي معالي كه نمره ي پلانكتونم رو بگيرم و فكر مي كردم 17 بشم ولي 12 شدم و يهويي قاطي كردم و اومدم بيرون از اتاق آقاي معالي و اومدم بيام خونه تا از خونه دوباره برم كشاورزي و انقدر عصباني بودم كه شده بودم عين اين آقايون ترسناك كه مامان هايي كه مي خواين بچه هاشونو بترسونن مي گن: ميگم اون آقاهه يا لولو بخوردتاااااااااااااا. فكر كنم اگه يه ذره تمركز مي كردم از دهنم هم عين اژدها ‚ آتيش در مي اومد و همون موقع مامان زنگ زد و منم دق دليمو سر مامان بيچاره در آوردم ولي از اون جايي كه مامان ديگه ٬ ناراحت نشد . در اوج عصبانيت داشتم از خونه مي اومدم بيرون كه برم كشاورزي كه آيدا زنگ زد و گفت: بيا باهم بريم و منم گل از گلم شكفت. دوتايي رفتيم كشاورزي ولي داخل مجتمع رو طبق معمول گم كرديم و هي اون جا دور دور مي نموديم. از هر طرف مي رفتيم مي رسيديم به دانشكده فني. بالاخره پيدا كرديم و از همون نگهباني شروع كرديم به پرس و جو و دنبال دكتر نورسته نيا گشتن تا منشي دفتر رياست دانشكده و اتاق سمعي و بصري و... آخرشم نورسته نيا رو پيدا نكرديم ولي در عوض آقاي دكتر اونجا بچه معروف شد و اونايي هم كه نمي شناختنش امروز اونو شناختن . بعد از اینکه کشاورزی رو بهم ریختیم ٬ تصمیم گرفتیم که برگردیم علوم پایه که بازم راه رو گم کردیم و رفتیم و رفتیم که یهویی دیدم رسیدیم به دانشکده پزشکی و رفتیم داخل محوطه پزشکی دور زدیم و برگشتیم و بالاخره موفق شدیم راه برگشت رو پیدا کنیم و برگردیم. تو جاده که می رفتیم یه موتور با دو تا سرنشین افتاده بودن دنبالمون و حرکات عجیب غریب و آکروباتیک از خودشون در می آوردن و یه سری چرت و پرت هم می گفتن که ما اصلا نمی فهمیدیم. اونا داشتن واسه خودشون حال می کردن که من یاده روزی افتادم که یه دوچرخه سوار افتاده بود دنبالمون و وقتی به آیدا گفتم ٬ کلی با هم خندیدیم و دوباره یادم رفت که نورسته نیا رو پیدا نکردم. ماجرا از این قرار بود که: سال دوم و ترم سوم که بودیم یه بار با آیدا رفته بودیم بیرون ( دقیقا یادم نیست که کدوم کلاسمون رو دو در کرده بودیم) ٬ جلوی پارک شهر ٬ یه دوچرخه سوار که یه آقایه مسنی هم بود پیچید جلومون و آیدا هم بهش بوق زد تا حواسش رو جمع کنه که این بوق ردن به اون آقاهه خیلی بر خورده بود . افتاده بود دنبالمون و تهدیدمو می کرد که حالمون رو می گیره. ما هم هی تو ترافیک توتون کاران گیر می کردیم و این پیرمرده هم انقدر سریع رکاب می زد و از لا به لای ماشین ها خودشو می رسوند به ما و داد و بیداد می کرد و ما هم تو تا ترسووووووووووووو ٬ شیشه ها رو کشیدیم بالا و قفل مرکزی رو زده بودیم! خلاصه تا از پارک شهر تا نامجو این آقای دوچرخه سوار دنبالمون کرد و کلی ATP سوزوند و کالری مصرف کرد ولی از رو نمی رفت. آخر سر دیدیم انگاری که اصلا قصد نداره بی خیال بشه و بره ما هم رفتیم دانشکده ( اون موقع که این شریعت رو نداشتیم ٬ از دانشکده به عنوان پارکینگ خصوصی استفاده می کردیم و آیدا هم یه جای مخصوص واسه ماشینش داشت و سایر افراد هم واسه حفظ سلامت ماشینشون ٬ عمرا کنار ماشین اون پارک نمی کردن). ما انقدر ترسو بودیم که وقتی رفتیم تو حیاط داشکده ٬ آیدا می گفت: نازیلا پشت رو نگاه کن ببین نیاد یه وقت تو دانشکده! ماشین رو گذاشتیم و پیاده از دانشکده خارج شدیم و رفتیم دنبال کارمون و دیدیم که هه هه این پیرمرده تو منظریه داره کشیک می کشه ما از دانشکده خارج بشیم و ولی رو دست خورد و ما از کنارش رد شدیم ولی اون چشمش دنبال 206 سفید می گشت و متوجه ما نشد! تا این خاطره رو تو ذهنمون مرور کنیم رسیدیم به علوم پایه و رفتیم و دیدیم نورسته نیا نیست و خانوم هادوی و خانوم شایگان گفتن: آقای دکتر همین الان رفت خونه!!! این دفعه دیگه عصبانی نشدم ولی می خواستم گریه کنم که یادم افتاد ٬ صبح نیلوفر بهم گفته بود: اگه وقت کردی یه سر بیا پیشم منم که بچه حرف گوش کن ٬ رفتم پیش نیلوفر و همه چیز رو یادم رفت و طبق معمول سازمان بورس رو ریختم بهم و سمانه.ف که اومد تو اتاق نیلوفر اینا و قرار شد دوتایی واسه نیلو رو بذاریم سرکار. آقای خوشنود که دید من حالا حالا تصمیم ندارم برم خودش از اتاق خارج شد و نمیدونم کجا رفت؟! ( خداییش به این میگن آدم باشعور) آخرسر هم که دست از پا درازتر برگشتم خونه تا ببینم فردا می تونم نورسته نیا رو پیدا منم یا نه؟! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 23:3 توسط نازی |
|
|
خبر فوري چهارشنبه 30/ 3/ 86 ساعت 3 بعد از امتحان پلانكتون وارد حياط دانشكده كه شدم اكرم و شيرين رو ديدم و بعد از كلي رو بوسي و گل گفتن و گل شنيدن در جمع دوستان درس خون ‚ خبري رو شنيدم كه چند ثانيه رو فضا بودم. خبر مهم اين بود كه خانوم سيام جون ( عشق من و آيدا ) عضوء هيئت علمي دانشكده است. اگه اكرم كه دانشجوي سال دوم كارشناسي ارشده نگفته بود عمرا باور نمي كردم و مي گفتم شايعه است ولي از اون جايي كه اين دوستاني كه در جمعشون بودم اصلا اهل شوخي و سر ب سر گذاشتن نيستن خيلي زود باور كردم و به زمين برگشتم. از اين به بعد من واقعا خجالت مي كشم بگم كه دانشكده اي درس خوندم كه سيام عضوء هيئت علمي اونه! آخه يعني چي اون وقت؟؟؟؟؟ به خدا دوزار سواد نداره اين سيام! من به کی باید بگم اینو؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 21:24 توسط نازی |
|
|
بازي نهال منو به يه بازي دعوت كرده . بازيه ترس ها و آرزوها تا يه كم از حال و هواي خاطره نويسي بيرون بيام. ترس: 1_ بچه كه بودم از سرسره خيلي مي ترسيدم. اصلا هم حاضر نبودم سرسره بازي كنم چونكه از اول ٬جون دوست بودم و مي ترسيدم يه وقت موقع سر خوردن ‚ چپه بشم و يه بلايي سرم بياد! يادمه يه بار ايلناز و هدي و الهام ٬ با زور منو از پله هاي سرسره ي پارك شهرك بردن بالا تا بازي كنيم . مي خواستيم اداي خانواده ي دكتر ارنست رو در بياريم كه بالاي درخت زندگي مي كردن . ولي از اونجايي كه نمي تونستيم بريم بالاي درخت تصميم گرفتيم كه بريم بالاي سرسره و منم چون از همه كوچكتر بودم ٬ نقش دني ( پسر خانواده ي دكتر ارنست ) رو داده بودن به من. بازي كه تموم شد ٬ همه اومدن پايين الا من! نه از پله ها مي اومدم پايين نه سر مي خوردم. انقدر اون بالا موندم و گريه كردم كه آخر سر از دور خانوم زمان بيگي رو ديديم و صداش كرديم و اونم منو بغل كرد و آورد پايين. اين ٬ اولين و آخرين باري بود كه رفتم بالاي سرسره. فقط خوبيش اين بود كه بعد از اون ديگه بچه ها بهم اصرار نمي كردن كه بيا بريم سرسره بازي. الان هم از ارتفاع خيلي مي ترسم ولي از سرسره ديگه نه! 2_ از نقص عضو شدن و داشتن يه بيماريه لاعلاج خيلي مي ترسم. 3_ از اينكه ايليا ( خواهر زاده ام ) بيفته زمين و زخمي بشه هم خيلي مي ترسم . نمي خوام دست و پاهاش حتي يه خراش كوچولو ببينه. خيلي دوست دارم بدونم ٬ من كه اين همه ايليا رو دوست دارم ٬ پس ساناز و رامين ديگه چقدر دوستش دارن؟! 4_هميشه از اين مي ترسيدم كه يه روزي يكي از عزيزترينامو از دست بدم كه اين اتفاق 15 بهمن 1385 افتاد و بابام فوت كرد. از اون روز به بعد اين ترس بيشتر و بيشتر شده و هميشه ديگه نگران خانواده ام و دوستام هستم. 5_ از اينكه يه آدم افسرده و دپرسي بشم هم خيلي مي ترسم. 6_ از گناه و گناهكار بودن واقعا مي ترسم و هر دفعه يه غلطي مي كنم همون شب خوابشو مي بينم مثلا يه بار غيبت يكي از بچه ها رو با نيلو كرديم ٬ همون شب خواب ديدم كه يه سگ گنده داره گوشت اون دختره كه ما راجع بهش حرف مي زديم رو مي كنه. (غيبت كردن عين اينه كه گوشت تن طرف رو بخوري ديگه!!!) 7_ همين الان يادم افتاد كه از سگ هم خيلي مي ترسم. 8_ از خانوم ها و آقايون پليس هم مي ترسم. ( در اين زمينه خيلي هم بد شانسم ). آرزوها : 1_ هرچي زودتر ويزاي ايلناز بياد و بعد از رفتن اون ٬ من اقدام كنم . 2_ تموم شدن درسم و گرفتن اين ليسانس كذايي ( ديگه براي من واقعا داره به يه آرزو تنبديل ميشه ) ! 3_ يه روزي بياد كه ديگه هيچ فقير و گرسنه اي تو دنيا نباشه. همه ي بچه ها پيش خانواده هاشون باشن و پرورشگاه ها انقدر شلوغ نباشن. كسي غمگين نباشه ٬ همه شاد باشن و بخندن و با هم مهربون باشن و يه عالمه آرزوهاي خوب خوب. 4_ آرزو مي كنم هيچ وقت پير و از كار افتاده نشم. 5_ دوباره همون نازيلاي سرزنده و شادي بشم كه همه مي گفتن: خنده هاتو هيچ وقت يادمون نميره. بهترين ها: خوب ٬ خبر هاي خوب / روزهاي خوب / خاطره هاي خوب / دوست هاي خوب ٬ خيلي زيادن ولي من فقط چند تا از بهترين خبرهايي رو كه تو دو سال پيش شنيدم رو ميگم. 1_ خرداد 1384 ( دقيقا 2 سال پيش ) من و سارا.ب رفته بوديم بيرون و تو راه برگشت به خونه من هر بچه اي رو كه ميديدم لوپشو مي كشيدم و قربون صدقه اش مي رفتم. سارا هم مي گفت: واااااااااااااي آخه چقدر تو بچه دوست داري؟؟؟ بچه هاي مردم تو خيابون از دست تو آسايش ندارن!! وقتي كه رسيدم خونه ٬ مامان زنگ زد و گفت: سلام خاله نازي. دوزاريم افتاد و سريع پرسيدم : ساناز يا فرناز؟؟ مامان گفت: ساناز. واااااااااااااااااااااااااااااااااي كه چقدر لحظه ي قشنگ و فراموش نشدني بود براي من. انگاري كه تمام دنيا رو بهم داده بودن . 2_ 21 دي 1384 روز عيد قربان ٬ خدا به ما ايليا رو عيدي داد . بهترين عيدي اي كه تو دنيا گرفتم. 3_ بهمن 1384 . خبر پاس كردن ژنتيك با همكاريه ... كه بالاخره بعد از يه سال بردمش تك. ( بچه ام عاشق كباب ترش تك ) 4_ مرداد 1385 . خبر پاس كردن فيزيولوژي 2 دوباره توسط ... ( كه قراره ببرمش آكواريوم ولي هنوز بعد از يك سال نبردم. ) 5_ خبر عروسي سارا. ب ٬ خيلي خوشحالم كرد. 6_ ايلناز تو امتحان IELTS اون نمره اي كه مي خواست رو آورد و من خيلي خوشحال شدم. 7_ تازگي ها هم چند تا از دوستاي قديميمو ( دوران ابتدايي و راهنمايي ) از طريق يكي ديگه از دوستام پيدا كردم كه خيلي خوشحالم. بدترين ها: بدترين ها رو هم فقط مال يه سال آخرو ميگم. 1_ 15 بهمن 1385 بدترين روز عمرم بود. 14 بهمن ٬ بابام رو بردن ICU و 15 بهمن كه رفتيم ملاقاتش٬ ( صبح زود) داشتيم مي رفتيم سمت ICU ٬ كه دائيم گفت: چند دقيقه صبر كنين و بعدشم ما رو برد بخش موروگ. بعد از اونم كه همه چيز تاريك و تلخ و سرد بود. هنوزم يادآوري اون روزها بعداز 4 ماه ٬ دلمو ريش ريش مي كنه. 2_ مردن fethal طفلكي عمرش به دنيا نبود ٬ به دنيا نيومده ٬ مرد. اون روز كه ساناز خبرشو داد ٬ من خيلي غصه خوردم. 3_ دفعه ي اول كه خونمون رو دزد زد و تمام طلاهاي مامان و ... رو برد ناراحت شدم ولي نه به اندازه ي دفعه ي دوم كه آقا دزده دوربين عكاسي و 50000 تومن من رو برد. اين همه وسايل و طلا و پول و مدارك از خونمون برد ولي من خيلي دلم واسه دوربين و 50000 تومن خودم سوخت. بدتر از اون اينه كه آقا دزده رو بعد از چند تا دزديه ديگه گرفتن ولي با وثيقه آزاد شده و آقا داره راست راست مي گرده و انگار نه انگار ٬ هيچي رو پس نميده و آقاي قاضيه محترم گفتن كه : جوونه ٬ رضايت بدين و بي خيال اموال از دست دادتون بشين!!! 4_ تازه هم خبر دار شدم كه پسر يكي از دوستهاي مامانم با دوستش داشته كشتي مي گرفته كه ميزنه دست دوستش رو ناكار مي كنه و الان هم آواره ي دادگاه و ... شدن. خيلي سعي كردم كه از حال و هواي خاطره نويسي بيام بيرون ولي فكر نكنم كه زياد موفق شده باشم. منم چند تا از دوستامو دعوت مي كنم به اين بازي: مهدي / حديث / نيلوفر / سعيد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 10:57 توسط نازی |
|
|
كسي ميدونه مشمولين نظام وظيفه يعني چي؟؟؟
. . . ولي خيلي ها نميدونن يعني چي.............................. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 11:11 توسط نازی |
|
|
سوالات تستی بدون گزینه!!! تو این چند ترمی که رفتیم دانشگاه ٬ با استاد های مختلفی سر و کله زدیم. بعضی هاشون خدایی با سواد و با شخصیت بودن مثل دکتر فرهاد مشایخی ٬ دکتر زیور صالحی ٬ دکتر روضاتی ٬ دکتر آقا معالی ٬دکتر جعفر ندایی ٬ دکتر افشار محمدی و ... ولی بعضی دیگشونو خدا نصیب گرگ بیابون نکنه مثل دکتر فاضل نجفی یاسوری ٬ خانوم سیاااااااااااااااااام و... این خانوم سیام معروف واسه خودش اعجوبه ای بود !!! دو ترم من و آيدا رو به خاطر یه درس مزخرف جانورشناسی2 انداخت که آخرسر هم با اعتراض زیاد بچه های دانشکده ٬ عوضش کردن و ما این درس رو با دکتر حاصلی گذروندیم. این خانوم سیام ما تمام عقده های دوران کودکیش و نو جوانی و جوانیش رو می خواست سره ما خالی کنه!! البته بگم که ترم 3 که باهاش اکولوژی داشتیم ٬ تا این حد عقده ای نبود ولی از بس بچه های کلاس ما باهاش ور رفتن و سر به سرش گذاشتن اینجوری شد. آخه خیلی از استادها می گفتن تاحالا تو گروه بیولوژی ٬ کلاسی مثل بچه های ورودی 81 نداشتن و به گفته ی دکتر قنادزاده (شوهر دکتر سریری ) ما خیلی بی ادب بودیم!!! من و آيدا هم این وسط چوب کارهای اونارو می خوردیم چون که ما اصولا با کسی کاری نداشتیم و سرمون به کار خودمون گرم بود و البته بیشتر کلاس ها دودر بودن و درواقع دانشکده نمی رفتیم تا با کسی از جمله اساتید کاری داشته باشیم. از اون جایی که خانوم سیام خیلی شبیه ایزما بود ( اون جادوگر تو کارتون امپراطور) ٬ بچه ها خیلی سر به سرش میذاشتن. یه روز سر کلاس آزمایشگاه اکولوژی ٬ سارا . ف به خانوم سیام گفت: ببخشید استاد چرا انقدر زیر چشماتون سیاهه؟ مشکل خاصی دارین؟ من از یه کرم دور چشمی استفاده می کنم که خیلی خوبه . می خواین شما هم از اون استفاده کنین بلکه یه فرجی شد!!! سیام بیچاره که جلو بچه ها ضایع شده یود فقط گفت: برو بروووو. خانوم سیام خیلی هم بد تیپ بود. یه مانتو شلوار سورمه ای داشت که انگار به تنش دوخته بودن. دیگه همه ی بچه ها به اون دست لباس خانوم سیام حساسیت پیدا کرده بودن. یه روز که قرار بود بریم ایستگاه هواشناسی ٬ راس ساعت 8 همه تو دانشکده و جلو ساختمون مرکزی منتظر بودیم که دیدیم به به خانوم سیام از دور دارن تشریف می آرن اما با یه دست مانتو شلوار قهوه ای و بالاخره لباسشون عوض شده. وقتی اومد جلو تینا.ش بهش گفت: استاد مانتوتون مبارکه! سیام: ممنون ( همراه با لبخند) تینا: خیلی بهتون میاد. سیام: ممنون ( همراه با لبخند) تینا: مانتو پلوخوریتونه؟؟ سیام بیچاره لبخندش خشک شد و دیگه چیزی نگفت و سوار اتوبوس شد. پسرهای کلاسمون هم که همیشه کلاس رو به هم می ریختن و سیام هم اصلا نمی تونست کلاس رو درست حسابی اداره کنه. روزهایی که بچه ها کنفرانس داشتن ٬ دیگه آخرش بود. سیام می نشست یه گوشه ی کلاس ما هم هرکدوم مشغول کار خودمون بودیم . من و آيدا چت می کردم ٬ یکسری از بچه ها sms بازی می کردن ٬ یه عده ای هم آهنگ گوش می دادن ٬ روزنامه می خوندن ٬ بعضی وقتا هم اسم و فامیل یا نقطه بازی می کردیم که همیشه حافظه می برد و تا من بیام یه خونه بگیرم آيدا همه ی خونه ها رو به اسم خودش زده بود. پسرهامون هم که دنبال سوژه بودن تا کسی رو که داره کنفرانس میده دست بندازن. ولی خداییش سر کنفرانس من و آيدا خیلی خویشتن داری کردن و مسخره بازی در نیاوردن!!! ( از بس که از طرف پرهام ما دوتا سفارش شده بودیم) خلاصه اینجورایی شد که سیام با بر و بچ ورودی 81 چپ افتاد و ترم 5 که باهاش جانورشناسی 2 داشتیم ٬ حسابی تلافی کرد. موسم امتحان میان ترم که شد ٬ سیام اومد سر کلاس و گفت: امسال هم مثل پارسال ازتون امتحان میان ترم رو تستی میدم با این تفاوت که این دفعه گزینه نداره!!!!!!!!!!!!!!!! همه با هم گفتیم: واااااااااااااااااااااااااا. یعنی چی استاد؟؟؟؟؟؟ سیام: سوالاتتون تستی هست ولی به صورت جا خالی!!! مجتبی : استاد نمی شه حالا گزینه بدین؟ سیام: آهااااا ٬ فکر کردین ٬ گزینه بدم که مثل پارسال همتون تقلب کنین؟؟؟ بچه ها: سکوت مطلق. سیام: تازه سوالاتتون نمره منفی هم داره. بچه ها: یعنی چی استاااااد؟ سیام: هر جای خالی 5/0 نمره داره که اگه غلط بنویسین 75/0 ازتون کم میشه!!! بچه ها: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! سیام: با من چونه نزنین. سوالاتتون رو طرح کردم و دیگه نمی تونم عوض کنم. بچه ها: استاد پس جمله سازیه نه تستی؟! هفته ی بعد که سوالات رو دیدیم ٬ فهمیدیم که نه بابا این خانوم سیام حسابی عوض شده چون که سوال تفاوت وزغ و قورباغه و علایم تشخیص قورباغه ی نر رو از ماده نداده بود!!! چون خانوم سیام از سالی که استاد دانشگاه گیلان شده بود تا سر ما همیشه یه سوال طرح کرده بود که هر سال اونو دوباره تکثیر می کرد . حتی سر اکولوژی و آزمایشگاهش هم همینطور بود و ما فقط سوالات ترم قبل رو خونده بودیم. سر پایان ترم هم که یه حال اساسی به ما داد و نصف بیشتر بچه های کلاس افتادیم و مجبور شدیم ترم 7 دوباره برداریم که دوباره عین ترم قبل سوال داد و به هیچ عنوان نمی شد تقلب کرد و دوباره افتادیم. سر هر دو ترم من فقط سوالات رو نگاه می کردم و همون 5 دقیقه ی اول اطلاعاتم تموم می شد و منتظر می موندم تا یکی برگشو بده که منم پشت سرش برگه ی خالیمو تحویل بدم و هر دو ترم این فداکاری رو داوود.ش در حق من کرد! هر دو ترمی هم که باهاش داشتم من و آيدا یه مبحث رو کنفرانس دادیم. من دوزیستان ( مبحث قورباغه) و آيدا خزندگان ( تمساح) رو کنفرانس دادیم که هر دو ترم به من از 2 نمره 5/1 داد. تازه ترم 5 که برای اولین بار با سیام این درس روداشتیم ٬ آيدا بعد از اعلام نتایج رفته بود پیشش که به ما نمره بده یا حداقل یه نمره ای بده که مشروط نشیم بهش گفته بود: شما دو تا خیلی سر کلاس شلوغ بودین و اذیت می کردین ٬ حالا اون ...( منو می گفت) دختر خوبیه!!! به خاطر اون بهتون چند صفحه ای از کتابی رو که نوشتم میدم تا تایپ کنین و بهتون نمره بدم!!! ما هم که ساده ٬ نشستیم همشو تایپ کردیم و دادیم بهش ولی وقتی کارنامه ها رو دادن دیدیم دریغ از 25/0 که به ما داه باشه. سرمون کلاه گذاشت و فقط ازمون بیگاری کشید. آخرشم اون کتاب طلعت حبیبی رو که خلاصه کرده بود و نصفشو ما تایپ کرده بودیم رو به اسم خودش چاپ کرد. ترم بعدش که بازم باهاش واحد داشتیم و افتادیم هر کی می رفت تو اتاقش می گفت: چیه؟؟؟ واسه اون ... و ... نمره می خواین؟؟( من و آيدا رو می گفت) ما آخرش نفهمیدیم که چرا سیام چرا انقدر با ما بود؟! خانوم سیام آخرها انقدر شورش رو در آورده بود که بچه ها رو تنظیم خانواده هم می انداخت!!! ما شانس آوردیم که ترم 3 این واحد رو برداشته بودیم و هنوز با ما خیلی لج بود. من و آيدا این یکی رو از دستش جستیم ٬ من با نمره ی 13 و حافظه 5/11 ! ترم های آخر که بودیم یه شب آيدا sms زد که نازی ٬ من بالاخره فهمیدم چرا سیام انقدر با ما لج بود؟؟! فکر کنم سیام با مصطفی .م ٬ نسبتی داره . آخه این پسره خیلی شبیه سیام بود . از اون جایی که تو حال اونو گرفتی ٬ سیام هم یه حال اساسی از ما گرفت و منم به آتیش تو سوختم. ( قصه ی این آقای مصطفی خان یا به قول آيدا چراغ نفتی خیلی جالب ولی حیف که جاش اینجا نیست ٬ بنوسیم . چون اگه بخوام بنویسم انقدر باید سانسور بشه که میشه عین این فیلم های هندی 3 ساعته که تو ایران 1 ساعته پخشش می کنن و نصف حرفهاشونو تو دوبله عوض می کنن. ) حالا قراره بعد از تموم شدن درسم و فارغ التحصیلی با آيدا بریم و با سیام عکس یادگاری بگیریم و با عکس خانوم سیام دارت درست کنیم. فکر کنم تو رشت و دانشکده علوم ٬ خوب فروش بره چون به قول دکتر آقامعالی قربانی های خانوم سیام ٬ کم نبودن!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:32 توسط نازی |
|
|
استادی ماهرتر از نیلوفر (در زمینه ی سوتی دادن ) ! دو هفته پیش که رفته بودم قزوین پیش ساناز اینا با فاطمه ( یکی از دوست های کلاس زبانم ) که قزوین درس می خونه قرار گذاشتیم و رفتیم بیرون. داشتیم خاطرات دوران دانشجویی و خونه دانشجویی و دانشکده و ... برای همدیگه تعریف می کردیم که من عملا در مقابل فاطمه و سوتی هاش کم آوردم!!! بعد خدا رو شکر کردم که فاطمه دانشجوی رشت نیست و گرنه من و نیلوفر که همین جوری پت و مت رشت هستیم ٬ اگه فاطمه هم اونجا بود می شدیم 3 کله پوک!!! بابا ما سوتی می دادیم ولی فاطمه آخرشه دیگه! چند تاشو به عنوان مثال ببینین:
خونه ی فاطمه اینه تو قزوین دو طبقه هست و طبقه ی اول فاطمه و سمانه و فرشته هستن که البته امسال زهرا ( خواهر فاطمه ) قزوین قبول شده و با این سه تا هم خونه شده. طبقه ی دوم هم خانواده ی عرب ( صاحب خونشون ) زندگی می کنن که دوتا دختر دارن به اسم های نیلوفر و شقایق. خواهشا این نیلوفر رو با نیلوفر ما تو رشت در واقع مت من اشتباه نگیرین. نیلوفر و شقایق خانوم عرب اینا هم سن و سال فاطمه اینا هستن و حسابی با هم جورن. درست مثل ما که با سارا دختر خانوم سوارکار ( صاحب خونمون تو رشت) خیلی جوریییییییییییم. البته فقط موقع کرایه خونه گرفتن سارا با ما مهربون میشه و در سایر اوقات ... هر وقت که خانوم و آقای عرب خونه نبودن ٬ این 3تا که الان 4تا هستن سریعا می رفتن بالا پیش اون 2تا! یه شب که خانوم و آقای عرب رفته بودن مهمونی ٬ نیلوفر که چندتا از دوستاش خونشون بودن ٬ زنگ می زنه به اینا که پاشین بیاین بالا . از اون جایی که فاطمه یه کم ( البته یه خورده از یه کم بیشتر ) ترسو تشریف داره ٬ نیلوفر و فرشته تصمیم می گیرن که بترسوننش و میرن یواشکی از خونه بیرون و زنگ خونه رو می زنن و صدایی که تو گوشیشون ضبط شده بود رو جلو آیفون می گیرن. افراد داخل خونه هم فکر می کنن که یکی داره اذیتشون می کنه ولی فاطمه نه. از اونجایی که همیشه همه ی مسائل رو جدی می گیره ٬ این دفعه هم موضوع رو جدی می گیره و فکر می کنه که دزد اومده و میره تو اتاق و دور از چشم سایر افراد زنگ می زنه به 110. 110 هم بر خلاف همیشه در عرض 2 دقیقه خودشو می رسونه و زنگ در رو می زنه و فاطمه جواب میده . آقا پلیسه : در رو باز کنین . فاطمه : شما کی هستین؟ آقا پلیسه: ما از کلانتری .. اومدیم. فاطمه که فکر می کنه که این آقایون همون دزد های گرامی هستن و حرف آقا پلیسه رو باور نمی کنه ٬ میگه: اگه شما راستی راستی پلیس هستین ٬ از دیوار بیاین بالا!!! ( می خواست رو دست شنگول و منگول بلند بشه و زرنگ بازی در بیاره وگرنه می گفت دستاتونو نشون بدین!) و در اون لحظه ٬ مامورهای وظیفه شناس و شجاع نیروی انتظامی مثل مور و ملخ از دیوار سرازیر میشن داخل حیاط ! فرشته و نیلوفر که هنوز بیرون بودن ٬ تا قبل از پریدن پلیس ها به حیاط تو شک بودن ولی بعد از پریدنشون ٬ نیلوفر از حال می ره!!! فرشته هم سریع خودشو می رسونه به داخل خونه و ماجرا را تعریف میکنه. بعدشم به آقایون پلیس کلی خالی می بندن که یکسری مزاحم اذیتمون کردن و احتمالا فهمیده بودن مامان و بابامون خونه نیستن و از این حرفها. از اون جایی که فاطمه از ترس داشته سکته می کرده و نیلوفرهم از اون ور از حال رفته بود ٬ مامورهای نیروی انتظامی حرفاشونو باور می کنن و کلی سفارش می کنن که درها رو از پشت قفل کنن و مراقب خودشون باشن و در رو روی هر کسی باز نکنن و دست به کبریت نزنن و ... خلاصه بعد از کلی حرف و حدیث دیگه ٬ این ماجرا به خوبی و خوشی تموم میشه و خانوم و آقای عرب شب میاین خونه و اینا هم میگن : بای بای شب بخیر و بعدشم میرن پایین خونه خودشون. فقط شانس آوردن که پلیسها حرفاشونو باور کرن!
فاطمه امسال سال سوم ولی چون خیلی بچه درس خون تشریف دارن این ترم که ترم 6 هست درسشو داره تموم می کنه و فارغ التحصیل میشه. ( قابل توجه من!) برای شرکت تو امتحان کارشناسی ارشد فکر می کنم 3 تا قطعه عکس لازم هست ( البته دقیقا نمیدونم با تعداد قطعات عکس برای پاسپورت قاطی کردم) . حالا تعداد قطعات خیلی مهم نیستن ٬ مهم نفس عمل! فاطمه به همراه زهرا میرن عکاسی تا فاطمه عکس بگیره . آقای عکاس چندتا عکس از فاطمه می گیره و نشونش میده تا فاطمه یکی رو انتخاب کنه و فاطمه بامشاوره ی زهرا یکی رو انتخاب می کنه و آقای عکاس هم یه خورده رو عکس کار می کنه و به فاطمه می گه: موقع تحویل گرفتن ٬ عکستون بهتر میشه چون این فقط % 5 ا ز کار ماست. ( امیدوارم منظور آقای عکاس رو متوجه شده باشین که چی بود؟!) (آفرین / درسته / منظورش همینی بود که گفتین. گل گفتی و گل گفتی دی ری ری ری ری مثل یه بلبل گفتی دی ری ری ری جواب عالی دادییییییییییییی ولی شرمنده از جایزه خبری نیست!!!) منظورش این بوده که روی عکس باید کار بشه و روتوش بشه ولی فاطمه درست متوجه قضیه نمیشه و دوباره میره می شینه تا آقای عکاس ازش عکس بگیره و این کار رو چند بار در مقابل نگاه های متعجب زهرا و جناب آقای عکاس تکرار می کنه . آخر سر زهرا بهش می گه: چقدر عکس می گیری ؟؟ یعنی از هیچ کدوم از عکس ها خوشت نیومد؟؟ فاطمه: نه دیگه. آقاهه خودش گفت اون عکس 5% کارمونه خوب باید 100 % بشه دیگه !!! من واقعا می تونم حال زهرا رو تو اون موقعیت درک کنم چون از این بلاها نیلوفر سرم زیاد آورده ٬ مثل اون روزی که رفتیم طلا بخریم و بعد از کلی بهم ریختن مغازه یکی رو انتخاب کردیم و نیلو کارت پارسیانش رو داد به آقاهه ولی رمزش رو یادش رفته بود و آقاهه فکر کرد که ما یا دزدیم یا کارت رو پیدا کردیم!!! حالا زهرا با اون حالش از فاطمه می پرسه: یعنی می خوای 20 بار بشینی و پاشی و عکس بگیری تا 100% بشه؟؟ فاطمه: آره دیگه آقاهه خودش گفت که 5% / 5% کار می کنه!! ما خودمون سوتی زیاد میدیم ولی خداییش اصلا نمیتونم تو این یه مورد فاطمه رو درک کنم!!! انقدر من به این فاطمه می گم شب ها بیدار نمون و درس نخون و حالا اگه درس می خونی انقدر دیگه زبان انگلیسی و فرانسه و ... نخون ٬ گوشش بدهکار نیست ٬ آخر و عاقبتش هم میشه این!! البته بسیاری از نوابغ اینجوری هستن. منم واسه همین هر وقت فاطمه رو می بینم کلی باهاش عکس می گیرم که اگه یه روز یه کاره ای شد ٬ بگم که دوست من بوده!!!
فاطمه و هم خونه هاش که معماری می خونن از طرف دانشکده میرن یزد و بعد از کلی ماجراها برمی گردن تهران . ساعت 4 صبح می رسن آزادی و فاطمه میاد که با آژانس بره ولی با اصرار زیاد سمانه که برادرش اومده بود دنبالش از تصمیمش صرف نظر می کنه و با اونا میره. ( ولی ای کاش با همون آژانس می رفت) حول و حوش خونشون که می رسن ٬ چون 4 صبح بود تمام مغازه ها بسته بودن و فاطمه که همیشه اونارو نشون می گرفته خونشونو گم می کنه و همشون سرگردون میشن تو خیابونا تا خونه ی فاطمه اینا رو پیدا کنن!!! دقیقا خاطرم نیست که کدوم یکی از دانشمندها اینجوری بود ولی هانسل و گرتل رو خوب یادم که نون و شیرینی می ریختن پشت سرشون تا مسیر رو پیدا کنن!!! من قبلا این توصیه رو به فاطمه کرده بودم ولی متاسفانه حرفمو جدی نگرفت. بعد از این ماجرا بهش پیشنهاد کردم که مامانش آدرس خونشونو بنویسه و تو جامدادیش بذاره ٬ یکی هم بچسبونه به کیفش تا وقتی گم شد بقیه خونشونو براش پیدا کنن!!! البته بگم ما خودمون ( یعنی من و فرناز ) در جهت یابی و پیدا کردن مسیرها مشکل داریم ولی اوضاع مون تا این حد وخیم نیست ٬ حداقل خونمونو خودمون پیدا می کنیم! لازم به ذکر است که فاطمه تا پیش دانشگاهی با مامانش می رفته مدرسه و بر می گشته چون اون موقع هم تا دیر وقت بیدار بوده و درس می خونده و مامانش هم بنده خدا ترجیح می داده اونو ببره مدرسه و بره دنبالش تا اینکه تا شب تو کلانتری ها دنبالش بگرده!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 1:49 توسط نازی |
|
|
اردیبهشت ۱۳۸۳
چند ماه بود که من و نیلوفر با هم همخونه شده بودیم. دوتایی با هم رفتیم ماسوله. اون روز برای من و نیلو سرتاسر خاطره بود. اونم خاطره های واقعا قشنگ. مخصوصا اون پیرمرد فروشنده که به من و نیلو گفت: ان شاااله دفعه ی دیگه با یکی دیگه می آین اون وقت من بهتون جایزه میدم!!
بنده خدا دید اونجا همه bf & gf اند به جزء من و نیلو برامون جایزه تعیین کرد تا شاید به غیرتمون بر بخوره ولی ...
خلاصه اون روز یکی از به یاد موندنی ترین روزهای ما بود.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:53 توسط نازی |
|
خرداد ۱۳۸۵ پارک دانشکده . من و آيدا . آخرهای ترم بود و نزدیکای امتحانات پایان ترم. مقابل آلاچیق هایی که شریعت تله گذاشته بود تا به بچه های مردم شبیخون بزنه! ولی ما زرنگ تر از این حرف ها بودیم و گول شریعت رو نخوردیم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 12:30 توسط نازی |
|
اردیبهشت ۱۳۸۴ من و آيدا و الهه . اردوی سال سوم که رفتیم لونک ولی نفهمیدیم چی شد که از لاهیجان و بام سبز سر در آوردیم!!! همون اردویی که که من مامان یکی از بچه های اکیپ شده بودم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:44 توسط نازی |
|
اردیبهشت ۱۳۸۵ من و حافظه. کلاس زیست پرتو رو دوتایی باهم دودر کردیم و اومدیم حیاط تا زاغ سیاه بعضی ها رو چوب بزنیم!!! آخه واقعا ستم که اردیبهشت ماه اونم تو شمال بشینی سر کلاس! این عکس هم برای رد گم کنی گرفتیم و اصلا تمام هدف ما ۳ نفر دیگه بودن که می خواستیم ازشون عکس یادگاری بگیریم بیچاره دکتر حسنی تو کلاس داشت خودشو می کشت و ما........... البته امتحان میان ترم رو با به خدمت در آوردن تکنولوژی از ۸ نمره ۷ شدیم ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 11:42 توسط نازی |
|
|
متانت / وقار / شخصیت / ترم سوم سیستماتیک گیاهی 1 رو با دکتر شهریار سعیدی داشتیم. همیشه تو همه ی کلاس ها ما ردیف آخر کلاس می نشستیم ولی نمیدونم چی شد که یه بار سر کلاس سعیدی تصمیم گرفتم که ردیف اول بشینم و آیدا رو هم با اصرار زیاد دنبال خودم راه انداختم و رفتیم جلوی کلاس ولی ردیف اول پر بود و ردیف دوم و کنار دیوار و دقیقا جلوی جا استادی نشستیم. اون روز ما مرض خنده گرفته بودیم و واسه ترک دیوار هم می خندیدیم. استاد هم ما رو می دید و من تو چشم استاد نگاه می کردم ولی بازم می خندیدم. استاد داشت طبقه بندی گیاه ها رو می گفت که رسید به خانواده ی بنفشه و می خواست اسم علمی اونو بگه که گفت: Violatacea گفت: بنفش که می دونین انگلیسی چی میشه؟ هیچکی صداش در نیومد. من گفتم میشه dark pink ! بچه ها هم خندیدن. استاد نشنید که من چی گفتم و از اون جایی که اعتماد به نفس نداشت فکر کرد که داریم به اون می خندیم که یهویی عصبانی شد و شروع کرد به داد و فریاد کردن و به من گفت: چیه خانوم؟ چرا می خندی؟ از اول کلاس دارم نگات می کنم و شما داری می خندی! مگه ما اینجا جوک تعریف می کنم؟ اگه اتفاق خنده داری افتاده به ما هم بگیم تا ما هم بخندیم. گفت و گفت و گفت. به جرات میتونم بگم نیم ساعت غر زد و گفت دیگه شماها شورش رو در آوردین چند رو پیش رفتم سر یه کلاس برق ها رفت وقتی که اومد همه صلوات فرستادن وسط کلاس!!! اینو که گفت سایه و سارا که پشت سر ما نشسته بودن زدن زیر خنده و من از خنده ی اونا دوباره خندم گرفت! استاد گفت: همین کارا رو می کنین که تو کشورهای دیگه ما رو مسخره می کنن!!! برای پایان سخنرانیش هم تو چشم های من نگاه کرد و گفت: آدم باید شخصیت داشته باشه / وقار و متانت داشته باشه!!! بیچاره سعیدی اون روز خیلی سعی کرد منو آدم کنه ٫ ولی حرفاش نتیجه ای در پی نداشت و من روز به روز بدتر شدم!!! اون روز هم بعد از حرفاش من و آیدا بازم داشتیم می خندیدیم. بعد از کلاس که اومدیم حیاط دیدم س.ه با انگشت داره منو به دوستاش ( ع.د و م.ب ) نشون میده و اونا هم هرهر می خندن. دقیقا عین بچه های مهدکودک ! من یاد روزی افتادم که 5 ساله بودم و تو مهدکودک ٫ خانوم افشار به بچه ها گفت: کلاغ سیاه ها خبر آوردن که نازیلا غذا نمی خوره و می ریزه زیر میز و حالا همه با هم هوووووش کنین و بچه های مهد سریعا دستورشو اجرا کردن ! البته من حال اون س خان رو گرفتم اساسی و نا خواسته پته شو پیش دوستهای خانوادگیشون ریختم رو آب! حال ع.د رو هم که بدجور گرفتم ولی خداییش این یکی دیگه واقعا ناخواسته بود. سال سوم ( ترم 6 ) یه شب که خونه ثمره بودم یکی از دوستاش اومد پیشش و من ازش خیلی خوشم اومد و با هم کلی زدیم و رقصیدیم و حرف زدیم و نسترن فهمید که علوم پایه درس می خونم و سر شام ازم پرسید تو دانشکدتون علی.د می شناسی؟؟ منم گفتم: اه اه. آره بابا می شناسمش. کسی نیست که اونارو نشناسه . خودشو و اکیپشون جزء منفورترین افراد دانشکدمون هستن. تو از کجا می شناسیش؟ گفت: با گروه کوهشون هر هفته میریم کوه. گفتم: دیگه باهاشون نرو. چون من که سال اول که بودم یکی از بچه ها به من گفت دور و بر اینو نرو باهاشون نپر و من شانس آوردم که مرجان بهم گفت وگرنه... گفتم و گفتم و نسترن هم بعد از اینکه کلی کسب اطلاعات کرد گفت : من دوست دخترش هستم. ( ابته یکی از دوست دختراش بود) اولش باورم نشد چون از همون لحظه ای که اومد خونه ثمره هومن هومن می کرد و من فکر کرده بودم اون دوست پسرش!! ولی وقتی جلوی من زنگ زد به ع و.... باورم شد و فهمیدم که اون هومن هم دوست پسر قبلیش بوده. هرچقدر بهش گفتم که بهش نگو ولی جلوی من بهش همه چی رو تعریف کرد و من حالم خراب شد. البته اونا هم نامردی نکردن و تمام عقده هاشونو سر ثمره ی بیچاره خالی کردن و حال اونو گرفتن! آخرش هم که ثمره انتقالی گرفت و برگشت تهران وگرنه این داستان همچنان ادامه داشت و با رفتن ثمره این چرخه ی حال گیری نیمه کاره باقی موند!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 9:36 توسط نازی |
|
|
حوادث غیر مترقبه سال دوم دانشگاه هم سال پر از خاطره ای بود برامون و از این سال خاطره ها و حوادث تلخ و شیرین زیادی برامون به جا مونده ٫ ولی از اونجایی که خاطره های تلخ مثل خارپشت می مونن و اگه بخوایم بهشون نزدیک بشیم ٫ خارهاشون اذیتمون می کنه ٫ بهتره که همیشه سراغ خاطرات شیرین بریم!!! منم فقط خاطره های شیرینشو می نویسم که شاید به مرور زمان خاطره های بدی که تو اون سال داشتم از یادم بره! آذر 1382 آخرهای ماه رمضون بود و نزدیکای عید فطر. فکر می کنم یکشنبه بود و ما ساعت 5/8 صبح با دکتر سعیدی کلاس سیستماتیک گیاهی 1 رو داشتیم. اون موقع هنوز بچه مثبت بودم و سر ساعت 15/8 تو کلاس حاضر شدم و ردیف های آخر کلاس برای خودم و آیدا جا گرفتم و از کلاس اومدم بیرون و هرچقدر منتظر آیدا موندم ٫ نیومد. وسط های کلاس ٫ آیدا با قیافه ای آویزون اومد کلاس و نشست بغل دستم و شروع کردیم به چت کردن. _ (از نوع نوشتن pm ها بالای جزوه هامون. البته در ترم های بعد ٫ جزوات ما فقط pm هایی بود که سر کلاس بهم میدادیم. البته این pm ها بعضی وقت ها هم به کمکمون می اومدن. مثلا : شب امتحان پایان ترم فیزیولوژی که با دکتر شعبانی پور داشتیم ٫ من داشتم تند و تند جزوه های برگ برگمو می خوندم که یهویی دیدم وسط برگه ٫ آیدا نوشته که: اه این کلاس مشایخی هم تموم نمیشه!!! و در اون لحظه بود که من فهمیدم دارم جزوه های بافت شناسی رو اشتباهی تو این فرصت کم می خونم!!!! ) _ اون روز آیدا نوشت که: نازیلا ماشین رو زدم. نازیلا: وااااااااااااااااای نازیلا: کی؟ کجا؟ آیدا : 1 ساعت پیش. تو uni. آیدا : اومدم پارک کنم که محکم کوبیدم به جدول و جلوی ماشین پیاده شد! بعد از کلاس رفتیم و شاهکار آیدا رو تماشا کردیم و دیدیم که به به همون طوری که خودش گفت ٫ جلوی ماشین پیاده شده ! تو حیاط که قدم میزدیم و داشتیم فکر می کردیم که کی ببریم برای صافکاری ٫ از تیکه های پسرهای فیزیک هم بهره می بردیم که هی می گفتن: بابا این 206 رو نزن دیواااااااااااااااااااااااار! دیوار زندگییییییییییییییییی ست!!! ما هنوزم نفهمیدیم که یعنی چی دیوار زندگی است؟؟؟! بعضی ها هم پیشنهاد می کردن که ماشین رو ببریم حسن چکشی واسه صافکاری! اون روز تا موقع افطار کلاس داشتیم و آیدا دیر وقت رفت خونه تا باباش زودتر از اون بره خونه و ماشینشو پارک کنه و حافظه ماشینو بچسبونو به ماشینه باباش تا کسی متوجه ی شاهکارش نشه!!. فردای اون روزقرار شد تا دو تایی بریم نمایندگی ایران خودرو ولی از اونجایی که ما تو کلاسمون یه پطروس فداکار داشتیم ٫ قرار شد که این پطروس فداکار هم با ما بیاد . ( این پطروس فداکار کسی نبود به جزء پرهام ) پرهام با ما اومد و اون روز تا دم دمای عصر اونجا بودیم و این دوتا هم به خاطر من که روزه بودم ٫ بدون ناهار موندن و از گرسنگی مردن! (فکر کنم پرهام تمام مدت تو دلش به من بد و بی راه می گفت.) ماشین رو درست کردن و رنگ زد و ماشینو بر داشتیم و آوردیم تو یکی از کوچه های منظریه تا امتحان کنیم ببینیم که خشک شده یا نه؟ آیدا همچین دستشو کشید رو ماشین که جای انگشتاش موند و مجبور شدیم کلی خودمون همونجا صافکاری کنیم ماشینو! خلاصه به هر ترتیبی بود ٫ این قضیه ی ماشین رو ماست مالی کردیم و کسی متوجه نشد. ولی جدولی که آیدا تو دانشکده بهش زده بود رو نتونستیم کاری بکنیم و جدول تا دو هفته شکسته اون جا افتاده بود تا اینکه بالا خره درستش کردن. دو هفته بعد از شاهکار آیدا ٫ سر کلاس بیوشیمی 1 که با خانوم دکتر سریری داشتیم ( کلاس 4 / ساختمون کوشیار) ٫ وسط های کلاس می خواستم از کلاس جیم بزنم و برم سایت دانشکده ٫ تا خانوم دکتر روشو برگردوند و رفت سمت تخته ٫ سیم ثانیه خودمو رسوندم به دم در و در کلاس بسته بود . اومدم در رو باز کنم ولی بازنشد و من با شدت تمام در رو کشیدم و یهویی نفهمیدم چی شد که دیدم دستگیره ی در کلاس تو دستم!!! با تعجب داشتم نگاهش می کردم که یکی از پسرای روزانه که اسمشو نمیدونم دید و به بغل دستیش گفت و همه فهمیدن و خندیدن و استاد برگشت و پرسید چی شده؟ که دید دستگیره دست من و در باز نمیشه و همه زندانی شدیم تو کلاس!!! خانوم دکتر می گفت: در رو بکش و من هی می کشیدم ولی باز نمیشد و بچه ها مسخره بازی در می آوردن که هممون می میریم و زندانی شدیم و استاد بسه و خسته نباشین و ... خانوم دکتر به من گفت : بیا بشین دخترم . منم گفتم: نه . من می خوام برم بیرون. زنگ بزنیم به یکی بیاد در رو باز کنه. خانوم دکتر: حالا کارت خیلی فوریه؟؟؟ خانوم دکتر: اگه کارت مهم نیست بعد از کلاس زنگ می زنیم. منم دست از پا درازتر اومدم و سرجام نشستم. مثلا می خواستم یواشکی جیم بزنم! بعد از نشستن من یکی از پسرای مهربون روزانه ٫ هی با در کلاس ور رفت و بالاخره موفق شد که در رو باز کنه و همه براش کف زدن و سوء استفاده گرها ٫ هورا هورا کردن و سعی می کردن که کلاس رو یه جوری بهم بریزن. ( همه که مثل من با شخصیت و متین و با وقار نیستن!!! / اینو خودم نگفتم ها ٫ دکتر سعیدی گفته! ) خانوم دکتر تا دید در باز شد به من گفت: حالا برو! تا بلند شدم ٫ خانوم دکتر گفت: اول یه بسم الله بگو و بعد برو! بنده خدا ترسید این دفعه سقف کوشیار رو بیارم پایین!!! بعد از جمله ی دکتر سریری ٫ از شدت خنده ی بچه ها ٫ دیوار داشت ترک می خورد!!! هفته ی بعد که رفتیم کلاس ٫ دیدیم که دستگیره ی در رو آویزون کردن به جارختی ای که بالای جااستادی بود! بعدا کاشف به عمل اومد کاره همون پسر کرمانشاهیه بود که یه بار سال اول سر آزمایشگاه شیمی 1 به ما گفته بود: اه اه اینا شبانه هستن؟؟ بی کلاس ها!!! ( آخر سر من اسم این بچه های روزانه رو یاد نگرفتم و همیشه از رو ظاهرشون آدرس میدادم از بس که با کلاس بودن!!!) خلاصه ٫ اینم خسارتی بود که من به دانشکدمون وارد کردم. واسه همین که من حالا حالا قصد ندارم فارغ التحصیل بشم و می خوام نام مقدس دانشجو روم بمونه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 10:31 توسط نازی |
|
نظر به استقبال بی نظیر شما عزیزان و تقاضای دوستان عزیز که خواستار نوشتن خاطره ی ۱۳بدر پارسال بودن این عکس رو که متعلق به آن دوران می شود را در این پست گذاشتم ولی شرمنده متنشو نمیتونم بذارم!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:36 توسط نازی |
|
|
چراغ جادووووو جمعه 25 اسفند 1385 / 16 march 2007 / 26 صفر 1428 صبح مراسم چهلم بابام بود و رفته بودیم بهشت زهرا و واقعا لحظاتی تلخ برای من و بقیه افراد خانواده بود. عصر همون روز برای خرید یکسری وسایل رفته بودم بیرون که نیلوفر بهم این sms رو زد: hi chetori khoosh migzare che khabara طبق معمولمsms ش نه نقطه داشت و نه علامت سوال و ... باز اون موقع که nokia داشت بهتر بود الان که sony ericsson گرفته ٫ همین یکی ٫ دوتا sms هم به زور میده و میگه با این گوشیه خیلی برام سخته msg دادن!!!!!!!! البته بگذریم از این موضوع که من دیگه عادت کردم به این مدل sms خوندن. باز صد رحمت به نیلوفر ٫ آیدا که بری اینکه تمام حرفاشو تو یه sms خلاصه کنه و خدای نکرده sms هاش 2 تا نشن ٫ نصف حروف رو می خوره و من خودم شخصا باید تشخیص بدم که منظورش چیه! بعنوان مثال: babak= bbk mm=mamanam dd=babam خلاصه ٫ جواب sms نیلوفر رو دادم و گفتم که امروز مراسم چهلم بابام بود و نیلو هم دیگه چیزی نگفت. شنبه 26 اسفند 1386 / 17 march 2007 / 27 صفر 1428 نزدیکای ساعت 3 یا 4 بود که حوصله ام سر رفت و طبق عادت همیشگی ٫ برای فرار از تنهایی به نت پناه آوردم و داشتم mail هامو چک می کردم که نیلو on شد و صدام کرد و شروع کردیم به چت کردن. Nilo: chetori Nazi: bah bah Nazi: salam malekom Nazi: ahvalate shoma? Nilo: salam Nilo: khubi? Nazi: mamnoon Nazi: u khubi? Nilo: khubam . Nilo: elnaz khube? Nazi: are onam khube. Nazi: che khabara? Nazi: Nazi:bar o bach khuban? Nilo: are hame khuban. Khooshi injast dare namaz mikhune. Nazi:eee Nazi: salame garme mano be khooshi o sayere doostan beresun. Nilo: nazila Nilo: man ye kari kardam Nazi:baz chi kar kardi? Nazi: che daste goli be ab dadi? Nazi: ha? Ha? Ha? Nilo:diroz dashtam khone tekoni mikardam Nazi: khob Nilo: on cheragh sabzaro yadete ke bad az barfe Nazi: khoooob Nilo: poshte parde ye panjereye dame dare khone gozashte bodish Nazi: are Nilo: dastm khord behesh
Nazi: khob Nilo: badesh oftad zamin Nazi:khoob Nilo: badesham ke shekast dige اومدم بنویسم فدای سرت عزیزم که یاد sms دیروز نیلو افتادم و دو زاریم افتاد که چرا دیشب sms زده بوده و می خواسته بهم خبر بده ولی چون دیده بود از مراسم بابام برگشتم ٫ پشیمون شده بود! یهویی یه ابری بالای سرم تشکیل شد و دوباره از اون فکرهای خوشگل زد به سرم و تصمیم گرفتم که بذارمش سرکار!!! Nazi: waaaaaaaaaaaaaaaaaay Nazi: niloooooooooooooooooo Nazi: on jahiziyeye madare madar bozorge haji mir hamzeh bud. Nilo: haji mir hamzeh kiye dige?? Nazi: baba bozorge babam. Nilo: nazila shokhi mikuni dige? Nazi: na baba Nazi: shokhi chiye? Nazi: jedi migam. Nazi: on yadegariye babam bud. Nilo: nazila bebakhshida Nilo: jobran mikonam Nazi: Nilo: Nilo: Nazi: hala khodeto ziyad narahat nakon. Nilo: nemidoonam chera khanda,m migire Nazi:???? Nilo: bebakhshida vali khili maskharee dige Nilo: adam atigharo mizare poshte parde onam to rash Nazi: ache man ono khili doost dashtam Nazi: to khounamoon hamishe saresh dava bod o hame mikhastan male khoodeshon bashe Nazi: manam bardashtamesh o avordamesh Nazi: ta daste hichkasi behesh narese Nazi: Nazi: ache ramin hamishe cheshmesh donbale on bod Nilo:eeee Nilo: poshte parde chera gozashte bodi? nazi: manam ghayemesh karde bodam onja ke dozd nabare Nazi: khonamoono ke 2 bar dozd zad mamanam hamash migoft khodaro shokr ke in cheraghe inja nabod vagarna dozed hatman mibordatesh. Nilo: waaay. Bebakhshid Nilo: motmaen bash jobran mishe Nazi: hala dige mohem nist Nazi: khodeto narahat nakon azizam Nazi: doostiye ma arzeshesh bishtar az in hafast Nilo: na ache in ghaziyash fargh mikune Nilo: yadegari bod Nazi: man be kasi nemigam Nazi:manzooram maman ina st. u ham be kasi nago o badan migam ke khoodam shekatam. Nilo: Nilo: khooshi did daram be u michatam Nilo; goftam behesh ke atighatoonoshekastam Nazi: eb nadare hala Nazi: pish miad dige. Nazi: man dige beram kam am Nazi: movazebe khodet bash خلاصه حالا نیلو رو همچین گرفتم که نگو و نپرس. البته من با خلوص نیت و فقط به خاطر خود نیلوفر این کارا رو میکنم تا انقدر این بشر همه چیز رو زود باور نکنه و یه خورده دست از سادگیهاش برداره. عصر همون روز نیلو دوباره sms زد که : Jone man dar morde on atighehe shokhi kardi ya jedi gofti? منم جواب دادم: Na azizam shokhi nabod .jedi goftam. Vali u khodeto narahan nakon . behesh dige fekr nakon. Khoosh begzare. وقتی به ساناز و فرناز تعریف کردم ٫ خندیدن و گفتن بهش بگو گناه داره و حالا تو تعطیلات فکرش مشغول میشه ولی من نگفتم. به ایلناز تعریف کردم و شدیدا استقبال کرد از این موضوع و گفت که نگی بهشا!!! ( فقط ببینین که ما 4 تا خواهر چقدر متفاوتیم!!!! اون دوتا قبل از انقلابی ها ٫ دل نازک و مثبت و ما 2 تا بعد از انقلابی ها...) تا الان هم که 22 فروردین نیلوفر هنوز نمیدونه که اون چراغه ٫ اصلا هیچ ارزشی نداشته و تو خانواده ی ما فقط در خونه های دانشجویی دست به دست گشته و قبل از من دست اون 3 تا بوده و منم تو این چند سال حتی یه بارم ازش استفاده نکردم و فقط برای خالی نبودن عریضه اونو آورده بودم رشت!!!
نمیدونم نیلو کی این پست رو می خونه و لی در هر صورت می خوام بگم که نیلوفر جونم: فکر کنم با شنیدن این خبر خیلی خوشحال بشی و میدونم که این خبر مسرت بخش و شادی بخش روح و جان تو بوده و مطمئنم شنیدنش کمتر از شنیدن خبر دست یابی ملت ایران به فناوری انرژی هسته ای خوشحالت نکرده!!! نمی خواستم حالا حالا ها بهت بگم و چون هفته ی دیگه دارم میام رشت ٫ گفتم که مراسم اعتراف رو قبلش انجام بدم و چون تو نت رفتی سرکار ٫ تو همین نت هم از خماری در بیای! در ضمن اینم بدون که اگه واقعا هم عتیقه بود ٫ بازم برام مهم نبود چون تو برام مهمتری خانومی! منتظر پروژه های بعدی باش گلم !!! ( این خانومی و گلم رو خوب اومدم نه؟؟؟!!!) ( لازم به ذکر است که اگه می خواین نیلوفر رو حرص بدین ٫ کافیست که بهش بگین : گلم یا خانومی !) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 8:42 توسط نازی |
|
|
چه حالی میده تقلب کردن!!! دوران تحصیل من از ابتدا تا الان به 3 دوره تقسیم میشه. دوران اول : از کلاس اول ابتدایی تا کلاس چهارم. دوران دوم: از کلاس چهارم ابتدایی تا پیش دانشگاهی. دوران سوم: از سال اول دانشگاه تا...! دوره ی اول ٫ فقط با زور درس می خوندم و فکر و ذکرم ٫ رقصیدن و بازی کردن با خودم و عروسکام مخصوصا ستاره و یاشار بود. با کسی کاری نداشتم و دوستم نداشتم که کسی هم با من کاری داشته باشه. از مشق نوشتن متنفر بودم مخصوصا اون درس مزرعه که ع و غ رو یاد می داد. از مدرسه که می اومدم تند تند مانتو و مقنعه ام رو در می آوردم و پرت می کردم روی صندلی و نوار میذاشتم و دامن می پوشیدم و می رقصیدم. فقط هم با دامن می رقصیدم اونم دامن های لامبادا. بابام خدا بیامرز هم که عاشق رقصیدن من بود عصری که می اومد خونه رو میز ضرب می گرفت و منم واسش می رقصیدم و یه حال اساسی بهش می دادم. خلاصه درس تعطیل بود و نصفه شب ها تازه شروع می کردم به مشق نوشتن . آخرش هم من ( و ) & ( ز ) رو یاد نگرفتم . مثلا همیشه گوسفند رو می نوشتم گسفند و اردک رو می نوشتم اوردک. سپاسگزارم و نمازگزار رو می نوشتم : سپاسگذار و نمازگذار. ( الان هم کلی هنر کردم و انرژی مصرف نمودم تا درستش رو بنویسم ) تمرین اعداد رو هم همیشه از وسط صفحه شروع می کردم تا زودتر تموم بشن واسه همون ریاضیم الان انقدر ضعیفه چون اون موقع خوب یاد نگرفتم. ( این خانه از پایه ویران است !!! ) یه شب یادمه که تمرین ریاضیمون این بود که پروانه ها رو به هم وصل کنین من انقدر اون شب زر زدم که بابام بیچاره نشست تمام تمرین های منو حل کرد و پروانه ها رو به هم وصل کرد! از اون روز به بعد دیگه پر رو شدم و منتظر بودم که تمرین های ریاضیمو یکی دیگه حل کنه و اصلا حاضر نبودم به مغزم فشار بیارم چون می ترسیدم که یه فقط از آکبندی در آد! در هر صورت کلاس اول رو با همکاری خانوم قویدل با معدل 20 گذروندم و تابستون شد و حالی به هولی. خوشی های تابستون هم مثل بقیه ی چیزای این دنیا بالاخره یه روز تموم میشه و نزدیک مهر که شده بود من به آهنگ هم شاگردی سلاااااام / هم شاگردی سلاااااااااام و آهنگ مدرسه ها وا شده / ... / با حضور بچه هااااااااا مدرسه زیبا شده... / حساسیت داشتم. هر موقع که تلویزیون این آهنگ رو می زد تمام وجودم می لرزید و تمامه غصه های عالم سراغم می اومدن و بعدش فرناز می گفت از اول مهر باید مشق بنویسییییییییییییییییییییییییی! منم بغضم می گرفت و دنیا جلوی چشمام سیاه می شد ولی راضی بودم به رضای خدا. کلاس دوم هم بدتر از کلاس اول. انقدر بدخط بودم که خانوم زمان بیگی همیشه دعوام می کرد و داد می زد سرم که خوش خط بنویس وگرنه بعد از این دیگه ورقتو تصحیح نمی کنم و موقع خونه رفتن به مامانم می گفت. مامان هم فکر می کرد چون مدیر مدرسمونه ٫ من سوء استفاده می کنم ولی اصلا اینجوری نبود من اساسا با درس خوندن مشکل داشتم و اصلا قصد سوء استفاده از موقعیت مامان رو نداشتم . همیشه 11 شب تازه تکالیفمو رو انجام می دادم . در هر صورت کلاس دوم رو هم با معدل 20 گذروندم. کلاس سوم معللمون خیلی با حال بود ( خانوم صدر ممتاز ) . یه خانوم قرتی مثل خودم. کاری به کارم نداشت و منم صفا سیتی / عشق و حال. نه درس می خوندم و نه مشق می نوشتم و ... خلاصه دیگه آخرش بود. یادمه یه روز امتحان ریاضی داشتیم و تا خانوم ممتاز بخواد بجنبه و امتحان بگیره ٫ زنگ تفریح شد و معلمه عزیزمون رفت دفتر و بچه ها رو به حال خودشون ول کرد تا امتحان بدن و همه تقلب می کردن ولی من عین بی عرضه ها ورقه ی خالیه خودمو نگاه می کردم که یهویی مامان اومد دم کلاس و صدام کرد و من که رفتم بیرون به مامانم گفتم: چرا اومدی دم دره کلاسمون حالا همه فکر می کنن که من از شما می پرسم که 8 . 9 چند میشه!!! مامانم هم خندید و رفت دفتر. آخه چون مامان مدیر مدرسمون بود همه ی بچه ها به من حساس بودن و این موضوع منو همیشه ناراحت می کرد. خلاصه انقدر بی عرضه بودم در زمینه ی تقلب که با اینکه موقعیت های توپی داشتم ٫ هیچ وقت استفاده نمی کردم. نزدیک ثلث سومه کلاس سوم بود که دیگه فکر می کردم باسواد شدم و دیگه بیشتر از این درس خوندن فایده ای واسم نداره و وقت تلف کردنه ! وقتی تصمیمم جدی شد این موضوع رو با مامان و بابام در میون گذاشتم . اونا هم خیلی منطقی با این موضوع برخورد کردن و فقط بابام گفت : وسایل مدرسهتو چی کار می کنی؟ گفتم: مداد ها و دفتر هامو میدم به ایلناز ٫ کوله پشتی سبزم رو که خیلی خوشگله رو میدم به ساناز و یه سری از لوازم تحریرم رو هم میدم به فرناز. ( ساناز و فرناز در اون زمان دانشجو بودن و من دو زار شعورم نداشتم و عقلم نمی رسید که وسایله بچه ی کلاس سوم به درده اونا نمی خوره ) همه ی وسیله هامم تقسیم کردم و بابام کلی خندید و گفت: نه بابا مثل اینکه تصمیمت جدیه؟ نازیلا: بله. مامان : بعد همه ی دوستات و خواهرات با سوادن و تو بی سواد می مونی ها!! نازیلا: نخیرم . دیگه با سواد شدم فقط قرآن خوندن بلد نبودم که اونم امسال یاد گرفتم. من فقط دوست دارم برقصم و دوست دارم مثل لیلا فروهر بشم. ( عشق لیلا فروهر و ابراهیم تاتلیس منو کشته بود ولی الان از هردوشون بدم میاد نمیدونم اون موقع چرا انقدر جواد بودم؟!) مامان: باشه عیبی نداره ٫ دیگه مدرسه نرو. من و بابات که میریم سر کار تو بمون خونه و آشپزی بکن و خونه رو جمع کن. نازیلا: قبول. مامان : تا آخره هفته برو مدرسه و از شنبه دیگه نرو. نازیلا: فقط تا آخره همین هفته ها! آخر همون هفته خاله و شوهر خالم اومدن خونه ی ما . منم کلی از این خاله بزرگم و شوهرش حساب می بردم و باهاشون رودروایستی داشتم. قبل از شام بابام به شوهر خالم گفت: آره رستم آقا ٫ نازیلا هم دیگه تصمیم گرفته که دیگه مدرسه نره و بمونه خونه کارهای ما رو انجام بده. رستم آقا: چرا؟ می خواد بمونه خونه چه کار کنه؟ بابام: دوست داره کارهای خونه رو انجام بده و آشپزی کنه و ظرف بشوره و برقصه و ... من حالم خراب شد وقتی بابام به رستم آقا گفت و دوییدم تو آشپزخونه و به مامان گفتم: حالا من یه چیزی گفتم شما چرا تندتند به همه میگین؟؟ مامان هم گفت: فکر می کنی اگه مدرسه نرس کسی نمی فهمه؟؟ اون موقع هم همه می فهمن. اون شب خیلی به غیرتم و بر خورد و پیش خودم گفتم مگه من کلفتم که بمونم خونه و کار خونه انجام بدم؟! شنبه ای که قرار بود ترک تحصیل کنم صبح زود پاشدم و گفتم که از تصمیمم منصرف شدم. بعدا که بزرگتر شدم فهمیدم که اون شب حرفهای مامان و بابام با برنامه ریزیه قبلی بوده و چون میدونستن من از خالم اینا خجالت میکشم این نقشه رو کشیده بودن. ولی در هر صورت برخورد خوب و عاقلانه ی مامان و بابام باعث شد که کلاس سوم هم معدلم 20 بشه و رستم آقا واسم جایزه بخره. از کلاس چهارم به بعد که دوره ی دوم دوران تحصیل منه ٫ واقعا شاگرد نمونه ای شدم. خودم هم نفهمیدم چی شد که یهویی انقدر به درس و مدرسه علاقه مند شدم و قید رقصیدن و خواننده شدن رو زدم و فقط با کتابام حال می کردم تا حدی که همه ی بچه ها از مشق نوشتنه پطروس فداکار بدشون می اومد ولی من کلی حال می کردم وقتی از روی این درس مشق می نوشتم!! همیشه تو مسابقات علمی اول می شدم و شاگرد اول بود و معلمهام کلی دوستم داشتن و بعضی از دوستام داشتن از حسادت می ترکیدن!!! ( فکر کنم اثر همون شب بود که بابام به رستم آقا تصمیممو گفته بود ) دوره ی راهنمایی که واقعا به قول ایلناز خرخون بودم. هر شب ساعت 3 بیدار میشدم و درس می خوندم و بابام خدابیامرز چراغ اتاقمو به زور خاموش می کرد تا بخوابم. علوم رو دیگه خورده بودم و تمام درس ها رو با صفحه شون حفظ بودم و مثلا اگه می گفتن صفحه ی 14 من می گفتم که متنش چیه!! هر 3 سال راهنمایی رو شاگرد اول تو کل مدرسه بودم. تنها چیزی که ناراحتم می کرد این بود که من کلی درس می خوندم ولی یه سری از هم کلاسیهام با تقلب نمراتشون با نمره ی من یکی میشه!!! مامان همیشه می گفت: چرا حرص می خوری خوب. تو هم اگه می تونی تقلب کن. منم که اصلا عرضه ی این کارو و نداشتم و فکر می کردم آخره خلافه فقط غصه می خوردم. دبیرستان هم وضعیت به همین منوال بود ولی یه خورده از درجه ی خرخونیم کم تر شده بود ولی به هر حال هیشه جزء 3 نفر اول مدرسه بودم. تا اینکه پیش دانشگاهی مدرسمو عوض کردم و به یه مدرسه ی غیر انتفاعی رفتم که همیشه از این موضوع پشیمونم. واقعا که این مدارس مسخره هستن. بچه ها همه لوس و نونور. معلم ها هم که کیلو کیلو نمره میدادن و من تو اون یه سال فقط از رفتار بچه ها و معلم ها در تعجب بودم. معلم ها موقعه امتحانات پایان ترم جوابها رو به بچه ها می گفتن !!! خلاصه بچه ها مون با تقلب پیش دانشگاهی رو گذروندن و از کلاس 15 یا 16 نفرمون هیچ کس دانشگاه قبول نشد و فقط من بودم که قبول شدم و مدیرمون ( خانوم نیکخو ) خدا بیامرز از این موضوع خوشحال بود که تو مدرسه ی غیرانتفاعیش حداقل یه نفر قبول شد. بعد از این دوره ی سوم دوران تحصیل منه: روز اول دانشگاه با آید آشنا شدم و بدون چون و چرا شدیم دو تا دوست صمیمی به معنای واقعی. همیشه باهم خوش بودیم و اصلا درس نمی خوندیم و فکر می کردم که اینجا هم مثل دبیرستانه و قراره من مثل اون موقع جزء سه نفر اول بشم ولی نمیدونم چی شد که به جای شاگرد شدن ٫ مشروط شدم و واقعا یه جورایی تمام اعتماد به نفسمو از دست دادم. البته همش تقصیره خودم نبود. مثلا معارف اسلامی 1 رو با آقای شاه ملکپور داشتیم که فوق العاده عقده ای بود. این بشر انگاری که تمام عقده های دورانه کودکیش رو می خواست تو سره ما خالی کنه. به منی که تمام سوالات رو جواب داده بودم داد 6 !!! معارف اسلامی رو ترم 1 شش شدم. منی که همیشه کلی دبده و کبکبه داشتم. وسط امتحاناتم که مجبور شدم برم تهران چون عقده خواهره عزیزم فرناز با حامد بود. بعدش ریاضی رو با زور 10 شدم. ادبیاتی رو که کلی دوستش داشتم 14 شدم. همه رو بلد بودم ولی نمیدونم چرا انقدر امتحانامو بد دادم. ( قبل از اینکه بخوام رشته ی علوم تجربی رو انتخاب کنم قرار بود برم علوم انسانی چون که بابام آرزو داشت یکی از بچه هاش وکیل بشه. اون 3 تا که نشده بودن و فقط امیدش به ته تغاریش بود ولی همه گفتن که تنبل ها میرن انسانی و مخم رو زدن و ما هم رفتیم تجربی. اگه وکیل می شدم خیلی بهتر بود چون که حرافه خیلی خوبی هستم و همچین طرفو می پیچونم که نگو و نپرس!!!) بعدشم که شیمی عمومی امتحان داشتیم و من شدم 9 و افتادم و اون موقع فقط خدا رو شکر کردم که نرفتم رشته ی شیمی آخه دانشگاه آزاد شیمی کاربردیه تهران شمال قبول شده بودم. شیمی عمومیه مورتیمر رو افتادم خدا به دادم رسید که صبا و دکتر فکور نذاشتن برم رشته ی شیمی و گفتن برو بیولوژی وگرنه اون موقع اوضاع از اینی که هست بدتر می شد. دو روز بعد از امتحانات هم که با بر و بچ رفتیم گرگان خونه ی سمیرا اینا و انگار نه انگار. وقتی برگشت رشت برای گرفتن نمرات ددم فقط به خاطره چند صدم مشروط شدم و اگه مونده بودم رشت می تونستم اون چند صدم رو با زدن مخه اساتید ( البته اونایی که مخ دارن ) جبران کنم. ولی خوب دیگه... ترم دوم تصمیم گرفتم که دیگه بترکونم و دیگه باشگاه و کلاس زبان نرم فقط 14 واحده دانشگاهمو بخونم که بازم نشد و هم کلاس زبانم رو هر روز رفتم و هم باشگاهم رو رفتم و ... با اختلاف کم از مشروطیت جستم. لازم به ذکر است که در این دو ترم هم همه ی بچه ها برای یک بار هم که شده تجربه ی تقلب رو داشتن و فقط من بودم که سرم بی کلاه مونده بود. البته بگم که آقای اسمی به دوتا از بچه هامونم یه حاله اساسی داده بود و تقلبشونو سره امتحانه ادبیات گرفته بود و به جفتشون درسه 3 واحدی رو 25/0 دادن . به قوله اشکان.ش مولوی بهشون ضده حال زد. آخه شعری که از مولوی باید حفظ می کردن رو ٫ روی کاپشنش نوشته بود و مسعود.آ هم روی کاغذ نوشته بود. اونا هم مشروط شدن و من تنها نبودم. ترم سوم دوران افتخاره من در دانشگاه هست. دکتر ندایی که کلی تحویلم می گرفت و منم تمامه کارهای تایپیشو واسه پاچه خواری انجام می دادم و تمام گزارشکارامو تایپ کرده و با عکسهایی که از اینترنت می گرفتم مزین می کردم و سر انجام بالاترین نمره ی کلاس رو از آن خود می کردم. فقط در این ترم بود که من بدون هیچگونه استرسی مشروط نشدم. از ترم چهارم به بعد تازه فهمیدم که تو دانشگاه چه جوری باید رفتار کرد و از درجه ی پاستوریزگیم کمتر شد. اولین تجربه ی شیرین من از تقلب سر کلاس آزمایشگاه میکروبیولوژی با دکتر فاضل نجفی یاسوری بود ( که واقعا حیف از واژه ی دکتر که باید قبل از اسمه همچین شخصیتی بیاریم ) آقای نجفی خیلی به نمونه ای که آخره کلاس باید بهش تحویل می دادیم حساس بود و اگر نمونت خراب می شد باید 5/1 بعدی هم سر کلاس بعدی و با گروه بعدی می اومدی تا نمونه ی خوبی رو بهش تحویل می دادی مخصوصا اگر دختر بودی چون اصولا با پسرا کاری نداشت و زود دکشون می کرد و اونا رو از سرش وا می کرد !!! ( تنها باری که دلم خواسته بود پسر بودم همون ترم بود) یه جلسه باید رنگ آمیزیه فیشر و مولر رو انجام میدادیم و من و حافظه تو این درس هم مثل بقیه ی آزمایشگاه ها هم گروه بودیم و قرار شد حافظه مولر رو انجام بده و منم فیشر رو. کار ها خوب پیش رفت تا اینکه 2 دقیقه مونده به آخره کلاس حرارت زیادی که به نمونم روی چراغ الکلی دادم باعث شد تا لامم از وسط بشکنه و فاتحه ی نمونم خونده شد. هاج و واج به نمونه ی شکسته شدم نگاه می کردم که آیدا گفت: NO PROBLEM AZIZAM DON’T WORRY خودم برات درستش می کنم و سه سوت نمونه ی استاد رو که اول کلاس آماده کرده بود تا به ما نشون بده رو از زیره میکروسکوپش کش رفت و برچسبشو کند و اسم منو نوشت روش. منم که خدایه تنظیمه میکروسپ ( تنها چیزی که تو دانشگاه خوب یاد گرفتم ) نمونه رو با اینکه آغشته به روغن سدر بود با عدسیه 100 تنظیم کردم و استاد که اومد نمونه هارو بررسی کنه ٫ کپ کرد و گفت بچه ها خانوم س یه نمونه ی خوب تهیه کرده همتون بیان اینجا و ببینین. همه هم اومدن و نمونه رو دیدن و کسی حتی خود استاد هم نفهمید فقط حامداشکان قدبلنده بهم گفت: خودتی!!! از بس که این پسره فضول بود. مثلا برای پروژه اش داشت روی باکتری های نفت کار می کرد ولی همش سرش تو میز کار ما بود!!! خلاصه طلسم شکست و من برای اولین بار در عمرم تقلب کردم و واقعا در پوست خودم نمی گنجیدم و رو ابرها بودم و به ترتیب سیروس و کومولوس و استرتوس و ... به ترتیب طی می کردم تا به خلاء رسیدم. اون روز استارت رو زدم و فهمیدم که نه بابا دنیا بزرگتر از این حرفاست نازیلا خانوم و اگه زرنگ نباشی کلاهت پس معرکست. دیگه بعد از اون روز در هیچ آزمایشگاهی نه نمونه تهیه می کردیم و نه گزارشکار می نوشتیم و فقط تقلب می کردیم. موسوم امتحانات میان ترم رسید و دوشنبه 4 اردیبهشت 1382 (سالگرده ربودن موبایلم ) آقای دکتر فتحی لندن برامون امتحان ریاضی 2 رو گذاشت و من که سر کلاس ها هم نرفته بودم و از دوران دبیرستان هیچی از مشتق ها یادم نبود و از انتگرال فقط علامتش رو به یاد داشتم عزا گرفته بودم که این امتحان 6 نمره رو چه کار کنم که دو هفته قبل از این امتحان کذایی گفتن که : 5 شنبه ی قبل از امتحان یعنی 31 اردیبهشت نامزدی صبا ( دختر خالم )هست. من باید یکی رو انتخاب می کردم یا می موندم رشت و درس می خوندم و یا می رفتم تهران تا از نامزدی جا نمونم و از اون جایی که مهمونی همیشه در خانواده ی ما ارجحیت داره ٫ گزینه ی دوم رو انتخاب کردم. آیدا پیشنهاد داد تا یکی رو بفرستم تا جای من امتحان بده و مسئولیت انتخاب یک فرد مناسب رو به عهده ی پرهام گذاشتیم و اونم نامردی نکرد و شاگرد اول گروه ریاضی یعنی علی . م رو انتخاب کرد . تنها مشکلمون اسم من بود. پرهام می گفت: آخه نازیلا اسمتم خیلی تابلوست علی نمی تونه روی اون برگه ای که میارن واسه امضاء بنویسه نازیلا.س قرار شد که بنویسه آیدین.س ( آیدین اسم مشترک بین دختر و پسر هست) با هماهنگیه قبلی و مدیریت خوبه پرهام و اجرایه درسته علی سر ساعت 8 صبح دوشنبه علی رفت سر جلسه و به جای من امتحان داد و از 6 نمره نمره ی کامل شد. ( من در عمرم در درس ریاضی نمره ی کامل نشده بودم حتی در اوج افتخاراتم ) از شانس علی مراقبی که سر جله گذاشته بودن ٫ تو آموزش گروه ریاضی بود و علی رو کاملا می شناخته و اون بیچاره تمام مدت سرش رو انداخته بود پایین تا نشناسنش وگرنه جفتمون رو کمیته انضباتی می کردن. وسط امتحانم خودکاره کارن تموم میشه و به مراقب می گه که خودکار ندارم و آقای مراقب صاف میره به علی می گه که خودکار داری ؟؟؟ به آفرید تعریف می کنه که: علی دستش رو گذاشت رو صورتش و خودکار رو داد به آقاهه تا نبینتش. فقط پسرای کلاسمون همه فهمیدن چون پسره غریبه و مال گروه ریاضی رو تشخیص داده بودن و قرار شد اگه کسی به عنوان مثال گل میموزا دست از پا خطا کنه ٫ به آفرید خفتشو بگیره!!! پایان ترم هم با زور از 12 نمره 4 گرفتم و خانومه حل تمرینمون هم از 2 نمره ی کلاسی بهم 5/0 داد ولی من اصلا سر کلاس حل تمرین نرفته بودم و نمیدونم چرا این لطف رو در حقم کرد؟! سایه هم با زور از دکتر فتحی لندن 12 رو برام گرفت تا مشروط نشم. سر امتحان سلولی مولکولی هم که درس 4 واحده بودو من در طول ترم هیچی نخونده بودم کاسه ی چه کنم و چه نکنم دستم گرفته بودم که سارا.ع به دادم رسید و دو روز اومد پیشم و همه رو بهم یاد داد و جزوه های قسمت مولکولی دست ناخورده بر جای ماند. سر جلسه قمت سلولی رو جواب دادم و قسمت مولکولی رو آقای سوجودی برگشو واسم نگه داشت و من تمام تست ها رو از اون زدم و اون شد 12 و من شدم 5/11 و سارا .ع شد 5/ 10. کلی از بچه ها هم افتادن و رنج بقیه ی نمرات همین بود و فقط شیرین . ش شد 19 و کاره همه رو خراب کرد و تا می اومدیم حرف بزنیم ٫ دکتر صالحی و دکتر مشایخی ٫ شیرین رو می کوبیدن تو سرمون! خلاصه ترم 4 هم اینجوری جستیم
ترم 5 رو که هیچ ( وصفش در قسمت متهم ردیف دوم هست) . ترم 6 و 7 هم نامردی نکردیم و با تقلب ( در انواع و اقسام مختلف) بیشتر دروس و واحد ها رو گذروندیم. از ترم 8 من به جادوی اعجاب انگیزه MP3 PLAYER پی بردم و از این بابت که چرا ترم های قبل استفاده نکرده بودم از این دستگاه دوست داشتنی ٫ همیشه پشیمونم. به هر حال از تکنولوژی استفاده ی بهینه کردیم و اونو به خدمت خودمون در آوردیم و بیشتر میان ترم ها و البته پایان ترم شیمی عمومی 2 رو در ترم 8 و 9 به این طریق از سر گذروندیم. خداوند یه عمره با عزت به سازندگان این دستگاه بده و اگر به رحمت الهی رفتن آنها رو با ائمه ی اطهر هم ردیف کند ( الهی آمین)! MP3 PLAYER زیر مقنعه بود و عمرا کسی شک نمی کرد. اون موقع ها شلوار جین دوبل مد بود و پاچه ی شلوارها که برگشته به سمت بیرون بودن ٫ فضای مناسبی برای جاسازیه موبایل و سایر اسباب و لوازم مورد نیاز برای تقلب ٫ به حساب می اومد. ( واقعا حیف شد که این نوع شلوارها از مد افتادن و شلوارهای جین تا مچ پا شدن ٫ فکر ما رو که نمی کنن !) الانم که فقط 4 واحدم مونده و از الان دارم واسه پاس کردن این واحد ها در ترم 10 نقشه می کشم!!! این جوری بود که نازیلای درس خون و ترسو در زمینه ی تقلب به یه آدم دودره باز و متقلب در دانشگاه تبدیل شد.
بزرگان فرمودن که : دانشگاه مبداء تمام تحولات است!!! منم اینگونه متحول شدم! فقط موندم که چرا خواب بابام قبل از به دنیا اومدن من تعبیر نشد؟ قبل از به دنیا اومدن من ٫ مامانم تصمیم داشت که DEPORT کنه منو و کلی قرص می خوره و آمپول میزنه ولی من از اون اول سمج بودم و مثل کنه ٫ جامو سفت و سخت چسبیده بودم و به قول حافظه با زور خودمو انداختم تو این خانواده و اومدم زمین. قبل از به دنیا اومدنم بابام خواب می بینه مه یه دختر بچه ی خوشگل و ناز با یه کله ی گنده چند تا کتاب گنده دستش گرفته و داره به زور راه میره. بابام قبل از ورود من به دانشگاه فکر می کرد که دانشمند میشم ولی بعد از ورودم فهمید که همه ی اون تصورات نادرست بودن و ناش ناشش در زمینه ی دیگری خبره شد و تو دانشگاه و کارهای خوب خوب اونجا زیاد یاد گرفت . ولی من اصلا از این موضوع ناراحت نیستم و با هر تقلبی که می کنم کلی حال می کنم و همش به خودم میگم : عجب اشتباهی می کردم در سالیان قبل و چقدر سرم تا حالا کلاه رفته !!! ولی من معتقدم که ماهی رو هر وقت که از آب بگیری تازه است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 1:15 توسط نازی |
|
|
چند نمونه از سوتی های نیلوفر 1 سال اول دانشگاه چون همش با ایلناز ( خواهر عزیزم ) بودم ٫ افتاده بودم تو اکیپ بچه های مدیریت صنعتی 79 و با تمام بچه های مدیریت ( ورودی های مختلف / گرایش های بازرگانی و صنعتی ) رفیق شده بودم و همشون رو می شناختم و با اونا بیشتر از بچه های گروه خودمون (بیولوژی) خاطره دارم. یکی از دوست های ایلناز که من خیلی دوستش داشتم ٫ نیلوفر بود. با اینکه خیلی خوب نمی شناختمش ولی همیشه به من انرژی + می داد و از اون جایی که من عاشق آدم های بور هستم ٫ از قیافه ی نیلوفر هم خیلی خوشم می اومد مخصوصا موهای زیتونی رنگش ! اواسط آذر ماه 1381 یه شب پاییزی من و ایلناز با هم تو خونه بودیم و من تمرین های کلاس زبانم رو حل می کردم و ایلناز هم کارهای انجمن علمی دانشکدشونو انجام میداد که یهویی دیدیم در میزنن و من از ایلناز پرسیدم : یعنی کی می تونه باشه؟؟؟؟؟ (جمله ی معروف تمام فیلم های ایرانی ) ایلناز: نمیدونم!!! برو درو باز کن ببین کیه!!! در رو باز کردم و دیدم به به نیلوفر خانومه. نیلو به ایلناز گفت که امروز دفترچه ی کنکور کارشناسی ارشد رو گرفتم و پر کردم و از اون جایی که تو به اینجور چیزا واردی آوردم بهت نشون بدم که اگه اشتباهی دارم بگیری. ایلنازم فرم نیلو رو چک کرد و گفت : نیلو ٫ اسم بابات چیه؟ نیلوفرم اسم باباشو گفت. ایلناز : پس چرا اینجا جای اسم بابات نوشتی اول؟؟؟ اینجوری: نام : نیلوفر
نام خانوادگی: ح فرزند: اول نیلو: اااااااااا منظورش اسم بابام بود؟؟؟
من فکر کردم منظورش اینه که چندمین بچه ایم!!! ایلناز : خودت چی فکر می کنی نیلو ؟؟ اونا چی کار دارن که تو چندمین بچه ای؟؟؟ من و ایلناز اون لحظه خیلی سعی کردیم که نخندیم ولی موفق نشدیم و زدیم زیر خنده. نیلوفر هم هی ما رو دعوا می کرد که نخندین!!! اون شب علاقه یمن به نیلوفر چند برابر شد. تیر ماه همون سال نیلو فارغ التحصیل شد و برگشت به دیار خودشون. من اون موقع اصلا فکرشم نمی کرد که یه روزی با نیلو همخونه بشم ولی این اتفاق در بهمن 1383 افتاد و من و نیلو ( پت و مت رشت ) با هم همخونه شدیم و من واقعا از این موضوع همیشه خوشحالم.
2 اسفند 1384 یعنی پارسال همین موقع ها. یه روز نیلوفر داشت با یکی از همکاراشون تو دفتر مرکزی تهران صحبت می کرده و بحثشون در این مورد بوده که آقایون هم باید به خودشون و ظاهرشون اهمیت بدن. نیلوفر: کمترین کاری که می تونن انجام بدن اینه که از body spray … / after shave / استفاده کنن . مثلا من خودم همیشه after shave استفاده می کنم. همکارشون که از تعجب داشته شاخ در می آورده از نیلو پرسیده بود: خانوم ح. شما after shave استفاده می کنین؟؟؟!!! نیلو که تازه متوجه شده بود بازم سوتی داده. نیلو: ااااااااااااااا نه . منظورم یه چیز دیگه بود. بد گفتم. !!!
3 نیلوفر یه بار دندوناش درد گرفته بودن و رفته بود دندون پزشکی پیش دکتر پیمان اسدی که به نظر من واقعا یه دندون پزشک نمونه است چون هم خیلی مهربونه و هم با حوصله . دکتر اسدی هم به نیلو گفته بود که باید از دندونات عکس بگیری تا ببینم مشکلش چیه؟! نیلوفر هم بعد از دندونپزشکی با نازنین تماس می گیره و نازنین هم که می دونست این خواهرش چقدر ترسو و جون دوسته ٫ کلی نیلوفر رو می ترسونه و می گه : واااااااااااای نیلو نمیدونی چقدر عکس گرفتن از دندون درد داره!!! پدر آدم در می آد تا بخوان یه عکس از دندونات بگیرن. نیلوفر هم خیلی می ترسه ولی از اون جایی که فردای اون روز وقت دندون پزشکی داشت با ترس و لرز میره مطب. وقتی دکتر می خواسته از دندوناش عکس بگیره ٫ نیلو دیگه نمی تونه خودش رو نگه داره و شروع می کنه به داد و فریاد و خواهش و تمنا کردن از دکتر که عکس نگیر!!! دکتر اسدی هم هر چقدر بهش میگه که چیزی نیست و درد نداره ٫ نیلو باورش نمیشد و حرف نازنین رو بیشتر از حرف آقای دکتر قبول داشت در نتیجه زده بود زیر گریه و انقدر ضایع بازی در آورده بود و دست و دکتر رو کشیده بود که دکتر اسدی هم عصبانی شده بود و از مطب انداخته بودتش بیرون !!! تو راه برگشت از مطب ٫ با چشم گریون ٫ لیلا . ق رو می بینه و ماجرا رو برای لیلا تعریف می کنه. لیلا هم شروع می کنه به نصیحت کردن نیلو و دستاشو می گیره و می بردش مطب دکتر ولی دیگه دکتر اسدی صبور و مهربون حاضر نشده بود از دندون نیلوفر عکس بگیره و می گه : من دندون این خانومو درست نمی کنم ٫ منو مسخره کرده. لیلا کلی با دکتر صحبت می کنه و دکتر رو راضی می کنه که دندونای نیلو رو درست کنه. وقتی نیلو تازه خودشو داشته آماده می کرده واسه تحمل درده حاصل از عکس گرفتنه دندوناش ٫ دکتر میگه: پاشو تموم شد. نیلو: تموم شد؟؟؟ دکتر: آره دیگه!!! نیلو: همین بود؟؟؟ دکتر: بله. همین بود واسه همین داشتی خودتو می کشتی!!! نیلوفر هم کلی خجالت کشیده بود و داشت خودشو آماده می کرد واسه دعوا کردن با نازنین ! دکتر : ببخشی خانوم شما شوهر کردی؟؟ نیلوفر: نه دکتر: خدا به داده شوهرت برسه!!! فکر کنم نیلوفر اولین نفری بوده که تونسته بود دکتر اسدی رو عصبانی کنه تا حدی که دکتر اونو از مطبش بیرون کنه. این افتخار هم نصیب نیلوفر شد !!! 4 تو این دوسالی که با نیلوفر هم خونه بودم یادم نمیاد که آشپزی کرده باشیم ما دو تا. همیشه غذاهامونو آماده از خونه هامون می آوردیم و فقط زحمت گرم کردنش به عهده ی ما بود و گاهی اوقات هم همین زحمت رو قبول نمی کردیم و حاضر بودیم جای غذا ٫ بیسکوییت بخوریم!!! من که همیشه تن ماهی نجوشیده می خوردم و دوستان همگی منتظر بودن من یه روز با بوتولیسم ٫ جان به جان آفرین تسلیم کنم ولی تا حالا روی همشونو کم کردم (منظور از همه : دوستان از جمله: حافظه / بابک.ه / سایه و بوتولیسم است. ) ! نیلوفر هم عشق کالباس بود و اگر یه روزی سوسیس می خرید کلی از این کرده ی خودش پشیمون می شد چون که مجبور بود سرخش کنه در نتیجه سوسیس ها درون جایخی قرار می گرفتن . چون نیلو می گفت: حال داری هاااااااااااا. بعدا سرخشون می کنم و ما همچون کودکان آفریقایی گرسنه سر بر بالین می گذاشتیم. تنها باری که ما غذا درست کردیم تو اون یه هفته ای بود که تو برف ها گیر کرده بودیم و هیچ سرگرمی ای نداشتیم به جزء آشپزی. در یک روز برفی ما چند نوع غذا درست کردیم : مثلا سیگوتو ( غذای اختراعیه من و ایلناز وقتی که بچه بودیم و مامان می رفت دانشگاه ) درست کردیم و ... در همان ایام ٫ یه روز هم من و نیلو رفته بودیم بیرون و برای خالی نبودن عریضه مایه ی ماکارونی خریده بودیم و ماکارونی درست کردم. خلی خوشمزه شده بود و در اون روز سرد زمستانی ما این غذا رو کشف کردیم و بعد از اون هر وقت مهمون داشتیم واسش ماکارونی دست می کردیم ( بیچاه اورانوس هر دفعه که دعوتش می کردیم خونمون ماکارونی داشتیم.) چون فقط این غذا رو بلد بودیم البته اونم با کنسرو مایه ماکارونی مهرام یا دلپذیر که خداییش سس ماکارونی دلپذیر با قارچ یه چیزه دیگست!!! با تک ماکارونیییییییییی !!! ( البته بگم که این محصولات ( مهرام / دلپذیر / تک ماکارونی ) اسپانسر من نیستن ولی خوب اگه بشه اسپانسر هم قبول می کنم مگه من چی کمتر از مهران مدیری و باغ مظفرش دارم؟؟؟) خلاصه یه روز بهاری که نیلو داشته از سر کار برمی گشته خونه و طبق معمول حوصله ی آشپزی نداشته و می دونسته که منم شدیدا دارم درس می خونم واسه امتحانات میان ترم و عمرا نمی تونم باهاش شام برم بیرون ٫ تصمیم میگیره که یه غذای ساده و راحت و حاضری بگیره و میره به سوپر المپیک که 50 قدم با خونمون فاصله داره و به خانوم فروشنده _ که همیشه ساعت ورود و خروج ما رو تیک می زنه و آمار دقیق کامل ما و تمام افرادی رو که به خونه ی ما رفت و آمد دارن رو داره و در نقش دایه ی مهربان تر از مادر است برای ما چون اگه یه روز ما رو نبینه دلش هزار راه میره و نگران ما میشه البته از سر فضولی و کنجکاوی _ می گه که یه غذای آماده و سریع می خوام. خانومه: فقط سوسیس و کالباس و تن ماهی دریم. نیلوفر: فکر می کنم اگه بازم از این غذا ها بخورم دیگه می میرم . امروز دلم تنوع غذایی می خواد!! خانومه: تو خونه گوجه فرنگی داری؟؟ نیلوفر : آره 2 تا دارم بیارم براتون؟؟ خانومه: نه عزیزم. گفتم اگه گوجه فرنگی داری ٫ تخم مرغ بگیر و املت درست کن!!! نیلو در این لحظه برای چندمین بار متوجه شد که بله باز هم سوتی داده! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 14:18 توسط نازی |
|
|
شهیدان راه شکم سال اول دانشگاه ٫ پر از خاطره است برای من. تو این 5 سال ٫ سال اول یه جور دیگه ای بود. روز اولی که من رفتم دانشگاه کلاس ادبیات داشتیم با دکتر گیتی تجربه کار. جلوی کوشیار داشتم برد رو می خوندم تا ببینم کدوم کلاس باید برم که دیدم یه خانومی ازم پرسید شما بیولوژی می خونین؟ گفتم :بله. اونم گفت که خواهر منم با شما همکلاسه و ما رو به هم معرفی کرد. اون همکلاسیمون راحله .ع بود و خداییش خیلی خانوم بود. مشغول صحبت کردن بودیم که آیدا از راه رسید و از من پرسید : چی می خونین؟ منم جواب دادم و فهمیدیم هر 3 همکلاسیم. البته اونا یه هفته قبل از من سر کلاس ها رفته بودن ولی از انجایی که من همیشه دودره باز بودم ٫ یه هفته دیر رفته بودم دانشگاه. کلاس شروع شد و من و آیدا پیش هم نشستیم ولی راحله یه ردیف جلوتر از ما با دوستی که هفته ی قبل پیدا کرده بود نشست. استاد داشت صحبت می کرد و من و آیدا با هم حرف می زدیم. ازش اسمش رو پرسیدم و اونم گفت : آیدا . اولش نمی فهمیدم چی میگه!!! بعد از چند بار پرسیدن متوجه شدم. ازش پرسیدم که هفته ی پیش چه کلاس هایی تشکیل شد؟؟ اونم گفت: فیزیک / شیمی / ریاضی. شمارشو گرفتم و قرار شد جزوه ها رو ازش بگیرم. از همون روز دوستی من و آیدا شروع شد و به قول آیدا ما شدیم دو تا دوست جون جون از نوع دشمن خونی و چون موانعی مثل مادر شوهر و جهزیه و مهریه وجود نداشت به هم رسیدیم. دو هفته بعد سر کلاس ریاضی که با دکتر ابراهیمی داشتیم. من طبق معمول سرما خورده بودم و مریض بودم. اون روز دومین هفته ای بود که می رفتم دانشگاه و دومین جلسه ی ریاضی ای بود که من شرکت کرده بودم. کلاس از 5/2 شروع می شد تا 4 و من سر ساعت 3 باید آنتی بیوتیک می خوردم. تو کلاس 9 ٫ طبقه ی دوم کوشیار ٫ یه ردیف مونده به آخر کلاس نشستم تا موقع بیرون رفتن از کلاس پیاده روی کمتری داشته باشم. آیدا و مائده.ک هم ردیف جلوی من نشستن. سر ساعت 3 رفتم بیرون و قرصم رو خوردم و برگشتم سر کلاس. از در که وارد شدم دیدم دوتا از پسرای کلاسمون که اون موقع اصلا اسمشون رو هم بلد نبودم دیدم هی اشاره می کنن و علامت میدن ولی من نمی فهمیدم چی میگن. یهویی دکتر ابراهیمی عین یک شیر خشمگین برگشت و با عصبانیت تمام داد زد که کجا رفتی؟ نازیلا: رفتم برون قرص بخورم. دکتر ابراهیمی: بدون اجازه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نازیلا: یه دقیقه رفتم فقط قرص بخورم. دکتر ابراهیمی: شما تو خانوادتونم اینجوری هستین؟؟ بدون اجازه میرین بیرون؟؟ نازیلا: فکر نمی کردم اینجا هم باید اجازه بگیرم!!! دکتر ابراهیمی: بیرووووووووووووووووووووووون دکتر ابراهیمی: برو بیروووووووووووووووووووون نازیلا: اجازه بدین وسایلم رو بردارم. اومدم سمت کیفم که دکتر عزیز گفت: کجا؟؟ حالا این دفعه رو بشین ولی دیگه تکرار نشه. منم نشستم سر جام و یه ببخشید آروم گفتم ولی استاد نشنید. آیدا که دلش واسه من سوخته بود برگشت پشت و دستم رو از پشت گرفت و دوتایی داشتیم می خنیدیم که استاد دید و به آیدا گفت: شمایی که دارین می خندین ٫ جواب این سوال رو بگین ببینم!!! از آیدا یه سوال پرسید و چون آیدا جوابشو نمی دونستو همونو از اون پسره که به من اشاره می کرد پرسید و اونم بلد نبود. بعدا فهمیدم تمام مدتی که از کلاس رفته بودم بیرون دکتر ابراهیمی غر زده بوده و کلی به من بد و بیراه گفته بوده و وقتی که من وارد شدم ٫ همون دوتا پسره ( پرهام.ب و وحید.ب ) به من اشاره می کردن که نیا تو و همون بیرون بمون. منم که نفهمیده بودم و اومده بودم تو کلاس و حاضر جوابی هم کرده بودم. همون روز دکتر ابراهیمی از کل بچه های کلاس یه زهره چشم حسابی گرفت. منم که ریاضیم افتضاح. این درس شده بود واسم یه غصه. ماه رمضون که شد کلاس ها راس ساعت 2 تشکیل می شد و من و آیدا هم از اون جایی که دنیا رو آب می برد ٫ ما رو خواب می برد ٫ نمی دونستیم و جفتمون 5/2 رفتیم دانشکده و دیدیم ای وای کلاس نیم ساعته که شروع شده و مونده بودیم چه کار کنیم که سارا.ف از راه رسید و گفت: خوب ابراهیمیه که ابراهیمیه!!! ما نمی دونستیم کلاس ها 2 شروع میشه و رفت تو و به استاد گفت : که من خبر نداشتم و 2 تا دیگه از بچه ها هم هستن که می ترسن بیان تو!!! استاد هم خندیده بود و گفته بود بگو بیام تو. وقتی ما وارد شدیم ( 2 ترسو ) کلاس ترکید از خنده. ابراهیمی هم گفت: نه این دوتا جزء شاگردهای خوبه من هستن و هیچ وقت دیر نمی کنن و... همه هم برگشته بودن و زل زده بودن تو چشمهای من. خلاصه موعد امتحانات میان ترم فرا رسید و قرار شد آیدا که ریاضیش خیلی خوب بود به من یاد بده. یه روز از صبح رفتم خونه ی آیدا اینا ولی فقط حرف زدیم و عکس های خانوادگی همدیگرو نگاه کردیم آخه تازه باهم آشنا شده بودیم دیگه. امتحان میان ترم رو که افتضاح دادم و فکر کنم از 7 نمره 5/0 شدم. امتحان پایان ترمومون روز 28 دی ماه بود. امتحان از 13 نمره بود. 4شنبه 25 دی وقتی امتحان فیزیک رو دادم ٫ ساعت 11 شب بلیط گرفتم و با ایلناز رفتیم تهران چون که فرداش یعنی 26 دی ماه عقد فرناز بود. جمعه برگشتیم رشت و من بعد از ظهرش رفتم خونه ی آیدا اینا و آیدا تند تند چند تا قضیه به من یاد داد و من که فقط حفظ می کردم ٫ هیچ امیدی به قبولی نداشتم ولی فرداش که رفتیم سر جلسه باورم نمی شد دقیقا همون قضیه هایی بود که آیدا بهم یاد داده بود اومده بود. 3 تا سوال 5/2 نمره ای رو کامل نوشتم و 1 سوال رو نصفه و سوال دیگه رو راه حل رو فارسی نوشتم ولی جواب در نیاوردم. دکتر ابراهیمی هم پاسم کرد و 10 رو بهم داد و من از این درس موخوف جستم. ترم دوم دوباره ریاضی 2 رو با دکتر ابراهیمی داشتیم و ترم دومم هم که همیشه هوا عالیه و هیچ کس حس در خوندن نداره و ما هم تمام کلاس هامون دودر بود و همش و عالم خودمون بودیم و با کسی کاری نداشتیم و خودمون دوتایی واسه خودمون خوش بودیم. کلاس های حل تمرین ریاضی رو هم عمرا شرکت نمی کردیم چون از آقای کریمی (استاد حل تمرینمون ) خوشمون نمی اومد. نزدیک امتحان میان ترم قرار شد با آیدا درس بخونیم و دوشنبه 1 اردیبهشت 1382 ساعتی که حل تمرین ریاضی داشتیم رو انتخاب کردیم و سر کلاس نرفتیم و دو تایی رفتیم کلاس 15 تا درس بخونیم ولی انقدر حرف زدیم و حرف زدیم تا خسته شدیم و گرسنمون شد. آیدا پیشنهاد کرد تا بریم بوفه و یه چیزی بخوریم. چون هوا گرم بود ٫ کاپشن هامونو و در واقع به قول آیدا هویت هامونو گذاشتیم و منم کوله پشتیمو گذاشتم و فقط آیدا کیفشو برداشت و رفتیم بوفه و خرید کردیم و خوراکی هامونو خوردیم و تو حیاط یه گشتی زدیم و موقع بر گشت یه سری هم به کلاس کریمی زدیم و وقتی برگشتیم کلاس 15 دیدیم که : ای واااااااااای وسایلمون نیست. کوله پشتیه من و کاپشن آیدا نیستن. کاپشن من مونده و جا مدادیم. من که اولش کلی خندیدم چون فکر می کردم یکی داره باهامون شوخی می کنه ولی بعد از نیم ساعت فهمیدیم که نه بابا جدی جدی مال باخته شدیم. اول از همه رفتیم سراغ نگهبانی دانشگاه ولی اونا خندیدن و گفتن که این چندمین دزدیه که تو این هفته شده و با تمسخر گفتن که به 110 زنگ بزنین و از این حرفا! من که این رفتاره بد رو دیدم یهویی قاطی کردم و نفهمیدم چی شد که سر از اتاق رئیس دانشکده در آوردم و همه چی رو از سیر تا پیاز واسه دکتر انصاری تعریف کردم و اونم گفت : من می دونم اینجا چه خبره . این کاره دانشجو جماعت نیست چون دانشجوها پاک هستن. غیر دانشجو اینجا زیاد رفت و آمد می کنن و دختر و پسرهای غیر دانشجو با هم اینجا قرار میذارن چون هیچ کسی بهشون گیر نمیده ولی من کاری نمیتونم بکنم به خاطر اینکه اینجا از اول آزادی زیاد بوده! من و آیدا یه نگاهی یا تعجب به همدیگه کردیم و از اتاق آقای رئیس اومدیم بیرون. رفتیم آموزش و خانوم دانش پژوه و خانوم اسدی گفتن که: برین خدارو شکر کنین که اینجا خودتون رو ندزدیدن!!! اون موقع منظورشونو نفهمیدم ولی ترم 4 که میکروبیولوژی رو با دکتر نجفی داشتم کاملا به حرف اونا ایمان آوردم و واقعا خدارو شکر کردم. خلاصه به ما پیشنهاد دادن که دانشکده رو بگردیم چونکه آقا دزده اموال رو قایم می کنه و شب که هوا تاریک شد از دانشکده خارج می کنه . ما هم حیاط رو گشتیم ولی نتیجه ای نداشت و دنبال پرهام می گشتیم تا کمکمون کنه ولی پرهام غیبش زده بود و حالا باید دنبال اون و وسایلمون با هم می گشتیم تا اینکه 3 تا از بچه های اکیپشون رو دیدیم و رفتیم جلو و ازشون پرسیدیم که آقای.ب رو ندیدین اونا هم گفتن نه. چه طور مگه؟ من گفتم: وسایلمون رو بردن نمیدونیم کجا دنبالش بگردیم. علی.د پرسید: پرهام برده؟؟ نازیلا: بله. اصلا حواسم نبود اون چی پرسید. علی.د: پرهام دزدی کرده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آیدا : نه بابا. می خوایم بیاد کمکمون کنه. سامان.ه: عیبی نداره حالا. پیش می آااااااااد دیگه. دیگه عمرا وسایلتونو پیدا کنین. خلاصه بعد از کلی احساس همدردی کردن ٫ به این نتیجه رسیدیم که دیگه باید بی خیال وسایلمون بشیم. من چون کلید نداشتم بر گردم خونه مجبور بودم تا شب تو دانشکده بمونم تا ایلناز بیاد خونه و آیدا هم با من موند و تو تایی باهم غصه می خوردیم. از همه بیشتر دلم واسه کتاب های شل سیلور استاینم و یه دفترچه یادداشتی که توش تمام کتاب هایی که خونده بودم خلاصه برداری کرده بودم می سوخت. از همه مهمتر جزوه ی شیمی آلی آیدا تو کیف من بود که خدا بیامرز شد ولی البته هفته یبعدش بهونه ی خوبی برای درس نخوندن واسه دکتر تاجیک داشتیم. تو اون کوله پشتی کلی وسیله ی دیگه بود که تا یه ماه نمی تونستم فراموششون کنم ولی خوب دیگه... در ضمن هفته ی بعدش بعد از امتحان میان ترم ریاضی مراسم یادبودی برای شهیدان راه شکم در کلاس 15 برگزار کردیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 10:31 توسط نازی |
|
|
متهم رديف دوم ترم 5 كه بوديم با آیدا ( قبلا خونشون منظريه بود و تازه خونشونو عوض كرده بودن) منظريه رو آباد كرديم. از بريدگي اول تا وسط هاي منظريه مال آیدابودن و از بريدگي دوم به بعد مال من . تقسيم كرده بوديم منظريه رو. مني كه اصلا رشتي نبودم. آمار تمام ساكنين منظريه رو داشتم. صبح و عصر فرقي نداشت و همه ي كلاس ها رو د دودر می کردیم و به جاش منظریه رو هی دور دور می کردیم!!! روزها سپري شدن و وقت امتحانات ( بلاي آسماني ) رسيد.
من و آیدا دريغ از يه صفحه كه درس خونده باشيم و شباي امتحان همش تو سر جزوه ها ميزديم و عمرا تو سر خودمون نميزديم. آخر سر امتحانات رو به قدري بد داديم كه جفتمون مشروط شديم. البته فقط من و آیدا نبوديم بلكه يك مثلت بوديم كه قاعده اش پرهام بود. اون كه ديگه رو دست ما بلند شده بود و بيشتر واحداشو افتاد. وقتي كه نتايج رو اعلام كردن ‚ عين اصحاب شمال كارنامه هامونودست چپمون گرفتيم و من با كوله باري از علم و دانش براي تعيلات بين دو ترم برگشتم پيش خانواده ام. از اون جايي كه انتخاب واحدمون قبل از امتحانات بود ‚ ما هم 20 واحد برداشته بوديم ولي تو حذف و اضافه مجبور بوديم همه رو حذف كنيم و 14 واحد اونم همه ي درس هاي ترم قبل رو برداريم. به قول آیدا: ترم 6 ما تكرار ترم 5 بود. طبق معمول آیدا كارهاي آموزشي منو انجام داد و زنگ زد بهم كه نازيلا ‚ 17 بهمن شروع كلاس هاست. نازيلا: خوب ؟ چي كار كنم؟ آیدا: پاشو بيا رشت بريم سر كلاسامون. اين ترم بيا بتركونيم. من مي خوام اين ترم بيتا رو بذارم تو جيبم . سجودي رو هم تو اون يكي جيبم. ( بيتا و سجودي بچه درس خون هاي كلاسمون بودن. ( تنها خوبيه سجودي اين بود كه آخر ترم هميشه جلوي من مي افتاد و من به آقاي سجودي يه سلام گرمي مي كردم و اونم حسابي به من حال ميداد مخصوصا اگر سوالات تستي بودن.)) نازيلا: برو بابا. من ترم 1 كه بوديم 2 هفته بعد از مهر اومدم. حالا كه ديگه ترم 5 ايم. تو هم نرو بابا. آیدا: نازيلا بيا ديگه مامانم نيست و رفته پيش حامد و منم صبح ها تنهام بيا اينجا بريم ددر دودور. تازشم مي خوام برات جلسه ي پرزنت بذارم واسه ي my 7 dimond . نازيلا: نه اينجا برفه. رشت چي؟؟ آیدا: نه بابا اينجا خبري نيست. هواشناسي اعلام كرده همه جا برفه الا رشت. رشت تو اين مورد هم غيرت نداره. عصر همون روز دوباره آیدا زنگ زد و گفت نازيلااااااااااااااااااااااااااااا. ميدوني چي شده؟؟؟ اين نگار خائن رفته از همه ي استادا نمره گرفته و همه رو پاس كرده و مشروطم نشده. نازيلا: باورم نميشه!!! چرا به ما نگفت؟؟؟ آیدا: آره بچه پررو. سرم بره ديگه باهاش حرف نميزنم. خوبه براش جلسه ي پرزنت نذاشتم. ان شا الله آلاله از اين بدتر سرش بياره. جفتمون كفري شده بوديم و قرار گذاشتيم كه ديگه محلش نذاريم چون يه ضلع مثلثمون رو از دست داده بوديم و شده بوديم دو تا خط موازي با اين تفاوت كه به هم ميرسيديم. نازيلا: عيبي نداره عزيزم خودتو ناراحت نكن . دوشنبه ميام رشت و با هم موضوع رو بررسي مي كنيم. صبح دوشنبه 19 بهمن 1383/ من راهي رشت شدم. نزديكاي رشت ديدم اااااا اينجا كه برفه. پس اين آیدا چي مي گفت؟ همون ب بسم الله كه از اتوبوس كه خواستم پياده بشم. پاهام رو گذاشتم زمين كه ييهويي فرو رفتم تو يه گودال پر از آب و تماتم شلوارم خيس شد. با كلي اخم و تخم رسيدم خونه و زنگ زدم به آیدا و گفتم: خالي بند اينجا كه كلي برفه؟؟؟ آیدا: به خدا ديشب شروع كرد به باريدن از ساعت 3 نصفه شب تا حالا داره مياد ولي نميدونم چرا انقدر زياده و همه جا رو سفيد كرده؟؟ هنوز 12 ساعت نشده. ساعت 2 تو دانشكده و داخل كوشيار قرار گذاشتيم. وقتي اومدم برم uni ديدم نميشه و با آژانس رفتم و ديدم فقط چند نفر اومدن دانشكده و تمام كلاس ها تعطيا اند. نازيلا و آیدا به دانشكده نمي رفتند وقتي مي رفتن روز برفي مي رفتن. 20 دقيقه بعدش آیدا با يك عدد امير.ع اومدن تو كوشيار. و نشستيم صحبت كرديم. من دومين بار بود كه امير رو ميديدم . آیدا تيزهوشان ( سمپاد) درس خونده بود و امير هم هم دوره اي اونا بود ولي تو مركز پسرونه. اون يه سال از ما بالاتر بود و عمران مي خوند. همين طوري كه مشغول گپ زدن بوديم ‚ نگار و الاله هم اومدن. من و آیدا به قدري با نگار بد برخورد كرديم كه پدختره شوك شده بود و هي مي خواست با ما حرف بزنه ولي ما تحويلش نمي گرفتيم. همين جوري كه داشت حرف مي زد گفت: آره اين ترم هم كه مجبور شدم همه واحدامو حذف كنم . 14 واحد تكراري بر دارم. آیدا: تو مگه مشروط شدي؟؟؟ از استادا تمره نگرفتي؟؟؟ نگار: نه بابا همه ي واحدامو افتادم حتي آزمايشگاه بافت شناسي رو هم افتادم. من و آیدا گل از گلمون شكفت و باهاش مهربون شديم. و به طرز ضايعي رفتارمون باهاش عوض شد. بعدش ديديم كه هيچكي تو دانشكده نيست و به اتفاق تصميم گرفتيم بريم برف بازي. من و آیدا و امير ‚ پياده 3 تايي راه افتاديم به سمت منظريه (خيابون خاطره ها). نگار و آلاله هم قرار شد كه تو كوچه بهرام به ما ملحق بشن. وسط راه مجتبي.ر و امير.ب و اكيپشون رو ديديم. قرار شد اونا هم بيان كوچه بهرام. كلا 9 نفر بوديم . نصفمون يه طرف خيابون بوديم و نصف بقيه اون طرف خيابون. كلي برف بازي كرديم و پسر خاله ي مجتبي هي اذيت مي كرد و برف هاي گنده گنده پرت مي كرد به من ولي من برف كه پرت مي كردم اصلا بهش نمي خورد و وسط راه مي افتاد زمين و امير.ب همش مسخر ام مي كرد و ميگفت: هه هه برد گلوله هات فقط همين قدره؟؟؟ آیدا ام كه همش تلفن داشت صحبت مي كرد و رفته بود يه گوشه. ديگه دستامون يخ كرده بود و من يواش يواش داشتم مي لرزيدم كه مجتبي يه گوله برف رو ريخت رو سرم . همين جوري كه داشتم اونا رو از سرم مي تكوندم يه الگانس اومد تو كوچه و اومد سمت ما و از پشت بلندگوش مي گفت ژاكت كرمه. ژاكت كرمه. اون ژاكت كرمه ‚ من بودم! جلوي چشم اونا امير كيف و چتر منو برداشت و داد بهم و گفت برو . خودشم راه افتاد كه بره . يهويي آقا پليسه ما دو تا رو صدا زد و ما هم سرمون و انداختيم پايين كه بريم نفهميدم چي شد كه امير شروع كردن به دويدن عين دزد هاي فراري .منم هاج و واج نگاش مي كردم. سربازه دنبالش كرد و با باتوم زدش و بردنش تو ماشين. بعدشم اومدن خفت منو آیدا رو گرفتن. افسره گير داده بود به برف هايي كه روي سرم بود. ( همون هايي كه مجتبي ريخته بود) مي گفت اينا چي اند؟ آیدا هم گفت: از رو درخت ريخت رو سرش!!! ما كه داشتيم مي رفتيم سمت الگانسه ‚ آیدا گير داده بود كه چتر و يه لنگه دستكشم جا مونده. افسره به سربازه گفت برو وسايلش رو بيار. اونم تا رفت بياره ما سه تا نشستيم پشت و 2 تا افسر ها نشستن جلو. سربازه كه اومد وسايل آیدا رو داد بهش و يه چتر مردونه آورد و پرت كرد روي پاي امير و چتره كه خيس بود تمام شلوار من و امير رو خيس كرد. امير مي گفت اين مال من نيست ولي سربازه دوباره انداخت روي چتر صورتي نازنين من و نوك تيز چتره چتر منو سوراخ كرد. بعدا فهميديم كه چتره مال نگار بود كه ديگه نصيب نيروي انتظامي شد. سربازه اومد پشينه پشت ‚ ديد كه جا نيست. افسره برگشت به ما نگاه كرد و به سربازه گفت: اين يكي رو پياده كن ( منظورش به آیدا بود) اين به قيافش نمياد. آیدا رو كه داشتن پياده مي كردن من گفتم : منم پياده شم؟؟ آقاهه گفت: نهههههههههههههههههههه. تو بشين سرجات. من هنوزم نفهميدم يعني چي كه به قيافش نمي آد؟؟؟؟؟ منم يكي مثل اون ولي با شانس بد و ... آیدا رو پياده كردن و سربازه روش نميشد بياد بشينه پيش من. به امير گفتم بيا جاتو با من عوض كن كه ديدم اوااااااااا دست امير رو با دستبند بستن به دستگيره ي در. دقيقا عين يك جاني فراري. افسره گفت: بشين پيش همين دختره. از اين پسره كه ديگه نا محرم تر نيستي!!!!! تا اون موقع نمي دونستم نا محرم ها هم درجه بندي دارن!!! آقا پليسه قبل از اينكه من سوار بشم ازم پرسيده بود اين آقا باهات چه نسبتي داره؟ منم گفتم : هم دانشگاهيم و پسر خالم هم هست. ماشين كه حركت كرد از امير پرسيد: اين خانوم با شما چه نسبتي داره؟ امير گفت من اين خانوم اصلا نمي شناسم!!!!!!! من داشتم شاخ در مي آوردم. پسره عقلش نميرسه كه اينا ما رو با هم گرفتن و كيف من دست امير بوده ‚بعدش ميگه:من اين خانومو اصلا نمي شناسم!!! افسره هر چي از امير پرسيد: امير خالي بست. ولي اصلا از من هيچي نپرسيد ‚ كيفمو گرفت و خودش شروع كرد به گشتن و كارت دانشجوييمو پيدا كرد و بقيه ي كيف رو گشت و اون روز تو كيف من فقط لوازم آرايش بود. آقاهه گفت: مثلا دانشجويي ديگه و از دانشگاه مياي؟؟ تو كيفت محض رضاي خدا يه كاغذ و خودكار نيست فقط توش لوازم آرايشه!!!! برف هم شديدا مي باريد و ماشين نمي تونست خوب حركت كنه. اونا هي غر ميزدن و مارو تحقير مي كردن و من تمام مدت داشتم فكر مي كردم كه واقعا جرم ما چيه؟؟ چي كار كرديم كه دارن مي برنمون مفاسد؟؟؟؟ فقط جرممون برف بازي بود و چند ساعتي خنديدن !!!! امير اصرار داشت كه ما رو نبرن مفاسد و از همون تو ماشين زنگ بزنيم به خانواده هامون . ولي اونا قبول نمي كردن و فقط به ما بد و بي راه مي گفتن. من يهويي عصباني شدم و نفهميدم چي شد كه شروع كردم به چرت و پرت گفتن و موضوع نجفي رو وسط كشيدن. ( بيچاره نجفي من هر وقت عصباني ميشم پاي اين استاده ... رو مي كشم وسط). ديگه جدي جدي داشتيم ميرفتيم مفاسد كه يهويي امير گفت من پسره آقاي ..... هستم و بابام همكاره خودتونه. من چشمام 4تا شد ‚ چون تا اون موقع به ما نگفته بود كه باباش توي نيروي انتظامي كار مي كنه. اونا كه ديدن با پسر آقاي ... طرف اند اول شك كردن ولي بعد كه امير آمار باباشو داد باورشون شد و كليده دستبند رو دادن به من تا دستشو باز كنم منم كه تو عمرم از اين جور چيزا نديده بودم ‚ نميتونستم باز كنم و اونا مي خنديدن. بعدش شروع كردن به نوشتن يه متن فرماليته تا از ما تعهد بگيرن. امير رو پياده كردن و گفتن بمون تو سرما تا ادب بشي ( به جرم برف بازي بايد ادب مي شديم) متن رو كه نوشتن اسممون رو نوشتن ' متهم رديف اول: امير .ع متهم رديف دوم: نازيلا.س امير امضاء كرد و رفت. امير حتي نموند ببينه منو پياده مي كنن يا نه؟ راهشو گرفت و رفت و منو سپرد دست اونا. من تا اومدم پياده بشم گفتن : هي خانوم كجا؟ كجا؟ تو بموووووووون همين جا پيششششش ماااااااا. ماشين حركت كرد و من داشتم سكته مي كردم . گريه ام گرفته بود. گفتم ديگه تموم شد و اينا منو با خودشون بردن. كلي باهام صحبت كردن و نصيحتم مي كردن . حالا اين وسط سربازه گير داده بودكه زير چشمات سياهه. منم مثا احمق ها يهويي سايه ام رو از كيفم در آوردم و تو آينه اش زير چشمام و تمييز مي كردم.( ريملم به خاطر برف پخش شده بود) آقا افسره تو آينه ي ماشين ديد و فكر كنم تو دلش گفت : اين دختره خلاصههه . آخرش به اصرار من گذاشتن كه برگردم خونه. فكر كنم جدم به كمكم اومد. چون اگه منو برده بودن ديگه دستم به هيچ جا بند نبود و خدا مي دونست كه چي مي شد ! آخرش موقع پياده شدن فهميدم جرممون چي بود: جرممون خنديدن و بازي كردن و خوش گذروني بود چون اين عوامل باعث سلب آسايش بقيه ي آدم ها ميشه. با شخصيتي خورد شده و قلبي سراسر نفرت رفتم خونه و هر چقدر آیدا رو مي گرفتم در دسترس نبود. فقط مي خواستم با يكي حرف بزنم كه زنگ زدم به محمد و ماجرا رو بهش تعريف كردم ولي اون به جاي دلداري دادن فقط مسخره ام كرد. يه داد اساسي سرش كشيدم و گوشي رو قطع كردم. بعدش بالاخره آیدا گرفت و باهاش حرف زدم و آروم شدم و گفت آخه ديگه آدم قحط بود كه تو به محمد زنگ زدي؟؟؟ بعدش نگار گوشي رو گرفت و كلي دلداريم داد و گفت ميدونم كه اونا بهت چيا گفتن ولي در عوض تو الگانس سوار شدي و ما نشديم!!! آلاله هم از اون ور داد مي زد كه عيبي نداره نگار بعد از مردن تو هم سوار ميشي. بالاخره همه يه روز سوار ميشن. بعد از 1 ساعت آیدا اومد خونه ي ما و دوتايي باهم عزا گرفتيم. هرچقدر هم به مجتبي.ر زنگ ميزديم جواب نميداد وقتي از خونه زنگ زديم جواب داد و آیدا بهش گفت: بي معرفت ها يه وقت زنگ نزني ها!!! اصلا هم براتون مهم نبود كه سر ما چي اومد؟؟ اونم كلي بهونه آورد و طبق معمول مسخره بازي. بعد از اون روز كذايي ديگه با هيچ كدومشون حرف نزدم. تنها خوبيه اين ماجرا همين بود كه اين وسط دوستام رو شناختم. فقط آیدا و نگار به فكر من بودن. (مثلث به ياد موندني) نگار تو اون مدت كه منو برده بودن دعا مي كرده كه قبل از من يكي ديگه رو گرفته باشن و با اون سرگرم باشن و با من كاري نداشته باشن. خلاصه بعد از اون روز باريدن برف شديدتر شد و ما يك هفته ي تمام تو خونه حبس شده بوديم. اگه از اون روز اول فكر جاده ها بودن و به بچه هاي مردم گير نمي دادن مردم يك هفته از كار و زندگي نمي افتادن و اين همه بيمار هاي دياليزي و خانوم هاي باردار تو بيمارستان هاي رشت به خاطر قطع برق نمي مردن. برف انقدر زياد زياد مي باريد كه ما از پنجره ي خونمون اون ديت بلوار رو نميديديم. تو اين يك هفته فقط تلفني صحبت مي كرديم. بابام هر يك ربع زنگ مي زد و مي گفت: ناش ناشه من در چه حاله؟؟ غذا دارين؟ خونه گرمه؟ چيزي كه كم ندارين؟ ساناز و رامين هم هي زنگ مي زدن و رامين مي گفت كه همتون طاعون مي گيرين و مي ميرين. فرناز و حامد و ايلناز هم كه نگران بودن تند تند زنگ مي زدن. محمد هم كه به خاطر اون روز كه مسخره ام كرده بود ‚ عذاب وجدان گرفته بود تند تند زنگ مي زد تا حوصله مون سر نره. روز سوم برق ها هم قطع شد و من و نيلوفر تو نور شمع با هم تخته بازي مي كرديم. به ما خبر رسيد كه نون گير نمي آد و ما تو خونه كلي نون داشتيم ولي نيلو براي اينكه م.ع رو امتحان كنه بهش گفت كه ما نون نداريم و اونم تا 11 شب تو صف نونوايي وايستاده بود و از اون ور شهر تا دم خونه يس ما پياده اومده بود و نون داد بهمون ما هم عين بي شعور ها ريختيم دور . در عوض م . ع از اين آزمون سربلند بيرون اومد. ولي هنوزم ناراحتم كه چرا اون نون ها رو به مسافر هايي كه تو راه مونده بودن و دم خونه ي ما ماشين هاشون خاموش شده بود و تو برف گير كرده بود ندادم. روز چهارم به اصرار مامانم كه انقدر تو خونه نمونين و برين بيرون با هزار بدبختي خودمون رو رسونديم به اون وره فله و تو سوپر گل. باورم نمي شد سوپره به اون بزرگي هيچي نداشت و مغازه خاليه خاليه بود. ملت غذا نداشتن كه بخورن و من و نيلو فقط پفك و چيپس و ... خريديم و اومديم خونه و خدارو شكر مي كرديم كه همه چي تو خونه داشتيم. تا اينكه 25 بهمن يعني دقيقا 2 سال پيش در چنين روزي روز ولنتاين من و آیدا دوتايي رفتيم ناهار بيرون و بعدشم من با دوست بابام برگشتم خونه و نجات پيدا كردم. پارسال 19 بهمن1384 طوفان كاترينا مي اومد ومن آیدا به ياد سال قبل و الگانس سواريمون شب زنده داري كرديم و هي بهم sms مي زديم و هي همديگرو از خواب بيدار مي كرديم. طوفان شديد تر مي شد و من و ايلناز هم شيطنتمون بيشتر. تمام دوستامونو 2 نصفه شب از خواب بيدار كرديم . امسال 19 بهمن 1385 به جرات مي تونم بگم بعد از 15 بهمن همين سال بدترين روز عمرم بود. امسال 19 بهمن ما همه تو بهشت زهرا بوديم قطعه ۲۳۰ رديف 59 شماره 30 . سر خاك بابام بوديم و مراسم هفتم باباي گلم بود. باد سردي مي اومد و تمام خاطراتم با بابام مثل يه فيلم از جلوي چشمم رد مي شد. امروزم كه روز ولنتاين هست و من فقط آرزو دارم يه بار ديگه بابامو بغل كنم و بهش بگم كه چقدر دوستش داشتم. دلم براي ناش ناش گفتناش و صداش و نگاش و ... يه ذره شده. نمي دونم 19 بهمن 1386 چه اتفاقي برام مي افته. ولي از اون جايي كه آدمي با اميد زنده است ‚ اميدوارم اتفاق هاي خوبي در انتظارم باشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 12:58 توسط نازی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:33 توسط نازی |
|
|
مونیتر چپکی دو روز پیش تصمیم گرفتم که بیام رشت تا با سایه بیوشیمی 2 بخونیم. شنبه صبح اومدم و تا دیشب نزدیکای ساعت 12 با سایه درس خوندیم و من سایه رو دیوونه کردم چون که سایه قبلا خونده بود و همه رو بلد بود ولی من تازه داشتم می فهمیدم بیوشیمی راجع به چی هست!!!!!! در طول ترم که 1 جلسه هم کلاس نرفته بودم و میان ترم هم خبر نداشتم و نداده بودم تازشم بیوشیمی 1 رو خداییش کشکی تو ترم 3 پاس کرده بودم و هيچي يادم نمي اومد. فقط يادمه دكتر سريري پايان ترم يه سوال داده بود در مورد ويتامين D و من از تبليغ محصولات لبني رامك يادم بود كه آقاهه مي گفت: كلسيم موجود در محصولات رامك باعث جذب ويتامين D ميشه و من از روي اين همين تبليغ به نقش كلسيم در جذب اين ويتامين پي بردم جواب رو نوشتم. حالا هي ميگن تلويزيون بده!! خلاصه بعد از دوروز امروز که عید غدیره و منم سيد طباطبايي تعطیلی دوستان همه زنگ میزدن و sms میدادن و عید و تبریک می گفتن. منم از خدا خواسته درس خوندم رو تعطيل كردم. انواع تبریک ها: حضوری: نیلوفر : عیدت مبارک.من عیدی می خوام!!!!! سایه: منتظر یه sms با حال بودم تا برات بفرستم.ولی خوب حالا که پیشتم و عیدت مبارک باشه. تلفنی: زهرا: سلام سیده خانوم. عیدت مبارک . چه طوری بی معرفت؟؟ نازیلا یادته راهنمایی بودیم و یه سال به همه ی بچه ها 1 تومنی عيدی دادی؟؟؟ ب. م: ااااااااااااااااااا تو سیدی؟؟ راست می گی ها!! فامیلیت تابلوست. چرا تا حالا نفهمیده بودم؟؟؟ ولی با این که فهمید سیدم تبریک نگفت. Sms: ش.ا: in eyed saeid bar shoma azizam mobarak. حافظه: salam. Nazi to ghelaaaaaaaaaaaat mikeni ke javabe sms haye mano nemidi. Ba in ke to tahrimi vali chon seide olade peighambari jahaname tahrim :D seide nakhasteye be zor chapide to in donya eidet mobarak azizam. مهسا: اين عيد سعيد و فرخنده رو به شما و خانواده ي محترمتان تبريك مي گويم. س.ح: eydetoon mobarak Hamrah ba behtarin arezuha آنيتا: خورشيد چراغكي ز رخسار عليست. مه نقطه ي كوچكي زبر كار عليست. هركس به محمد صلوات فرستد همسايه ديوار به ديوار عليست. عيد غدير بر شما و خانواده ي محترمتان مباركباد. خلاصه صبحمون اينجوري گذشت بعدشم نيلوفر كه ناهار دعوت بود رفت خونه ي يكي از دوستاشون و نازيلا موند و جزوه هاي تازنينش. بر عكس بقيه ي آدم ها كه وقتي خونه ساكته درس مي خونن ‚ من وقتي مي خوام درس بخونم خونه بايد شلوغ باشه. از اون جايي كه بيشتر اوقات تنهام ¬ درس هميشه تعطيله. سر ظهر حوصله ام سر رفته بود و يه سر رفتم تو نت كه ييهويي سيستم قاط زد و icon ها چپكي شدن و 90 درجه چرخيدن به راست. هركاري كردم درست نشدن و منم سيستم رو خاموش كردم و خوابيدم. عصري كه نيلوفر اومد خونه سيستم رو روشن كردم و ديدم icon ها همون جوري چپكي ان. نيلوفر گفت: من كلاس هاي فني حرفه اي رو رفتم و بذار واست درست كنم ولي هر كاري كرد نشد و گفت بذار از ناديا بپرسم. زنگ زد به ناديا ولي ناديا و هم خونه اي و دوستاش هم نمي دونستن چه جوري درست ميشه و گفتن نوار ابزار رو بگيرين و يكشين. ما هم هي نوار ابزار رو مي گرفتيم و مي كشيديم به4 طرف ولي icon ها باهاش مي چرخيدن و مثل بچه ي آدم سرجاشون نميموندن. نيلو گفت بذار از رضا بپرسم ‚ زنگ زد به رضا ولي رضا جواب نداد. نيلو به من گفت: تو هيچكسي رو نداري ازش بپرسي؟؟؟ گفتم : فرناز كه رفته كرج و خونه نيست. به ايلناز هم عمرا زنگ بزنم از صبح 60 دفعه بهش زنگ زدم و امروز هم كه عيده و ما كلي مهمون داريم. يهويي ياد سعيد افتادم كه قبلا يه عكسم رو با فتوشاپ واسم درست كرده بود. 2 بار بهش زنگ زدم ولي جواب نداد. همه ي بر نامه ها رو دست كاري كرديم ولي درست نشد كه نشد. ديگه گردنمون درد گرفته بود از بس سرمون رو چرخونده بوديم به راست تا مونيتور رو نگاه كنيم ‚ داشتيم مثل مروان ميشديم تو فيلم امام علي. آخر سر مونيتور رو بر گردونديم به سمت چپ تا icon ها رو دست ببينيم. (دقيقا عين پت و مت ) تو ليست دوستام داشتم دنبال يكي مي گشتم كه بتونه كمكمون كنه كه رسيدم به بهزاد. زنگ زدم بهش تو مترو بود و اصلا نمي فهميدم چي ميگه. نيم ساعت بعدش كه رفت خونه و خودش زنگ زد . بهزاد: ويندوزت چيه؟ نازيلا: اكسله . بهزاد: بي سواد اكسل ديگه چيه؟؟؟؟ نازيلا: ااااااااااااا اشتباه لپبي بود اكس پيه!!! هر دو تاشون اكس دارن. بهزاد: درگش كن. نازيلا: خودم كردم درست نشد. بهزاد كلي راهنمايي كرد ولي من اصلا نمي فهميدم چي ميگه. هر برنامه اي رو كه مي گفت من اصلا نداشتم. بهزاد: نازييييييييييييييييييييييييييييييلا تو منو ديوونه كردي!!!!! نازيلا: ااااااااااااااااااااااااااااااااا با تو چي كار دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بهزاد: آخه چرا انقدر باهاش ور ميري كه خراب ميشه؟؟؟؟ نازيلا: چي كار داري اصلا كامپيوتر خودمه دلم مي خوام خرابش كنم. نيم ساعت بعدش ايلناز جونم خودش زنگ زد بهم و وقتي فهميد مونيتور رو برگردونديم كلي بهمون خنديد و گفت: شما 2تا باز باهم افتادين؟؟ گفت: icon ها كجا پريدن؟ نيلوفر: 60 درجه به راست. نازيلا: نخيرم 90 درجه. حالا پشت تلفن يه ساعت داشتيم باهم چونه ميزديم وايلناز اون ور مي خنديد. آخر سر به اين نتيجه رسيديم كه من درست مي گفتم و 90 درجه به راست پريدن. نيلوفر: نه بابا نازيلا رياضيت خوبه ها!!!! و من در اون لحظه واقعا خوشحال بودم كه تو اين دنيا يكي ديگه (نيلوفر) پيدا ميشه كه رياضيش از من ضعيف تره. آخه حافظه هميشه ميگه: اگه من به اين نازيلا رياضي ياد بدم ‚ تمام مشكلات جامعه ي بشري حل ميشن. بعد از اينكه قطع كردم سعيد sms زد كه تو به من زنگ زده بودي؟؟ زنگ زدم بهش و بالاخره يكي پيدا شد كه بفهمه درد اين كامپيوتر بيچاره ي من چي بود و بهم ياد داد كه چه جوري درستش كنم تازشم اصلا دعوا و مسخره ام نكرد. مشكل از كارت گرافيك بود. برنامش رو پاك كرديم و يه بار ديگه نصب كرديم وبعدش كامپيوترم درست شد و مونيتور نگون بختم برگشت سرجاش. فقط سعيد گفت كه امكان داشت مونيتورت آتيش بگيره ديگه برش نگردون اگه بازم اذيت كرد يه ليوان آب سرد بريز روش. الان هم مونيتور درست شده و فقط يه روز ما رو آواره كرد و از درس خوندن انداخت. الانم كه ديگه مي خوايم بريم بخوابيم و ببينيم كه فردا قراره چه دسته گلي به آب بديم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 21:58 توسط نازی |
|
|
شب یلدا امشب شب یلداست بلند ترین شب سال. همه ی ایرانی ها خاطره های زیادی از این شب دارن. ( به امید اینکه همه تو این شب های قشنگ شاد و خندون باشن) امروز همش به یاد خاطرات شب های یلدای سال های پیش می افتادم. یادش به خیر خیلی خوش می گذشت ٫ خاطره ی اون شب های قشنگ هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه. سال اول دانشگاه که بودم اون سال ٫ شب یلدا شنبه بود و من و ایلناز هر دو رشت بودیم و کلاس داشتیم. اولین سالی بود که شب یلدا پیش مامان اینا نبودم و دلم گرفته بود ولی دیگه چاره ای نبود ساعت 6 تا 8 کلاس فیزیک ( آقای ناصری) داشتیم و قرار شد بعد از کلاس با ایلناز بریم خونه ی اون 4 تا دوست های ایلناز ( نوشین / سمیرا / نسیم / احیاء ) . بعد از کلاس حافظه برام یه سورپریز داشت اونم 2 تا نقاشی قشنگ بود که برام کشیده بود یکی شکل من و خودش یکی هم شکل پسرای کلاس. دیوان حافظ هم آورده بود تا فال بگیریم . بعد از کلاس٫ایلناز که اومد دنبالم تا بریم خونه ی بچه ها تا نصف راه با حافظه هم مسیر بودیم و تا برسیم به خونه همش فال حافظ می گرفتیم و مسخره بازی در می آوردیم و به ایلناز گیر می دادیم که این محمود کیه؟ ها؟ها؟ها؟ آخه تو فالش همش محمود بود! خونه ی بچه ها هم که مراسم شب یلدا گرفتیم و خوش گذشت. سال دوم یعنی شب یلدای 1382 ٫ یکشنبه بود و من واقعا دلم می خواست پیش مامان اینا بودم. بیشتر دلم واسه اونا می سوخت که تنها بودن. از دانشکده که اومدم خونه ٫ ایلناز گفت: آزاده و عبدی هم تنهان و گفتن با هم بریم جشن یلدای دانشکده علوم. منم قبول کردم و قرار شد که تو جشن دانشکده علوم پایه شرکت کنیم ولی از قبل جا رزرو نکرده بودیم ولی (علی . ل ) قرار بود ما رو بدون بلیط ببره داخل ولی ما خیلی دیر رسیدیم و جاها همه پر بدون ٫ تازشم اصلا از محیطش خوشمون نیومد و بی خیال جشن دانشکده شدیم. اومدیم وسط پارک دانشکده و کاسه ی چه کنیم ٫ چه نکنیم دستمون گرفتیم. اون روز ٫ واقعا عزممون رو جزم کرده بودیم که به خودمون خوش بگذرونیم ولی فقط مشکل جا داشتیم. از اون جایی که بچه مسلمون هستیم ( از نوع مثبت ) به دلیل رعایت شئونات اسلامی نمی خواستیم بریم خونه ی عبدی . عبدی هم نمی خواست بیاد خونه ی ما. آزاده هم که رشتی بود و با خانوادش زندگی می کرد => خونه ی اونا هم نمی شد رفت. آخرش تصمیم گرفتیم که شام رو بریم بیرون و بند و بساطمونم با خودمون ببریم. سریع رفتیم خونه و دوربین و دیوان حافظ رو برداشتیم بعدشم رفتیم آجیل و هندونه و ... خریدیم و با کوله پشتی های پر از وسیله رفتیم بوف. اولش مثل بچه ی آدم ٫ غذامونو سفارش دادیم و بعدش که غذا حاضر شد ٫ یهویی خوردنی هامونو از کیفامون در آوردیم . گل های نرگس هم مزین میز ما بودن (گل های مورد علاقه ی عبدی) ! میز های بغلی همه مارو با تعجب نگاه می کردن ٫ یه خانومه که اصلا سرش رو گذاشته بود رو میز و می خندید. هندونمونو بریدیم و مراسم شب یلدامونو داشتیم برگزار می کردیم که از دور دیدیم صاحب رستوران داره می آد سمت میز ما. اول فکر کردیم می خواد دعوامون کنه که چرا اینجا رو گذاشتین رو سرتون. ولی با روی باز و خندون اومد و پیش ما نشست و کلی واسمون فال حافظ گرفت و گفت: قدر این شب هارو بدونین که دیگه واستون تکرار نمیشه ! خیلی شب قشنگی بود. هر وقت عکس های اون شب رو نگاه می کنم احساس خوبی دارم. شب یلدای سال سوم ٫ سه شنبه بود و من تک وتنها بودم چون دیگه ایلناز فارغ التحصیل شده بود و رفته بود تهران. نمی دونستم چه کار کنم که ظهر مامان زنگ زد و گفت من و بابات دلمون طاقت نیاورد و می آیم پیشت ٫ به ثمره هم بگو بیاد پیش ما و تنها نمونه. خیلی خوشحال شدم سریع ثمره رو خبر کردم و اونم اومد پیش ما. مامان واسمون فال حافظ می گرفت ولی به قول ثمره به درد نمی خورد چون تو هیچ کدومشون مبارک باد و خجسته باد و از این حرف ها نبود . اون شب تا نصفه شب فقط رقصیدیم و از بابام شاباش گرفتیم. طبقه ی سوم هم 4 تا دانشجو بودن که رو دست ما بلند شدن و تا صبح زدن و رقصیدن. بیچاره خانوم سورکاراینا که طبقه ی وسطی بودن ٫ این وسط مونده بودن و صداشون در نمی اومد ٫ آخرشم از خونه زدن بیرون و رفتن بیرون. مامان وبابام که رفتن بخوابن ٫ من و ثمره برای اینکه نشون بدیم خیلی درسخوندیم جزوه هامونو آوردیم و تا ساعت 2 درس خوندیم .( من آمار زیستی ٫ ثمره هم زبان ). اون شب هم با کلی خاطره تموم شد و مامان و بابام فرداش رفتن. شب یلدای 1384 هم که مامان و بابام اومدن دنبالم و اومدیم قزوین خونه ساناز اینا. اون موقع ایلیا هنوز تو شکم مامانش بود و قرار بود 21 روز دیگش به این دنیای قشنگ بیاد. در کانون گرم خانواده شب یلدای خوبی داشتیم. شب یلدای امسال هم که 5 شنبه هست و من قزوینم و خونه ی ساناز اینا. ایلیا الان 11 ماهش و داره با هندونه ها بازی می کنه. حتما الان تو دلش می گه : چقدر این توپ ها بزرگن ! نمی دونم سال دیگه و شب یلدای 1386 کجا هستم؟؟ ولی مطمئنم که اون شب هم شبی قشنگ و به یاد موندنی برای من خواهد بود. همه ی اینا رو گفتم که به یه نتیجه ی اخلاقی برسم ٫ اونم اینه که : آدم ها باید خودشون به خودشون خوش بگذرونن و از هر موقعیتی استفاده کنن برای شاد بودن و خندیدن. شاد باشید و آن را وابسته به کسی یا چیزی ندانید تا همیشه از آن برخوردار باشین چون وقتی که می خندین سپاسگزارترین مخلوق خداوندین. در ضمن سعی کنین همیشه جاذبه تون برای جذب دوستان ٫ بیشتر از دافعتون باشه ! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:40 توسط نازی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
اخطار 1
طبق قوانین حقوق مولفین و مصنفین کلیه حقوق این وبلاگ محفوظ و مربوط به خودم می باشد. تکثیر و کپی برداری از آن به هر نحو طبق مقررات مجازات های مربوط به متخلفین فعالیت های اینترنتی پیگرد قانونی خواهد داشت. :) |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 |
|
RSS
|